English    Türkçe    فارسی   

3
244-293

  • که بهاران خطه‌ی ده خوش بود ** کشت‌زار و لاله‌ی دلکش بود
  • وعده دادی شهری او را دفع حال ** تا بر آمد بعد وعده هشت سال 245
  • او بهر سالی همی‌گفتی که کی ** عزم خواهی کرد کامد ماه دی
  • او بهانه ساختی کامسال‌مان ** از فلان خطه بیامد میهمان
  • سال دیگر گر توانم وا رهید ** از مهمات آن طرف خواهم دوید
  • گفت هستند آن عیالم منتظر ** بهر فرزندان تو ای اهل بر
  • باز هر سالی چو لکلک آمدی ** تا مقیم قبه‌ی شهری شدی 250
  • خواجه هر سالی ز زر و مال خویش ** خرج او کردی گشادی بال خویش
  • آخرین کرت سه ماه آن پهلوان ** خوان نهادش بامدادان و شبان
  • از خجالت باز گفت او خواجه را ** چند وعده چند بفریبی مرا
  • گفت خواجه جسم و جانم وصل‌جوست ** لیک هر تحویل اندر حکم هوست
  • آدمی چون کشتی است و بادبان ** تا کی آرد باد را آن بادران 255
  • باز سوگندان بدادش کای کریم ** گیر فرزندان بیا بنگر نعیم
  • دست او بگرفت سه کرت بعهد ** کالله الله زو بیا بنمای جهد
  • بعد ده سال و بهر سالی چنین ** لابه‌ها و وعده‌های شکرین
  • کودکان خواجه گفتند ای پدر ** ماه و ابر و سایه هم دارد سفر
  • حقها بر وی تو ثابت کرده‌ای ** رنجها در کار او بس برده‌ای 260
  • او همی‌خواهد که بعضی حق آن ** وا گزارد چون شوی تو میهمان
  • بس وصیت کرد ما را او نهان ** که کشیدش سوی ده لابه‌کنان
  • گفت حقست این ولی ای سیبویه ** اتق من شر من احسنت الیه
  • دوستی تخم دم آخر بود ** ترسم از وحشت که آن فاسد شود
  • صحبتی باشد چو شمشیر قطوع ** همچو دی در بوستان و در زروع 265
  • صحبتی باشد چو فصل نوبهار ** زو عمارتها و دخل بی‌شمار
  • حزم آن باشد که ظن بد بری ** تا گریزی و شوی از بد بری
  • حزم س الظن گفتست آن رسول ** هر قدم را دام می‌دان ای فضول
  • روی صحرا هست هموار و فراخ ** هر قدم دامیست کم ران اوستاخ
  • آن بز کوهی دود که دام کو ** چون بتازد دامش افتد در گلو 270
  • آنک می‌گفتی که کو اینک ببین ** دشت می‌دیدی نمی‌دیدی کمین
  • بی کمین و دام و صیاد ای عیار ** دنبه کی باشد میان کشت‌زار
  • آنک گستاخ آمدند اندر زمین ** استخوان و کله‌هاشان را ببین
  • چون به گورستان روی ای مرتضا ** استخوانشان را بپرس از ما مضی
  • تا بظاهر بینی آن مستان کور ** چون فرو رفتند در چاه غرور 275
  • چشم اگر داری تو کورانه میا ** ور نداری چشم دست آور عصا
  • آن عصای حزم و استدلال را ** چون نداری دید می‌کن پیشوا
  • ور عصای حزم و استدلال نیست ** بی عصاکش بر سر هر ره مه‌ایست
  • گام زان سان نه که نابینا نهد ** تا که پا از چاه و از سگ وا رهد
  • لرز لرزان و بترس و احتیاط ** می‌نهد پا تا نیفتد در خباط 280
  • ای ز دودی جسته در ناری شده ** لقمه جسته لقمه‌ی ماری شده
  • قصه‌ی اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا
  • تو نخواندی قصه‌ی اهل سبا ** یا بخواندی و ندیدی جز صدا
  • از صدا آن کوه خود آگاه نیست ** سوی معنی هوش که را راه نیست
  • او همی بانگی کند بی گوش و هوش ** چون خمش کردی تو او هم شد خموش
  • داد حق اهل سبا را بس فراغ ** صد هزاران قصر و ایوانها و باغ 285
  • شکر آن نگزاردند آن بد رگان ** در وفا بودند کمتر از سگان
  • مر سگی را لقمه‌ی نانی ز در ** چون رسد بر در همی‌بندد کمر
  • پاسبان و حارس در می‌شود ** گرچه بر وی جور و سختی می‌رود
  • هم بر آن در باشدش باش و قرار ** کفر دارد کرد غیری اختیار
  • ور سگی آید غریبی روز و شب ** آن سگانش می‌کنند آن دم ادب 290
  • که برو آنجا که اول منزلست ** حق آن نعمت گروگان دلست
  • می‌گزندش که برو بر جای خویش ** حق آن نعمت فرو مگذار بیش
  • از در دل و اهل دل آب حیات ** چند نوشیدی و وا شد چشمهات