English    Türkçe    فارسی   

4
881-890

  • چون ز وحدت جان برون آرد سری ** جسم را با فر او نبود فری
  • چون برآید گوهر از قعر بحار ** بنگری اندر کف و خاشاک خوار
  • سر بر آرد آفتاب با شرر ** دم عقرب را کی سازد مستقر
  • لیک خود با این همه بر نقد حال ** جست باید تخت او را انتقال
  • تا نگردد خسته هنگام لقا ** کودکانه حاجتش گردد روا 885
  • هست بر ما سهل و او را بس عزیز ** تا بود بر خوان حوران دیو نیز
  • عبرت جانش شود آن تخت ناز ** هم‌چو دلق و چارقی پیش ایاز
  • تا بداند در چه بود آن مبتلا ** از کجاها در رسید او تا کجا
  • خاک را و نطفه را و مضغه را ** پیش چشم ما همی‌دارد خدا
  • کز کجا آوردمت ای بدنیت ** که از آن آید همی خفریقیت 890