English    Türkçe    فارسی   

4
2751-2800

  • چونک شاهی دست یابد بر شهی ** بکشدش یا باز دارد در چهی
  • ور بیابد خسته‌ی افتاده را ** مرهمش سازد شه و بدهد عطا
  • گر نه زهرست آن تکبر پس چرا ** کشت شه را بی‌گناه و بی‌خطا
  • وین دگر را بی ز خدمت چون نواخت ** زین دو جنبش زهر را شاید شناخت
  • راه‌زن هرگز گدایی را نزد ** گرگ گرگ مرده را هرگز گزد 2755
  • خضر کشتی را برای آن شکست ** تا تواند کشتی از فجار رست
  • چون شکسته می‌رهد اشکسته شو ** امن در فقرست اندر فقر رو
  • آن کهی کو داشت از کان نقد چند ** گشت پاره پاره از زخم کلند
  • تیغ بهر اوست کو را گردنیست ** سایه که افکندست بر وی زخم نیست
  • مهتری نفطست و آتش ای غوی ** ای برادر چون بر آذر می‌روی 2760
  • هر چه او هموار باشد با زمین ** تیرها را کی هدف گردد ببین
  • سر بر آرد از زمین آنگاه او ** چون هدفها زخم یابد بی رفو
  • نردبان خالق این ما و منیست ** عاقبت زین نردبان افتادنیست
  • هر که بالاتر رود ابله‌ترست ** که استخوان او بتر خواهد شکست
  • این فروعست و اصولش آن بود ** که ترفع شرکت یزدان بود 2765
  • چون نمردی و نگشتی زنده زو ** یاغیی باشی به شرکت ملک‌جو
  • چون بدو زنده شدی آن خود ویست ** وحدت محضست آن شرکت کیست
  • شرح این در آینه‌ی اعمال جو ** که نیابی فهم آن از گفت و گو
  • گر بگویم آنچ دارم در درون ** بس جگرها گردد اندر حال خون
  • بس کنم خود زیرکان را این بس است ** بانگ دو کردم اگر در ده کس است 2770
  • حاصل آن هامان بدان گفتار بد ** این چنین راهی بر آن فرعون زد
  • لقمه‌ی دولت رسیده تا دهان ** او گلوی او بریده ناگهان
  • خرمن فرعون را داد او به باد ** هیچ شه را این چنین صاحب مباد
  • نومید شدن موسی علیه‌السلام از ایمام فرعون به تاثیر کردن سخن هامان در دل فرعون
  • گفت موسی لطف بنمودیم وجود ** خود خداوندیت را روزی نبود
  • آن خداوندی که نبود راستین ** مر ورا نه دست دان نه آستین 2775
  • آن خداوندی که دزدیده بود ** بی دل و بی جان و بی دیده بود
  • آن خداوندی که دادندت عوام ** باز بستانند از تو هم‌چو وام
  • ده خداوندی عاریت به حق ** تا خداوندیت بخشد متفق
  • منازعت امیران عرب با مصطفی علیه‌السلام کی ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعی نباشد و جواب فرمودن مصطفی علیه‌السلام کی من مامورم درین امارت و بحث ایشان از طرفین
  • آن امیران عرب گرد آمدند ** نزد پیغامبر منازع می‌شدند
  • که تو میری هر یک از ما هم امیر ** بخش کن این ملک و بخش خود بگیر 2780
  • هر یکی در بخش خود انصاف‌جو ** تو ز بخش ما دو دست خود بشو
  • گفت میری مر مرا حق داده است ** سروری و امر مطلق داده است
  • کین قران احمدست و دور او ** هین بگیرید امر او را اتقوا
  • قوم گفتندش که ما هم زان قضا ** حاکمیم و داد امیریمان خدا
  • گفت لیکن مر مرا حق ملک داد ** مر شما را عاریه از بهر زاد 2785
  • میری من تا قیامت باقیست ** میری عاریتی خواهد شکست
  • قوم گفتند ای امیر افزون مگو ** چیست حجت بر فزون‌جویی تو
  • در زمان ابری برآمد ز امر مر ** سیل آمد گشت آن اطراف پر
  • رو به شهر آورد سیل بس مهیب ** اهل شهر افغان‌کنان جمله رعیب
  • گفت پیغامبر که وقت امتحان ** آمد اکنون تا گمارد گردد عیان 2790
  • هر امیری نیزه‌ی خود در فکند ** تا شود در امتحان آن سیل‌بند
  • پس قضیب انداخت در وی مصطفی ** آن قضیب معجز فرمان روا
  • نیزه‌ها را هم‌چو خاشاکی ربود ** آب تیز سیل پرجوش عنود
  • نیزه‌ها گم گشت جمله و آن قضیب ** بر سر آب ایستاده چون رقیب
  • ز اهتمام آن قضیب آن سیل زفت ** روبگردانید و آن سیلاب رفت 2795
  • چون بدیدند از وی آن امر عظیم ** پس مقر گشتند آن میران ز بیم
  • جز سه کس که حقد ایشان چیره بود ** ساحرش گفتند و کاهی از جحود
  • ملک بر بسته چنان باشد ضعیف ** ملک بر رسته چنین باشد شریف
  • نیزه‌ها را گر ندیدی با قضیب ** نامشان بین نام او بین این نجیب
  • نامشان را سیل تیز مرگ برد ** نام او و دولت تیزش نمرد 2800