English    Türkçe    فارسی   

1
1435-1484

  • حال چون جلوه ست ز آن زیبا عروس ** وین مقام آن خلوت آمد با عروس‌‌ 1435
  • جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز ** وقت خلوت نیست جز شاه عزیز
  • جلوه کرده خاص و عامان را عروس ** خلوت اندر شاه باشد با عروس‌‌
  • هست بسیار اهل حال از صوفیان ** نادر است اهل مقام اندر میان‌‌
  • از منازلهای جانش یاد داد ** وز سفرهای روانش یاد داد
  • وز زمانی کز زمان خالی بده ست ** وز مقام قدس که اجلالی بده ست‌‌ 1440
  • وز هوایی کاندر او سیمرغ روح ** پیش از این دیده ست پرواز و فتوح‌‌
  • هر یکی پروازش از آفاق بیش ** وز امید و نهمت مشتاق بیش‌‌
  • چون عمر اغیار رو را یار یافت ** جان او را طالب اسرار یافت‌‌
  • شیخ کامل بود و طالب مشتهی ** مرد چابک بود و مرکب درگهی‌‌
  • دید آن مرشد که او ارشاد داشت ** تخم پاک اندر زمین پاک کاشت‌‌ 1445
  • سؤال کردن رسول روم از عمر
  • مرد گفتش کای امیر المؤمنین ** جان ز بالا چون در آمد در زمین‌‌
  • مرغ بی‌‌اندازه چون شد در قفص ** گفت حق بر جان فسون خواند و قصص‌‌
  • بر عدمها کان ندارد چشم و گوش ** چون فسون خواند همی‌‌آید به جوش‌‌
  • از فسون او عدمها زود زود ** خوش معلق می‌‌زند سوی وجود
  • باز بر موجود افسونی چو خواند ** زو دو اسبه در عدم موجود راند 1450
  • گفت در گوش گل و خندانش کرد ** گفت با سنگ و عقیق کانش کرد
  • گفت با جسم آیتی تا جان شد او ** گفت با خورشید تا رخشان شد او
  • باز در گوشش دمد نکته‌‌ی مخوف ** در رخ خورشید افتد صد کسوف‌‌
  • تا به گوش ابر آن گویا چه خواند ** کاو چو مشک از دیده‌‌ی خود اشک راند
  • تا به گوش خاک حق چه خوانده است ** کاو مراقب گشت و خامش مانده است‌‌ 1455
  • در تردد هر که او آشفته است ** حق به گوش او معما گفته است‌‌
  • تا کند محبوسش اندر دو گمان ** آن کنم کاو گفت یا خود ضد آن‌‌
  • هم ز حق ترجیح یابد یک طرف ** ز آن دو یک را بر گزیند ز آن کنف‌‌
  • گر نخواهی در تردد هوش جان ** کم فشار این پنبه اندر گوش جان‌‌
  • تا کنی فهم آن معماهاش را ** تا کنی ادراک رمز و فاش را 1460
  • پس محل وحی گردد گوش جان ** وحی چه بود گفتنی از حس نهان‌‌
  • گوش جان و چشم جان جز این حس است ** گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است‌‌
  • لفظ جبرم عشق را بی‌‌صبر کرد ** و آن که عاشق نیست حبس جبر کرد
  • این معیت با حق است و جبر نیست ** این تجلی مه است این ابر نیست‌‌
  • ور بود این جبر جبر عامه نیست ** جبر آن اماره‌‌ی خودکامه نیست‌‌ 1465
  • جبر را ایشان شناسند ای پسر ** که خدا بگشادشان در دل بصر
  • غیب و آینده بر ایشان گشت فاش ** ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش‌‌
  • اختیار و جبر ایشان دیگر است ** قطره‌‌ها اندر صدفها گوهر است‌‌
  • هست بیرون قطره‌‌ی خرد و بزرگ ** در صدف آن در خرد است و سترگ‌‌
  • طبع ناف آهو است آن قوم را ** از برون خون و درونشان مشکها 1470
  • تو مگو کاین مایه بیرون خون بود ** چون رود در ناف مشکی چون شود
  • تو مگو کاین مس برون بد محتقر ** در دل اکسیر چون گیرد گهر
  • اختیار و جبر در تو بد خیال ** چون در ایشان رفت شد نور جلال‌‌
  • نان چو در سفره ست باشد آن جماد ** در تن مردم شود او روح شاد
  • در دل سفره نگردد مستحیل ** مستحیلش جان کند از سلسبیل‌‌ 1475
  • قوت جان است این ای راست خوان ** تا چه باشد قوت آن جان جان‌‌
  • گوشت پاره‌‌ی آدمی با عقل و جان ** می‌‌شکافد کوه را با بحر و کان‌‌
  • زور جان کوه کن شق حجر ** زور جان جان در انشق القمر
  • گر گشاید دل سر انبان راز ** جان به سوی عرش سازد ترک تاز
  • اضافت کردن آدم آن زلت را به خویشتن که ربنا ظلمناو اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدا که بما أغويتنی
  • کرد حق و کرد ما هر دو ببین ** کرد ما را هست دان پیداست این‌‌ 1480
  • گر نباشد فعل خلق اندر میان ** پس مگو کس را چرا کردی چنان‌‌
  • خلق حق افعال ما را موجد است ** فعل ما آثار خلق ایزد است‌‌
  • ناطقی یا حرف بیند یا غرض ** کی شود یک دم محیط دو عرض‌‌
  • گر به معنی رفت شد غافل ز حرف ** پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف‌‌