English    Türkçe    فارسی   

3
1670-1719

  • داند و پوشد بامر ذوالجلال ** که نباشد کشف راز حق حلال 1670
  • این سخن پایان ندارد آن فقیر ** از مجاعت شد زبون و تن اسیر
  • مضطرب شدن فقیر نذر کرده بکندن امرود از درخت و گوشمال حق رسیدن بی مهلت
  • پنج روز آن باد امرودی نریخت ** ز آتش جوعش صبوری می‌گریخت
  • بر سر شاخی مرودی چند دید ** باز صبری کرد و خود را وا کشید
  • باد آمد شاخ را سر زیر کرد ** طبع را بر خوردن آن چیر کرد
  • جوع و ضعف و قوت جذب و قضا ** کرد زاهد را ز نذرش بی‌وفا 1675
  • چونک از امرودبن میوه سکست ** گشت اندر نذر وعهد خویش سست
  • هم درآن دم گوشمال حق رسید ** چشم او بگشاد و گوش او کشید
  • متهم کردن آن شیخ را با دزدان وبریدن دستش را
  • بیست از دزدان بدند آنجا و بیش ** بخش می‌کردند مسروقات خویش
  • شحنه را غماز آگه کرده بود ** مردم شحنه بر افتادند زود
  • هم بدان‌جا پای چپ و دست راست ** جمله را ببرید و غوغایی بخاست 1680
  • دست زاهد هم بریده شد غلط ** پاش را می‌خواست هم کردن سقط
  • در زمان آمد سواری بس گزین ** بانگ بر زد بر عوان کای سگ ببین
  • این فلان شیخست از ابدال خدا ** دست او را تو چرا کردی جدا
  • آن عوان بدرید جامه تیز رفت ** پیش شحنه داد آگاهیش تفت
  • شحنه آمد پا برهنه عذرخواه ** که ندانستم خدا بر من گواه 1685
  • هین بحل کن مر مرا زین کار زشت ** ای کریم و سرور اهل بهشت
  • گفت می‌دانم سبب این نیش را ** می‌شناسم من گناه خویش را
  • من شکستم حرمت ایمان او ** پس یمینم برد دادستان او
  • من شکستم عهد و دانستم بدست ** تا رسید آن شومی جرات بدست
  • دست ما و پای ما و مغز و پوست ** باد ای والی فدای حکم دوست 1690
  • قسم من بود این ترا کردم حلال ** تو ندانستی ترا نبود وبال
  • و آنک او دانست او فرمان‌رواست ** با خدا سامان پیچیدن کجاست
  • ای بسا مرغی پریده دانه‌جو ** که بریده حلق او هم حلق او
  • ای بسا مرغی ز معده وز مغص ** بر کنار بام محبوس قفص
  • ای بسا ماهی در آب دوردست ** گشته از حرص گلو ماخوذ شست 1695
  • ای بسا مستور در پرده بده ** شومی فرج و گلو رسوا شده
  • ای بسا قاضی حبر نیک‌خو ** از گلو و رشوتی او زردرو
  • بلک در هاروت و ماروت آن شراب ** از عروج چرخشان شد سد باب
  • با یزید از بهر این کرد احتراز ** دید در خود کاهلی اندر نماز
  • از سبب اندیشه کرد آن ذو لباب ** دید علت خوردن بسیار از آب 1700
  • گفت تا سالی نخواهم خورد آب ** آنچنان کرد و خدایش داد تاب
  • این کمینه جهد او بد بهر دین ** گشت او سلطان و قطب العارفین
  • چون بریده شد برای حلق دست ** مرد زاهد را در شکوی ببست
  • شیخ اقطع گشت نامش پیش خلق ** کرد معروفش بدین آفات حلق
  • کرامات شیخ اقطع و زنبیل بافتن او بدو دست
  • در عریش او را یکی زایر بیافت ** کو بهر دو دست می زنبیل بافت 1705
  • گفت او را ای عدو جان خویش ** در عریشم آمده سر کرده پیش
  • این چراکردی شتاب اندر سباق ** گفت از افراط مهر و اشتیاق
  • پس تبسم کرد و گفت اکنون بیا ** لیک مخفی دار این را ای کیا
  • تا نمیرم من مگو این با کسی ** نه قرینی نه حبیبی نه خسی
  • بعد از آن قومی دگر از روزنش ** مطلع گشتند بر بافیدنش 1710
  • گفت حکمت را تو دانی کردگار ** من کنم پنهان تو کردی آشکار
  • آمد الهامش که یکچندی بدند ** که درین غم بر تو منکر می‌شدند
  • که مگر سالوس بود او در طریق ** که خدا رسواش کرد اندر فریق
  • من نخواهم کان رمه کافر شوند ** در ضلالت در گمان بد روند
  • این کرامت را بکردیم آشکار ** که دهیمت دست اندر وقت کار 1715
  • تا که آن بیچارگان بد گمان ** رد نگردند از جناب آسمان
  • من ترا بی این کرامتها ز پیش ** خود تسلی دادمی از ذات خویش
  • این کرامت بهر ایشان دادمت ** وین چراغ از بهر آن بنهادمت
  • تو از آن بگذشته‌ای کز مرگ تن ** ترسی وز تفریق اجزای بدن