English    Türkçe    فارسی   

1
3026-3075

  • گرگ و روبه را طمع بود اندر آن ** که رود قسمت به عدل خسروان‌‌
  • عکس طمع هر دوشان بر شیر زد ** شیر دانست آن طمعها را سند
  • هر که باشد شیر اسرار و امیر ** او بداند هر چه اندیشد ضمیر
  • هین نگه دار ای دل اندیشه جو ** دل ز اندیشه‌‌ی بدی در پیش او
  • داند و خر را همی‌‌راند خموش ** در رخت خندد برای روی‌‌پوش‌‌ 3030
  • شیر چون دانست آن وسواسشان ** وانگفت و داشت آن دم پاسشان‌‌
  • لیک با خود گفت بنمایم سزا ** مر شما را ای خسیسان گدا
  • مر شما را بس نیامد رای من ** ظنتان این است در اعطای من‌‌
  • ای عقول و رایتان از رای من ** از عطاهای جهان آرای من‌‌
  • نقش با نقاش چه سگالد دگر ** چون سگالش اوش بخشید و خبر 3035
  • این چنین ظن خسیسانه به من ** مر شما را بود ننگان زمن‌‌
  • ظانین بالله ظن السوء را ** گر نبرم سر بود عین خطا
  • وارهانم چرخ را از ننگتان ** تا بماند بر جهان این داستان‌‌
  • شیر با این فکر می‌‌زد خنده فاش ** بر تبسمهای شیر ایمن مباش‌‌
  • مال دنیا شد تبسمهای حق ** کرد ما را مست و مغرور و خلق‌‌ 3040
  • فقر و رنجوری به استت ای سند ** کان تبسم دام خود را بر کند
  • امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن که پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما
  • گفت شیر ای گرگ این را بخش کن ** معدلت را نو کن ای گرگ کهن‌‌
  • نایب من باش در قسمت‌‌گری ** تا پدید آید که تو چه گوهری‌‌
  • گفت ای شه گاو وحشی بخش تست ** آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست‌‌
  • بز مرا که بز میانه ست و وسط ** روبها خرگوش بستان بی‌‌غلط 3045
  • شیر گفت ای گرگ چون گفتی بگو ** چون که من باشم تو گویی ما و تو
  • گرگ خود چه سگ بود کاو خویش دید ** پیش چون من شیر بی‌‌مثل و ندید
  • گفت پیش آ ای خری کاو خود بدید ** پیشش آمد پنجه زد او را درید
  • چون ندیدش مغز و تدبیر رشید ** در سیاست پوستش از سر کشید
  • گفت چون دید منت از خود نبرد ** این چنین جان را بباید زار مرد 3050
  • چون نبودی فانی اندر پیش من ** فضل آمد مر ترا گردن زدن‌‌
  • کل شی‌‌ء هالک جز وجه او ** چون نه‌‌ای در وجه او هستی مجو
  • هر که اندر وجه ما باشد فنا ** کل شيء هالک نبود جزا
  • ز آن که در الاست او از لا گذشت ** هر که در الاست او فانی نگشت‌‌
  • هر که بر در او من و ما می‌‌زند ** رد باب است او و بر لا می‌‌تند 3055
  • قصه‌‌ی آن کس که در یاری بکوفت از درون گفت کیست گفت منم، گفت چون تو تویی در نمی‌‌گشایم هیچ کس را از یاران نمی‌‌شناسم که او من باشد
  • آن یکی آمد در یاری بزد ** گفت یارش کیستی ای معتمد
  • گفت من، گفتش برو هنگام نیست ** بر چنین خوانی مقام خام نیست‌‌
  • خام را جز آتش هجر و فراق ** کی پزد کی وا رهاند از نفاق‌‌
  • رفت آن مسکین و سالی در سفر ** در فراق دوست سوزید از شرر
  • پخته گشت آن سوخته پس باز گشت ** باز گرد خانه‌‌ی همباز گشت‌‌ 3060
  • حلقه زد بر در به صد ترس و ادب ** تا بنجهد بی‌‌ادب لفظی ز لب‌‌
  • بانگ زد یارش که بر در کیست آن ** گفت بر درهم تویی ای دلستان‌‌
  • گفت اکنون چون منی ای من در آ ** نیست گنجایی دو من را در سرا
  • نیست سوزن را سر رشته دو تا ** چون که یکتایی درین سوزن در آ
  • رشته را با سوزن آمد ارتباط ** نیست در خور با جمل سم الخیاط 3065
  • کی شود باریک هستی جمل ** جز به مقراض ریاضات و عمل‌‌
  • دست حق باید مر آن را ای فلان ** کاو بود بر هر محالی کن فکان‌‌
  • هر محال از دست او ممکن شود ** هر حرون از بیم او ساکن شود
  • اکمه و ابرص چه باشد مرده نیز ** زنده گردد از فسون آن عزیز
  • و آن عدم کز مرده مرده‌‌تر بود ** در کف ایجاد او مضطر بود 3070
  • کل يوم هو فی شأن بخوان ** مر و را بی‌‌کار و بی‌‌فعلی مدان‌‌
  • کمترین کاریش هر روز است آن ** کاو سه لشکر را کند این سو روان‌‌
  • لشکری ز اصلاب سوی امهات ** بهر آن تا در رحم روید نبات‌‌
  • لشکری ز ارحام سوی خاکدان ** تا ز نر و ماده پر گردد جهان‌‌
  • لشکری از خاک ز آن سوی اجل ** تا ببیند هر کسی حسن عمل‌‌ 3075