English    Türkçe    فارسی   

3
677-726

  • سوی خود اعمی شدم از حق بصیر ** پس معافم از قلیل و از کثیر
  • لاف درویشی زنی و بی‌خودی ** های هوی مستیان ایزدی
  • که زمین را من ندانم ز آسمان ** امتحانت کرد غیرت امتحان
  • باد خرکره‌ی چنین رسوات کرد ** هستی نفی ترا اثبات کرد 680
  • این چنین رسوا کند حق شید را ** این چنین گیرد رمیده‌صید را
  • صد هزاران امتحانست ای پسر ** هر که گوید من شدم سرهنگ در
  • گر نداند عامه او را ز امتحان ** پختگان راه جویندش نشان
  • چون کند دعوی خیاطی خسی ** افکند در پیش او شه اطلسی
  • که ببر این را بغلطاق فراخ ** ز امتحان پیدا شود او را دو شاخ 685
  • گر نبودی امتحان هر بدی ** هر مخنث در وغا رستم بدی
  • خود مخنث را زره پوشیده گیر ** چون ببیند زخم گردد چون اسیر
  • مست حق هشیار چون شد از دبور ** مست حق ناید به خود تا نفخ صور
  • باده‌ی حق راست باشد بی دروغ ** دوغ خوردی دوغ خوردی دوغ دوغ
  • ساختی خود را جنید و بایزید ** رو که نشناسم تبر را از کلید 690
  • بدرگی و منبلی و حرص و آز ** چون کنی پنهان بشید ای مکرساز
  • خویش را منصور حلاجی کنی ** آتشی در پنبه‌ی یاران زنی
  • که بنشناسم عمر از بولهب ** باد کره‌ی خود شناسم نیمشب
  • ای خری کین از تو خر باور کند ** خویش را بهر تو کور و کر کند
  • خویش را از ره‌روان کمتر شمر ** تو حریف ره‌ریانی گه مخور 695
  • باز پر از شید سوی عقل تاز ** کی پرد بر آسمان پر مجاز
  • خویشتن را عاشق حق ساختی ** عشق با دیو سیاهی باختی
  • عاشق و معشوق را در رستخیز ** دو بدو بندند و پیش آرند تیز
  • تو چه خود را گیج و بی‌خود کرده‌ای ** خون رز کو خون ما را خورده‌ای
  • رو که نشناسم ترا از من بجه ** عارف بی‌خویشم و بهلول ده 700
  • تو توهم می‌کنی از قرب حق ** که طبق‌گر دور نبود از طبق
  • این نمی‌بینی که قرب اولیا ** صد کرامت دارد و کار و کیا
  • آهن از داوود مومی می‌شود ** موم در دستت چو آهن می‌بود
  • قرب خلق و رزق بر جمله‌ست عام ** قرب وحی عشق دارند این کرام
  • قرب بر انواع باشد ای پدر ** می‌زند خورشید بر کهسار و زر 705
  • لیک قربی هست با زر شید را ** که از آن آگه نباشد بید را
  • شاخ خشک و تر قریب آفتاب ** آفتاب از هر دو کی دارد حجاب
  • لیک کو آن قربت شاخ طری ** که ثمار پخته از وی می‌خوری
  • شاخ خشک از قربت آن آفتاب ** غیر زوتر خشک گشتن گو بیاب
  • آنچنان مستی مباش ای بی‌خرد ** که به عقل آید پشیمانی خورد 710
  • بلک از آن مستان که چون می می‌خورند ** عقلهای پخته حسرت می‌برند
  • ای گرفته همچو گربه موش پیر ** گر از آن می شیرگیری شیر گیر
  • ای بخورده از خیالی جام هیچ ** همچو مستان حقایق بر مپیچ
  • می‌فتی این سو و آن سو مست‌وار ** ای تو این سو نیستت زان سو گذار
  • گر بدان سو راه یابی بعد از آن ** گه بدین سو گه بدان سو سر فشان 715
  • جمله این سویی از آن سو کپ مزن ** چون نداری مرگ هرزه جان مکن
  • آن خضرجان کز اجل نهراسد او ** شاید ار مخلوق را نشناسد او
  • کام از ذوق توهم خوش کنی ** در دمی در خیک خود پرش کنی
  • پس به یک سوزن تهی گردی ز باد ** این چنین فربه تن عاقل مباد
  • کوزه‌ها سازی ز برف اندر شتا ** کی کند چون آب بیند آن وفا 720
  • افتادن شغال در خم رنگ و رنگین شدن و دعوی طاوسی کردن میان شغالان
  • آن شغالی رفت اندر خم رنگ ** اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ
  • پس بر آمد پوستش رنگین شده ** که منم طاووس علیین شده
  • پشم رنگین رونق خوش یافته ** آفتاب آن رنگها بر تافته
  • دید خود را سبز و سرخ و فور و زرد ** خویشتن را بر شغالان عرضه کرد
  • جمله گفتند ای شغالک حال چیست ** که ترا در سر نشاطی ملتویست 725
  • از نشاط از ما کرانه کرده‌ای ** این تکبر از کجا آورده‌ای