English    Türkçe    فارسی   

3
2225-2274

  • رست کشتی از دم آن پهلوان ** واهل کشتی را بجهد خود گمان 2225
  • که مگر بازوی ایشان در حذر ** بر هدف انداخت تیری از هنر
  • پا رهاند روبهان را در شکار ** و آن زدم دانند روباهان غرار
  • عشقها با دم خود بازند کین ** می‌رهاند جان ما را در کمین
  • روبها پا را نگه دار از کلوخ ** پا چو نبود دم چه سود ای چشم‌شوخ
  • ما چو روباهان و پای ما کرام ** می‌رهاندمان ز صدگون انتقام 2230
  • حیله‌ی باریک ما چون دم ماست ** عشقها بازیم با دم چپ و راست
  • دم بجنبانیم ز استدلال و مکر ** تا که حیران ماند از ما زید و بکر
  • طالب حیرانی خلقان شدیم ** دست طمع اندر الوهیت زدیم
  • تا بافسون مالک دلها شویم ** این نمی‌بینیم ما کاندر گویم
  • در گوی و در چهی ای قلتبان ** دست وا دار از سبال دیگران 2235
  • چون به بستانی رسی زیبا و خوش ** بعد از آن دامان خلقان گیر و کش
  • ای مقیم حبس چار و پنج و شش ** نغز جایی دیگران را هم بکش
  • ای چو خربنده حریف کون خر ** بوسه گاهی یافتی ما را ببر
  • چون ندادت بندگی دوست دست ** میل شاهی از کجاات خاستست
  • در هوای آنک گویندت زهی ** بسته‌ای در گردن جانت زهی 2240
  • روبها این دم حیلت را بهل ** وقف کن دل بر خداوندان دل
  • در پناه شیر کم ناید کباب ** روبها تو سوی جیفه کم شتاب
  • تو دلا منظور حق آنگه شوی ** که چو جزوی سوی کل خود روی
  • حق همی‌گوید نظرمان در دلست ** نیست بر صورت که آن آب و گلست
  • تو همی‌گویی مرا دل نیز هست ** دل فراز عرش باشد نه به پست 2245
  • در گل تیره یقین هم آب هست ** لیک زان آبت نشاید آب‌دست
  • زانک گر آبست مغلوب گلست ** پس دل خود را مگو کین هم دلست
  • آن دلی کز آسمانها برترست ** آن دل ابدال یا پیغامبرست
  • پاک گشته آن ز گل صافی شده ** در فزونی آمده وافی شده
  • ترک گل کرده سوی بحر آمده ** رسته از زندان گل بحری شده 2250
  • آب ما محبوس گل ماندست هین ** بحر رحمت جذب کن ما را ز طین
  • بحر گوید من ترا در خود کشم ** لیک می‌لافی که من آب خوشم
  • لاف تو محروم می‌دارد ترا ** ترک آن پنداشت کن در من درآ
  • آب گل خواهد که در دریا رود ** گل گرفته پای آب و می‌کشد
  • گر رهاند پای خود از دست گل ** گل بماند خشک و او شد مستقل 2255
  • آن کشیدن چیست از گل آب را ** جذب تو نقل و شراب ناب را
  • همچنین هر شهوتی اندر جهان ** خواه مال و خواه جاه و خواه نان
  • هر یکی زینها ترا مستی کند ** چون نیابی آن خمارت می‌زند
  • این خمار غم دلیل آن شدست ** که بدان مفقود مستی‌ات بدست
  • جز به اندازه‌ی ضرورت زین مگیر ** تا نگردد غالب و بر تو امیر 2260
  • سر کشیدی تو که من صاحب‌دلم ** حاجت غیری ندارم واصلم
  • آنچنانک آب در گل سر کشد ** که منم آب و چرا جویم مدد
  • دل تو این آلوده را پنداشتی ** لاجرم دل ز اهل دل برداشتی
  • خود روا داری که آن دل باشد این ** کو بود در عشق شیر و انگبین
  • لطف شیر و انگبین عکس دلست ** هر خوشی را آن خوش از دل حاصلست 2265
  • پس بود دل جوهر و عالم عرض ** سایه‌ی دل چون بود دل را غرض
  • آن دلی کو عاشق مالست و جاه ** یا زبون این گل و آب سیاه
  • یا خیالاتی که در ظلمات او ** می‌پرستدشان برای گفت و گو
  • دل نباشد غیر آن دریای نور ** دل نظرگاه خدا وانگاه کور
  • نه دل اندر صد هزاران خاص و عام ** در یکی باشد کدامست آن کدام 2270
  • ریزه‌ی دل را بهل دل را بجو ** تا شود آن ریزه چون کوهی ازو
  • دل محیطست اندرین خطه‌ی وجود ** زر همی‌افشاند از احسان و جود
  • از سلام حق سلامیها نثار ** می‌کند بر اهل عالم اختیار
  • هر که را دامن درستست و معد ** آن نثار دل بر آنکس می‌رسد