English    Türkçe    فارسی   

4
2882-2931

  • بلک بهر میهمانان و کهان ** که به فرجه وارهند از اندهان
  • شادی بچگان و یاد دوستان ** دوستان رفته را از نقش آن
  • هیچ کوزه‌گر کند کوزه شتاب ** بهر عین کوزه نه بر بوی آب
  • هیچ کاسه گر کند کاسه تمام ** بهر عین کاسه نه بهر طعام 2885
  • هیچ خطاطی نویسد خط به فن ** بهر عین خط نه بهر خواندن
  • نقش ظاهر بهر نقش غایبست ** وان برای غایب دیگر ببست
  • تا سوم چارم دهم بر می‌شمر ** این فواید را به مقدار نظر
  • هم‌چو بازیهای شطرنج ای پسر ** فایده‌ی هر لعب در تالی نگر
  • این نهادند بهر آن لعب نهان ** وان برای آن و آن بهر فلان 2890
  • هم‌چنین دیده جهات اندر جهات ** در پی هم تا رسی در برد و مات
  • اول از بهر دوم باشد چنان ** که شدن بر پایه‌های نردبان
  • و آن دوم بهر سوم می‌دان تمام ** تا رسی تو پایه پایه تا به بام
  • شهوت خوردن ز بهر آن منی ** آن منی از بهر نسل و روشنی
  • کندبینش می‌نبیند غیر این ** عقل او بی‌سیر چون نبت زمین 2895
  • نبت را چه خوانده چه ناخوانده ** هست پای او به گل در مانده
  • گر سرش جنبد پیر باد رو ** تو به سر جنبانیش غره مشو
  • آن سرش گوید سمعنا ای صبا ** پای او گوید عصینا خلنا
  • چون ندارد سیر می‌راند چون عام ** بر توکل می‌نهد چون کور گام
  • بر توکل تا چه آید در نبرد ** چون توکل کردن اصحاب نرد 2900
  • وآن نظرهایی که آن افسرده نیست ** جز رونده و جز درنده‌ی پرده نیست
  • آنچ در ده سال خواهد آمدن ** این زمان بیند به چشم خویشتن
  • هم‌چنین هر کس به اندازه‌ی نظر ** غیب و مستقبل ببیند خیر وشر
  • چونک سد پیش و سد پس نماند ** شد گذاره چشم و لوح غیب خواند
  • چون نظر پس کرد تا بدو وجود ** ماجرا و آغاز هستی رو نمود 2905
  • بحث املاک زمین با کبریا ** در خلیفه کردن بابای ما
  • چون نظر در پیش افکند او بدید ** آنچ خواهد بود تا محشر پدید
  • پس ز پس می‌بیند او تا اصل اصل ** پیش می‌بیند عیان تا روز فصل
  • هر کسی اندازه‌ی روشن‌دلی ** غیب را بیند به قدر صیقلی
  • هر که صیقل بیش کرد او بیش دید ** بیشتر آمد برو صورت پدید 2910
  • گر تو گویی کان صفا فضل خداست ** نیز این توفیق صیقل زان عطاست
  • قدر همت باشد آن جهد و دعا ** لیس للانسان الا ما سعی
  • واهب همت خداوندست و بس ** همت شاهی ندارد هیچ خس
  • نیست تخصیص خدا کس را به کار ** مانع طوع و مراد و اختیار
  • لیک چون رنجی دهد بدبخت را ** او گریزاند به کفران رخت را 2915
  • نیکبختی را چو حق رنجی دهد ** رخت را نزدیکتر وا می‌نهد
  • بددلان از بیم جان در کارزار ** کرده اسباب هزیمت اختیار
  • پردلان در جنگ هم از بیم جان ** حمله کرده سوی صف دشمنان
  • رستمان را ترس و غم وا پیش برد ** هم ز ترس آن بددل اندر خویش مرد
  • چون محک آمد بلا و بیم جان ** زان پدید آید شجاع از هر جبان 2920
  • وحی کردن حق به موسی علیه‌السلام کی ای موسی من کی خالقم تعالی ترا دوست می‌دارم
  • گفت موسی را به وحی دل خدا ** کای گزیده دوست می‌دارم ترا
  • گفت چه خصلت بود ای ذوالکرم ** موجب آن تا من آن افزون کنم
  • گفت چون طفلی به پیش والده ** وقت قهرش دست هم در وی زده
  • خود نداند که جز او دیار هست ** هم ازو مخمور هم از اوست مست
  • مادرش گر سیلیی بر وی زند ** هم به مادر آید و بر وی تند 2925
  • از کسی یاری نخواهد غیر او ** اوست جمله شر او و خیر او
  • خاطر تو هم ز ما در خیر و شر ** التفاتش نیست جاهای دگر
  • غیر من پیشت چون سنگست و کلوخ ** گر صبی و گر جوان و گر شیوخ
  • هم‌چنانک ایاک نعبد در حنین ** در بلا از غیر تو لانستعین
  • هست این ایاک نعبد حصر را ** در لغت و آن از پی نفی ریا 2930
  • هست ایاک نستعین هم بهر حصر ** حصر کرده استعانت را و قصر