English    Türkçe    فارسی   

3
318-367

  • می‌گزندش کای سگ طاغی برو ** با ولی نعمتت یاغی مشو
  • بر همان در همچو حلقه بسته باش ** پاسبان و چابک و برجسته باش
  • صورت نقض وفای ما مباش ** بی‌وفایی را مکن بیهوده فاش 320
  • مر سگان را چون وفا آمد شعار ** رو سگان را ننگ و بدنامی میار
  • بی‌وفایی چون سگان را عار بود ** بی‌وفایی چون روا داری نمود
  • حق تعالی فخر آورد از وفا ** گفت من اوفی بعهد غیرنا
  • بی‌وفایی دان وفا با رد حق ** بر حقوق حق ندارد کس سبق
  • حق مادر بعد از آن شد کان کریم ** کرد او را از جنین تو غریم 325
  • صورتی کردت درون جسم او ** داد در حملش ورا آرام و خو
  • همچو جزو متصل دید او ترا ** متصل را کرد تدبیرش جدا
  • حق هزاران صنعت و فن ساختست ** تا که مادر بر تو مهر انداختست
  • پس حق حق سابق از مادر بود ** هر که آن حق را نداند خر بود
  • آنک مادر آفرید و ضرع و شیر ** با پدر کردش قرین آن خود مگیر 330
  • ای خداوند ای قدیم احسان تو ** آنک دانم وانک نه هم آن تو
  • تو بفرمودی که حق را یاد کن ** زانک حق من نمی‌گردد کهن
  • یاد کن لطفی که کردم آن صبوح ** با شما از حفظ در کشتی نوح
  • پیله بابایانتان را آن زمان ** دادم از طوفان و از موجش امان
  • آب آتش خو زمین بگرفته بود ** موج او مر اوج که را می‌ربود 335
  • حفظ کردم من نکردم ردتان ** در وجود جد جد جدتان
  • چون شدی سر پشت پایت چون زنم ** کارگاه خویش ضایع چون کنم
  • چون فدای بی‌وفایان می‌شوی ** از گمان بد بدان سو می‌روی
  • من ز سهو و بی‌وفاییها بری ** سوی من آیی گمان بد بری
  • این گمان بد بر آنجا بر که تو ** می‌شوی در پیش همچون خود دوتو 340
  • بس گرفتی یار و همراهان زفت ** گر ترا پرسم که کو گویی که زفت
  • یار نیکت رفت بر چرخ برین ** یار فسقت رفت در قعر زمین
  • تو بماندی در میانه آنچنان ** بی‌مدد چون آتشی از کاروان
  • دامن او گیر ای یار دلیر ** کو منزه باشد از بالا و زیر
  • نه چو عیسی سوی گردون بر شود ** نه چو قارون در زمین اندر رود 345
  • با تو باشد در مکان و بی‌مکان ** چون بمانی از سرا و از دکان
  • او بر آرد از کدورتها صفا ** مر جفاهای ترا گیرد وفا
  • چون جفا آری فرستد گوشمال ** تا ز نقصان وا روی سوی کمال
  • چون تو وردی ترک کردی در روش ** بر تو قبضی آید از رنج و تبش
  • آن ادب کردن بود یعنی مکن ** هیچ تحویلی از آن عهد کهن 350
  • پیش از آن کین قبض زنجیری شود ** این که دلگیریست پاگیری شود
  • رنج معقولت شود محسوس و فاش ** تا نگیری این اشارت را بلاش
  • در معاصی قبضها دلگیر شد ** قبضها بعد از اجل زنجیر شد
  • نعط من اعرض هنا عن ذکرنا ** عیشة ضنک و نجزی بالعمی
  • دزد چون مال کسان را می‌برد ** قبض و دلتنگی دلش را می‌خلد 355
  • او همی‌گوید عجب این قبض چیست ** قبض آن مظلوم کز شرت گریست
  • چون بدین قبض التفاتی کم کند ** باد اصرار آتشش را دم کند
  • قبض دل قبض عوان شد لاجرم ** گشت محسوس آن معانی زد علم
  • غصه‌ها زندان شدست و چارمیخ ** غصه بیخست و بروید شاخ بیخ
  • بیخ پنهان بود هم شد آشکار ** قبض و بسط اندرون بیخی شمار 360
  • چونک بیخ بد بود زودش بزن ** تا نروید زشت‌خاری در چمن
  • قبض دیدی چاره‌ی آن قبض کن ** زانک سرها جمله می‌روید ز بن
  • بسط دیدی بسط خود را آب ده ** چون بر آید میوه با اصحاب ده
  • باقی قصه‌ی اهل سبا
  • آن سبا ز اهل صبا بودند و خام ** کارشان کفران نعمت با کرام
  • باشد آن کفران نعمت در مثال ** که کنی با محسن خود تو جدال 365
  • که نمی‌باید مرا این نیکوی ** من برنجم زین چه رنجم می‌شوی
  • لطف کن این نیکوی را دور کن ** من نخواهم چشم زودم کور کن