English    Türkçe    فارسی   

6
184-193

  • مثنوی را مسرح مشروح ده  ** صورت امثال او را روح ده 
  • تا حروفش جمله عقل و جان شوند  ** سوی خلدستان جان پران شوند  185
  • هم به سعی تو ز ارواح آمدند  ** سوی دام حرف و مستحقن شدند 
  • باد عمرت در جهان هم‌چون خضر  ** جان‌فزا و دستگیر و مستمر 
  • چون خضر و الیاس مانی در جهان  ** تا زمین گردد ز لطفت آسمان 
  • گفتمی از لطف تو جزوی ز صد  ** گر نبودی طمطراق چشم بد 
  • لیک از چشم بد زهراب دم  ** زخمهای روح‌فرسا خورده‌ام  190
  • جز به رمز ذکر حال دیگران  ** شرح حالت می‌نیارم در بیان 
  • این بهانه هم ز دستان دلیست  ** که ازو پاهای دل اندر گلیست 
  • صد دل و جان عاشق صانع شده  ** چشم بد یا گوش بد مانع شده