English    Türkçe    فارسی   

5
3374-3383

  • دختری دارم لطیف و بس سنی  ** آرزو می‌بود او را مؤمنی 
  • هیچ این سودا نمی‌رفت از سرش  ** پندها می‌داد چندین کافرش  3375
  • در دل او مهر ایمان رسته بود  ** هم‌چو مجمر بود این غم من چو عود 
  • در عذاب و درد و اشکنجه بدم  ** که بجنبد سلسله‌ی او دم به دم 
  • هیچ چاره می‌ندانستم در آن  ** تا فرو خواند این مذن آن اذان 
  • گفت دختر چیست این مکروه بانگ  ** که بگوشم آمد این دو چار دانگ 
  • من همه عمر این چنین آواز زشت  ** هیچ نشنیدم درین دیر و کنشت  3380
  • خوهرش گفتا که این بانگ اذان  ** هست اعلام و شعار مومنان 
  • باورش نامد بپرسید از دگر  ** آن دگر هم گفت آری ای پدر 
  • چون یقین گشتش رخ او زرد شد  ** از مسلمانی دل او سرد شد