English    Türkçe    فارسی   

3
4176-4225

  • سر ببرم لیک این سر آن سریست ** کز بریده گشتن و مردن بریست
  • لیک مقصود ازل تسلیم تست ** ای مسلمان بایدت تسلیم جست
  • ای نخود می‌جوش اندر ابتلا ** تا نه هستی و نه خود ماند ترا
  • اندر آن بستان اگر خندیده‌ای ** تو گل بستان جان و دیده‌ای
  • گر جدا از باغ آب و گل شدی ** لقمه گشتی اندر احیا آمدی 4180
  • شو غذی و قوت و اندیشه‌ها ** شیر بودی شیر شو در بیشه‌ها
  • از صفاتش رسته‌ای والله نخست ** در صفاتش باز رو چالاک و چست
  • ز ابر و خورشید و ز گردون آمدی ** پس شدی اوصاف و گردون بر شدی
  • آمدی در صورت باران و تاب ** می‌روی اندر صفات مستطاب
  • جزو شید و ابر و انجمها بدی ** نفس و فعل و قول و فکرتها شدی 4185
  • هستی حیوان شد از مرگ نبات ** راست آمد اقتلونی یا ثقات
  • چون چنین بردیست ما را بعد مات ** راست آمد ان فی قتلی حیات
  • فعل و قول و صدق شد قوت ملک ** تا بدین معراج شد سوی فلک
  • آنچنان کان طعمه شد قوت بشر ** از جمادی بر شد و شد جانور
  • این سخن را ترجمه‌ی پهناوری ** گفته آید در مقام دیگری 4190
  • کاروان دایم ز گردون می‌رسد ** تا تجارت می‌کند وا می‌رود
  • پس برو شیرین و خوش با اختیار ** نه بتلخی و کراهت دزدوار
  • زان حدیث تلخ می‌گویم ترا ** تا ز تلخیها فرو شویم ترا
  • ز آب سرد انگور افسرده رهد ** سردی و افسردگی بیرون نهد
  • تو ز تلخی چونکه دل پر خون شوی ** پس ز تلخیها همه بیرون روی 4195
  • تمثیل صابر شدن مومن چون بر شر و خیر بلا واقف شود
  • سگ شکاری نیست او را طوق نیست ** خام و ناجوشیده جز بی‌ذوق نیست
  • گفت نخود چون چنینست ای ستی ** خوش بجوشم یاریم ده راستی
  • تو درین جوشش چو معمار منی ** کفچلیزم زن که بس خوش می‌زنی
  • همچو پیلم بر سرم زن زخم و داغ ** تا نبینم خواب هندستان و باغ
  • تا که خود را در دهم در جوش من ** تا رهی یابم در آن آغوش من 4200
  • زانک انسان در غنا طاغی شود ** همچو پیل خواب‌بین یاغی شود
  • پیل چون در خواب بیند هند را ** پیلبان را نشنود آرد دغا
  • عذر گفتن کدبانو با نخود و حکمت در جوش داشتن کدبانو نخود را
  • آن ستی گوید ورا که پیش ازین ** من چو تو بودم ز اجزای زمین
  • چون بنوشیدم جهاد آذری ** پس پذیرا گشتم و اندر خوری
  • مدتی جوشیده‌ام اندر زمن ** مدتی دیگر درون دیگ تن 4205
  • زین دو جوشش قوت حسها شدم ** روح گشتم پس ترا استا شدم
  • در جمادی گفتمی زان می‌دوی ** تا شوی علم و صفات معنوی
  • چون شدم من روح پس بار دگر ** جوش دیگر کن ز حیوانی گذر
  • از خدا می‌خواه تا زین نکته‌ها ** در نلغزی و رسی در منتها
  • زانک از قرآن بسی گمره شدند ** زان رسن قومی درون چه شدند 4210
  • مر رسن را نیست جرمی ای عنود ** چون ترا سودای سربالا نبود
  • باقی قصه‌ی مهمان آن مسجد مهمان کش و ثبات و صدق او
  • آن غریب شهر سربالا طلب ** گفت می‌خسپم درین مسجد بشب
  • مسجدا گر کربلای من شوی ** کعبه‌ی حاجت‌روای من شوی
  • هین مرا بگذار ای بگزیده دار ** تا رسن‌بازی کنم منصوروار
  • گر شدیت اندر نصیحت جبرئیل ** می‌نخواهد غوث در آتش خلیل 4215
  • جبرئیلا رو که من افروخته ** بهترم چون عود و عنبر سوخته
  • جبرئیلا گر چه یاری می‌کنی ** چون برادر پاس داری می‌کنی
  • ای برادر من بر آذر چابکم ** من نه آن جانم که گردم بیش و کم
  • جان حیوانی فزاید از علف ** آتشی بود و چو هیزم شد تلف
  • گر نگشتی هیزم او مثمر بدی ** تا ابد معمور و هم عامر بدی 4220
  • باد سوزانت این آتش بدان ** پرتو آتش بود نه عین آن
  • عین آتش در اثیر آمد یقین ** پرتو و سایه‌ی ویست اندر زمین
  • لاجرم پرتو نپاید ز اضطراب ** سوی معدن باز می‌گردد شتاب
  • قامت تو بر قرار آمد بساز ** سایه‌ات کوته دمی یکدم دراز
  • زانک در پرتو نیابد کس ثبات ** عکسها وا گشت سوی امهات 4225