English    Türkçe    فارسی   

3
1539-1588

  • اختلاف عقلها در اصل بود ** بر وفاق سنیان باید شنود
  • بر خلاف قول اهل اعتزال ** که عقول از اصل دارند اعتدال 1540
  • تجربه و تعلیم بیش و کم کند ** تا یکی را از یکی اعلم کند
  • باطلست این زانک رای کودکی ** که ندارد تجربه در مسلکی
  • بر دمید اندیشه‌ای زان طفل خرد ** پیر با صد تجربه بویی نبرد
  • خود فزون آن به که آن از فطرتست ** تا ز افزونی که جهد و فکرتست
  • تو بگو داده‌ی خدا بهتر بود ** یاکه لنگی راهوارانه رود 1545
  • در وهم افکندن کودکان اوستاد را
  • روز گشت و آمدند آن کودکان ** بر همین فکرت ز خانه تا دکان
  • جمله استادند بیرون منتظر ** تا درآید اول آن یار مصر
  • زانک منبع او بدست این رای را ** سر امام آید همیشه پای را
  • ای مقلد تو مجو بیشی بر آن ** کو بود منبع ز نور آسمان
  • او در آمد گفت استا را سلام ** خیر باشد رنگ رویت زردفام 1550
  • گفت استا نیست رنجی مر مرا ** تو برو بنشین مگو یاوه هلا
  • نفی کرد اما غبار وهم بد ** اندکی اندر دلش ناگاه زد
  • اندر آمد دیگری گفت این چنین ** اندکی آن وهم افزون شد بدین
  • همچنین تا وهم او قوت گرفت ** ماند اندر حال خود بس در شگفت
  • بیمار شدن فرعون هم به وهم از تعظیم خلقان
  • سجده‌ی خلق از زن و از طفل و مرد ** زد دل فرعون را رنجور کرد 1555
  • گفتن هریک خداوند و ملک ** آنچنان کردش ز وهمی منهتک
  • که به دعوی الهی شد دلیر ** اژدها گشت و نمی‌شد هیچ سیر
  • عقل جزوی آفتش وهمست و ظن ** زانک در ظلمات شد او را وطن
  • بر زمین گر نیم گز راهی بود ** آدمی بی وهم آمن می‌رود
  • بر سر دیوار عالی گر روی ** گر دو گز عرضش بود کژ می‌شوی 1560
  • بلک می‌افتی ز لرزه‌ی دل به وهم ** ترس وهمی را نکو بنگر بفهم
  • رنجور شدن اوستاد به وهم
  • گشت استا سست از وهم و ز بیم ** بر جهید و می‌کشانید او گلیم
  • خشمگین با زن که مهر اوست سست ** من بدین حالم نپرسید و نجست
  • خود مرا آگه نکرد از رنگ من ** قصد دارد تا رهد از ننگ من
  • او به حسن و جلوه‌ی خود مست گشت ** بی‌خبر کز بام افتادم چو طشت 1565
  • آمد و در را بتندی وا گشاد ** کودکان اندر پی آن اوستاد
  • گفت زن خیرست چون زود آمدی ** که مبادا ذات نیکت را بدی
  • گفت کوری رنگ و حال من ببین ** از غمم بیگانگان اندر حنین
  • تو درون خانه از بغض و نفاق ** می‌نبینی حال من در احتراق
  • گفت زن ای خواجه عیبی نیستت ** وهم و ظن لاش بی معنیستت 1570
  • گفتش ای غر تو هنوزی در لجاج ** می‌نبینی این تغیر و ارتجاج
  • گر تو کور و کر شدی ما را چه جرم ** ما درین رنجیم و در اندوه و گرم
  • گفت ای خواجه بیارم آینه ** تا بدانی که ندارم من گنه
  • گفت رو مه تو رهی مه آینت ** دایما در بغض و کینی و عنت
  • جامه‌ی خواب مرا زو گستران ** تا بخسپم که سر من شد گران 1575
  • زن توقف کرد مردش بانگ زد ** کای عدو زوتر ترا این می‌سزد
  • در جامه‌ی خواب افتادن استاد و نالیدن او از وهم رنجوری
  • جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز ** گفت امکان نه و باطن پر ز سوز
  • گر بگویم متهم دارد مرا ** ور نگویم جد شود این ماجرا
  • فال بد رنجور گرداند همی ** آدمی را که نبودستش غمی
  • قول پیغامبر قبوله یفرض ** ان تمارضتم لدینا تمرضوا 1580
  • گر بگویم او خیالی بر زند ** فعل دارد زن که خلوت می‌کند
  • مر مرا از خانه بیرون می‌کند ** بهر فسقی فعل و افسون می‌کند
  • جامه خوابش کرد و استاد اوفتاد ** آه آه و ناله از وی می‌بزاد
  • کودکان آنجا نشستند و نهان ** درس می‌خواندند با صد اندهان
  • کین همه کردیم و ما زندانییم ** بد بنایی بود ما بد بانییم 1585
  • دوم بار وهم افکندن کودکان استاد را کی او را از قرآن خواندن ما درد سر افزاید
  • گفت آن زیرک که ای قوم پسند ** درس خوانید و کنید آوا بلند
  • چون همی‌خواندند گفت ای کودکان ** بانگ ما استاد را دارد زیان
  • درد سر افزاید استا را ز بانگ ** ارزد این کو درد یابد بهر دانگ