English    Türkçe    فارسی   

4
2170-2219

  • نور پاکش بی‌دلیل و بی‌بیان ** پوست بشکافد در آید در میان 2170
  • پیش ظاهربین چه قلب و چه سره ** او چه داند چیست اندر قوصره
  • ای بسا زر سیه کرده بدود ** تا رهد از دست هر دزدی حسود
  • ای بسا مس زر اندوده به زر ** تا فروشد آن به عقل مختصر
  • ما که باطن‌بین جمله‌ی کشوریم ** دل ببینیم و به ظاهر ننگریم
  • قاضیانی که به ظاهر می‌تنند ** حکم بر اشکال ظاهر می‌کنند 2175
  • چون شهادت گفت و ایمانی نمود ** حکم او مومن کنند این قوم زود
  • بس منافق کاندرین ظاهر گریخت ** خون صد مومن به پنهانی بریخت
  • جهد کن تا پیر عقل و دین شوی ** تا چو عقل کل تو باطن‌بین شوی
  • از عدم چون عقل زیبا رو گشاد ** خلعتش داد و هزارش نام داد
  • کمترین زان نامهای خوش‌نفس ** این که نبود هیچ او محتاج کس 2180
  • گر به صورت وا نماید عقل رو ** تیره باشد روز پیش نور او
  • ور مثال احمقی پیدا شود ** ظلمت شب پیش او روشن بود
  • کو ز شب مظلم‌تر و تاری‌ترست ** لیک خفاش شقی ظلمت‌خرست
  • اندک اندک خوی کن با نور روز ** ورنه خفاشی بمانی بیفروز
  • عاشق هر جا شکال و مشکلیست ** دشمن هر جا چراغ مقبلیست 2185
  • ظلمت اشکال زان جوید دلش ** تا که افزون‌تر نماید حاصلش
  • تا ترا مشغول آن مشکل کند ** وز نهاد زشت خود غافل کند
  • علامت عاقل تمام و نیم‌عاقل و مرد تمام و نیم‌مرد و علامت شقی مغرور لاشی
  • عاقل آن باشد که او با مشعله‌ست ** او دلیل و پیشوای قافله‌ست
  • پیرو نور خودست آن پیش‌رو ** تابع خویشست آن بی‌خویش‌رو
  • مومن خویشست و ایمان آورید ** هم بدان نوری که جانش زو چرید 2190
  • دیگری که نیم‌عاقل آمد او ** عاقلی را دیده‌ی خود داند او
  • دست در وی زد چو کور اندر دلیل ** تا بدو بینا شد و چست و جلیل
  • وآن خری کز عقل جوسنگی نداشت ** خود نبودش عقل و عاقل را گذاشت
  • ره نداند نه کثیر و نه قلیل ** ننگش آید آمدن خلف دلیل
  • می‌رود اندر بیابان دراز ** گاه لنگان آیس و گاهی بتاز 2195
  • شمع نه تا پیشوای خود کند ** نیم شمعی نه که نوری کد کند
  • نیست عقلش تا دم زنده زند ** نیم‌عقلی نه که خود مرده کند
  • مرده‌ی آن عاقل آید او تمام ** تا برآید از نشیب خود به بام
  • عقل کامل نیست خود را مرده کن ** در پناه عاقلی زنده‌سخن
  • زنده نی تا همدم عیسی بود ** مرده نی تا دمگه عیسی شود 2200
  • جان کورش گام هر سو می‌نهد ** عاقبت نجهد ولی بر می‌جهد
  • قصه‌ی آن آبگیر و صیادان و آن سه ماهی یکی عاقل و یکی نیم عاقل وان دگر مغرور و ابله مغفل لاشی و عاقبت هر سه
  • قصه‌ی آن آبگیرست ای عنود ** که درو سه ماهی اشگرف بود
  • در کلیله خوانده باشی لیک آن ** قشر قصه باشد و این مغز جان
  • چند صیادی سوی آن آبگیر ** برگذشتند و بدیدند آن ضمیر
  • پس شتابیدند تا دام آورند ** ماهیان واقف شدند و هوشمند 2205
  • آنک عاقل بود عزم راه کرد ** عزم راه مشکل ناخواه کرد
  • گفت با اینها ندارم مشورت ** که یقین سستم کنند از مقدرت
  • مهر زاد و بوم بر جانشان تند ** کاهلی و جهلشان بر من زند
  • مشورت را زنده‌ای باید نکو ** که ترا زنده کند وان زنده کو
  • ای مسافر با مسافر رای زن ** زانک پایت لنگ دارد رای زن 2210
  • از دم حب الوطن بگذر مه‌ایست ** که وطن آن سوست جان این سوی نیست
  • گر وطن خواهی گذر آن سوی شط ** این حدیث راست را کم خوان غلط
  • سر خواندن وضو کننده اوراد وضو را
  • در وضو هر عضو را وردی جدا ** آمدست اندر خبر بهر دعا
  • چونک استنشاق بینی می‌کنی ** بوی جنت خواه از رب غنی
  • تا ترا آن بو کشد سوی جنان ** بوی گل باشد دلیل گلبنان 2215
  • چونک استنجا کنی ورد و سخن ** این بود یا رب تو زینم پاک کن
  • دست من اینجا رسید این را بشست ** دستم اندر شستن جانست سست
  • ای ز تو کس گشته جان ناکسان ** دست فضل تست در جانها رسان
  • حد من این بود کردم من لیم ** زان سوی حد را نقی کن ای کریم