English    Türkçe    فارسی   

3
4426-4475

  • هست هفتاد و دو علت در بدن ** از کششهای عناصر بی رسن
  • علت آید تا بدن را بسکلد ** تا عناصر همدگر را وا هلد
  • چار مرغ‌اند این عناصر بسته‌پا ** مرگ و رنجوری و علت پاگشا
  • پایشان از همدگر چون باز کرد ** مرغ هر عنصر یقین پرواز کرد
  • جذبه‌ی این اصلها و فرعها ** هر دمی رنجی نهد در جسم ما 4430
  • تا که این ترکیبها را بر درد ** مرغ هر جزوی به اصل خود پرد
  • حکمت حق مانع آید زین عجل ** جمعشان دارد بصحت تا اجل
  • گوید ای اجزا اجل مشهود نیست ** پر زدن پیش از اجلتان سود نیست
  • چونک هر جزوی بجوید ارتفاق ** چون بود جان غریب اندر فراق
  • منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کنده‌ی پای باز روح‌اند
  • گوید ای اجزای پست فرشیم ** غربت من تلختر من عرشیم 4435
  • میل تن در سبزه و آب روان ** زان بود که اصل او آمد از آن
  • میل جان اندر حیات و در حی است ** زانک جان لامکان اصل وی است
  • میل جان در حکمتست و در علوم ** میل تن در باغ و راغست و کروم
  • میل جان اندر ترقی و شرف ** میل تن در کسب و اسباب علف
  • میل و عشق آن شرف هم سوی جان ** زین یحب را و یحبون را بدان 4440
  • حاصل آنک هر که او طالب بود ** جان مطلوبش درو راغب بود
  • گر بگویم شرح این بی حد شود ** مثنوی هشتاد تا کاغذ شود
  • آدمی حیوان نباتی و جماد ** هر مرادی عاشق هر بی‌مراد
  • بی‌مرادان بر مرادی می‌تنند ** و آن مرادان جذب ایشان می‌کنند
  • لیک میل عاشقان لاغر کند ** میل معشوقان خوش و خوش‌فر کند 4445
  • عشق معشوقان دو رخ افروخته ** عشق عاشق جان او را سوخته
  • کهربا عاشق به شکل بی‌نیاز ** کاه می‌کوشد در آن راه دراز
  • این رها کن عشق آن تشنه‌دهان ** تافت اندر سینه‌ی صدر جهان
  • دود آن عشق و غم آتش‌کده ** رفته در مخدوم او مشفق شده
  • لیکش از ناموس و بوش و آب رو ** شرم می‌آمد که وا جوید ازو 4450
  • رحمتش مشتاق آن مسکین شده ** سلطنت زین لطف مانع آمده
  • عقل حیران کین عجب او را کشید ** یا کشش زان سو بدینجانب رسید
  • ترک جلدی کن کزین ناواقفی ** لب ببند الله اعلم بالخفی
  • این سخن را بعد ازین مدفون کنم ** آن کشنده می‌کشد من چون کنم
  • کیست آن کت می‌کشد ای معتنی ** آنک می‌نگذاردت کین دم زنی 4455
  • صد عزیمت می‌کنی بهر سفر ** می‌کشاند مر ترا جای دگر
  • زان بگرداند به هر سو آن لگام ** تا خبر یابد ز فارس اسپ خام
  • اسپ زیرکسار زان نیکو پیست ** کو همی‌داند که فارس بر ویست
  • او دلت را بر دو صد سودا ببست ** بی‌مرادت کرد پس دل را شکست
  • چون شکست او بال آن رای نخست ** چون نشد هستی بال‌اشکن درست 4460
  • چون قضایش حبل تدبیرت سکست ** چون نشد بر تو قضای آن درست
  • فسخ عزایم و نقضها جهت با خبر کردن آدمی را از آنک مالک و قاهر اوست و گاه گاه عزم او را فسخ ناکردن و نافذ داشتن تا طمع او را بر عزم کردن دارد تا باز عزمش را بشکند تا تنبیه بر تنبیه بود
  • عزمها و قصدها در ماجرا ** گاه گاهی راست می‌آید ترا
  • تا به طمع آن دلت نیت کند ** بار دیگر نیتت را بشکند
  • ور بکلی بی‌مرادت داشتی ** دل شدی نومید امل کی کاشتی
  • ور بکاریدی امل از عوریش ** کی شدی پیدا برو مقهوریش 4465
  • عاشقان از بی‌مرادیهای خویش ** باخبر گشتند از مولای خویش
  • بی‌مرادی شد قلاوز بهشت ** حفت الجنه شنو ای خوش سرشت
  • که مراداتت همه اشکسته‌پاست ** پس کسی باشد که کام او رواست
  • پس شدند اشکسته‌اش آن صادقان ** لیک کو خود آن شکست عاشقان
  • عاقلان اشکسته‌اش از اضطرار ** عاشقان اشکسته با صد اختیار 4470
  • عاقلانش بندگان بندی‌اند ** عاشقانش شکری و قندی‌اند
  • ائتیا کرها مهار عاقلان ** ائتیا طوعا بهار بی‌دلان
  • نظرکردن پیغامبر علیه السلام به اسیران و تبسم کردن و گفتن کی عجبت من قوم یجرون الی الجنة بالسلاسل و الاغلال
  • دید پیغامبر یکی جوقی اسیر ** که همی‌بردند و ایشان در نفیر
  • دیدشان در بند آن آگاه شیر ** می نظر کردند در وی زیر زیر
  • تا همی خایید هر یک از غضب ** بر رسول صدق دندانها و لب 4475