English    Türkçe    فارسی   

4
3057-3106

  • مه جمادست و بود شرقش جماد ** جان جان جان بود شرق فاد
  • شرق خورشیدی که شد باطن‌فروز ** قشر و عکس آن بود خورشید روز
  • زآنک چون مرده بود تن بی‌لهب ** پیش او نه روز بنماید نه شب
  • ور نباشد آن چو این باشد تمام ** بی‌شب و بی روز دارد انتظام 3060
  • هم‌چنانک چشم می‌بیند به خواب ** بی‌مه و خورشید ماه و آفتاب
  • نوم ما چون شد اخ الموت ای فلان ** زین برادر آن برادر را بدان
  • ور بگویندت که هست آن فرع این ** مشنو آن را ای مقلد بی‌یقین
  • می‌بیند خواب جانت وصف حال ** که به بیداری نبینی بیست سال
  • در پی تعبیر آن تو عمرها ** می‌دوی سوی شهان با دها 3065
  • که بگو آن خواب را تعبیر چیست ** فرع گفتن این چنین سر را سگیست
  • خواب عامست این و خود خواب خواص ** باشد اصل اجتبا و اختصاص
  • پیل باید تا چو خسپد او ستان ** خواب بیند خطه‌ی هندوستان
  • خر نبیند هیچ هندستان به خواب ** خر ز هندستان نکردست اغتراب
  • جان هم‌چون پیل باید نیک زفت ** تا به خواب او هند داند رفت تفت 3070
  • ذکر هندستان کند پیل از طلب ** پس مصور گردد آن ذکرش به شب
  • اذکروا الله کار هر اوباش نیست ** ارجعی بر پای هر قلاش نیست
  • لیک تو آیس مشو هم پیل باش ** ور نه پیلی در پی تبدیل باش
  • کیمیاسازان گردون را ببین ** بشنو از میناگران هر دم طنین
  • نقش‌بندانند در جو فلک ** کارسازانند بهر لی و لک 3075
  • گر نبینی خلق مشکین جیب را ** بنگر ای شب‌کور این آسیب را
  • هر دم آسیبست بر ادراک تو ** نبت نو نو رسته بین از خاک تو
  • زین بد ابراهیم ادهم دیده خواب ** بسط هندستان دل را بی‌حجاب
  • لاجرم زنجیرها را بر درید ** مملکت بر هم زد و شد ناپدید
  • آن نشان دید هندستان بود ** که جهد از خواب و دیوانه شود 3080
  • می‌فشاند خاک بر تدبیرها ** می‌دراند حلقه‌ی زنجیرها
  • آنچنان که گفت پیغامبر ز نور ** که نشانش آن بود اندر صدور
  • که تجافی آرد از دار الغرور ** هم انابت آرد از دار السرور
  • بهر شرح این حدیث مصطفی ** داستانی بشنو ای یار صفا
  • حکایت آن پادشاه‌زاده کی پادشاهی حقیقی بوی روی نمود یوم یفرالمرء من اخیه و امه و ابیه نقد وقت او شد پادشاهی این خاک توده‌ی کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التراب ربیع الصبیان آن پادشاه‌زاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون می‌گویم زر و اطلس و اکسون نمی‌گویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید
  • پادشاهی داشت یک برنا پسر ** باطن و ظاهر مزین از هنر 3085
  • خواب دید او کان پسر ناگه بمرد ** صافی عالم بر آن شه گشت درد
  • خشک شد از تاب آتش مشک او ** که نماند از تف آتش اشک او
  • آنچنان پر شد ز دود و درد شاه ** که نمی‌یابید در وی راه آه
  • خواست مردن قالبش بی‌کار شد ** عمر مانده بود شه بیدار شد
  • شادیی آمد ز بیداریش پیش ** که ندیده بود اندر عمر خویش 3090
  • که ز شادی خواست هم فانی شدن ** بس مطوق آمد این جان و بدن
  • از دم غم می‌بمیرد این چراغ ** وز دم شادی بمیرد اینت لاغ
  • در میان این دو مرگ او زنده است ** این مطوق شکل جای خنده است
  • شاه با خود گفت شادی را سبب ** آنچنان غم بود از تسبیب رب
  • ای عجب یک چیز از یک روی مرگ ** وان ز یک روی دگر احیا و برگ 3095
  • آن یکی نسبت بدان حالت هلاک ** باز هم آن سوی دیگر امتساک
  • شادی تن سوی دنیاوی کمال ** سوی روز عاقبت نقص و زوال
  • خنده را در خواب هم تعبیر خوان ** گریه گوید با دریغ و اندهان
  • گریه را در خواب شادی و فرح ** هست در تعبیر ای صاحب مرح
  • شاه اندیشید کین غم خود گذشت ** لیک جان از جنس این بدظن گشت 3100
  • ور رسد خاری چنین اندر قدم ** که رود گل یادگاری بایدم
  • چون فنا را شد سبب بی‌منتهی ** پس کدامین راه را بندیم ما
  • صد دریچه و در سوی مرگ لدیغ ** می‌کند اندر گشادن ژیغ ژیغ
  • ژیغ‌ژیغ تلخ آن درهای مرگ ** نشنود گوش حریص از حرص برگ
  • از سوی تن دردها بانگ درست ** وز سوی خصمان جفا بانگ درست 3105
  • جان سر بر خوان دمی فهرست طب ** نار علتها نظر کن ملتهب