English    Türkçe    فارسی   

4
3126-3175

  • آن اسیران اجل را عام داد ** نام امیران اجل اندر بلاد
  • صدر خوانندش که در صف نعال ** جان او پستست یعنی جاه و مال
  • شاه چون با زاهدی خویشی گزید ** این خبر در گوش خاتونان رسید
  • اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویش
  • مادر شه‌زاده گفت از نقص عقل ** شرط کفویت بود در عقل نقل
  • تو ز شح و بخل خواهی وز دها ** تا ببندی پور ما را بر گدا 3130
  • گفت صالح را گدا گفتن خطاست ** کو غنی القلب از داد خداست
  • در قناعت می‌گریزد از تقی ** نه از لیمی و کسل هم‌چون گدا
  • قلتی کان از قناعت وز تقاست ** آن ز فقر و قلت دونان جداست
  • حبه‌ای آن گر بیابد سر نهد ** وین ز گنج زر به همت می‌جهد
  • شه که او از حرص قصد هر حرام ** می‌کند او را گدا گوید همام 3135
  • گفت کو شهر و قلاع او را جهاز ** یا نثار گوهر و دینار ریز
  • گفت رو هر که غم دین برگزید ** باقی غمها خدا از وی برید
  • غالب آمد شاه و دادش دختری ** از نژاد صالحی خوش جوهری
  • در ملاحت خود نظیر خود نداشت ** چهره‌اش تابان‌تر از خورشید چاشت
  • حسن دختر این خصالش آنچنان ** کز نکویی می‌نگنجد در بیان 3140
  • صید دین کن تا رسد اندر تبع ** حسن و مال و جاه و بخت منتفع
  • آخرت قطار اشتر دان به ملک ** در تبع دنیاش هم‌چون پشم و پشک
  • پشم بگزینی شتر نبود ترا ** ور بود اشتر چه قیمت پشم را
  • چون بر آمد این نکاح آن شاه را ** با نژاد صالحان بی مرا
  • از قضا کمپیرکی جادو که بود ** عاشق شه‌زاده‌ی با حسن و جود 3145
  • جادوی کردش عجوزه‌ی کابلی ** کی برد زان رشک سحر بابلی
  • شه بچه شد عاشق کمپیر زشت ** تا عروس و آن عروسی را بهشت
  • یک سیه دیوی و کابولی زنی ** گشت به شه‌زاده ناگه ره‌زنی
  • آن نودساله عجوزی گنده کس ** نه خرد هشت آن ملک را و نه نس
  • تا به سالی بود شه‌زاده اسیر ** بوسه‌جایش نعل کفش گنده پیر 3150
  • صحبت کمپیر او را می‌درود ** تا ز کاهش نیم‌جانی مانده بود
  • دیگران از ضعف وی با درد سر ** او ز سکر سحر از خود بی‌خبر
  • این جهان بر شاه چون زندان شده ** وین پسر بر گریه‌شان خندان شده
  • شاه بس بیچاره شد در برد و مات ** روز و شب می‌کرد قربان و زکات
  • زانک هر چاره که می‌کرد آن پدر ** عشق کمپیرک همی‌شد بیشتر 3155
  • پس یقین گشتش که مطلق آن سریست ** چاره او را بعد از این لابه گریست
  • سجده می‌کرد او که هم فرمان تراست ** غیر حق بر ملک حق فرمان کراست
  • لیک این مسکین همی‌سوزد چو عود ** دست گیرش ای رحیم و ای ودود
  • تا ز یا رب یا رب و افغان شاه ** ساحری استاد پیش آمد ز راه
  • مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی
  • او شنیده بود از دور این خبر ** که اسیر پیرزن گشت آن پسر 3160
  • کان عجوزه بود اندر جادوی ** بی‌نظیر و آمن از مثل و دوی
  • دست بر بالای دستست ای فتی ** در فن و در زور تا ذات خدا
  • منتهای دستها دست خداست ** بحر بی‌شک منتهای سیلهاست
  • هم ازو گیرند مایه ابرها ** هم بدو باشد نهایت سیل را
  • گفت شاهش کین پسر از دست رفت ** گفت اینک آمدم درمان زفت 3165
  • نیست همتا زال را زین ساحران ** جز من داهی رسیده زان کران
  • چون کف موسی به امر کردگار ** نک برآرم من ز سحر او دمار
  • که مرا این علم آمد زان طرف ** نه ز شاگردی سحر مستخف
  • آمدم تا بر گشایم سحر او ** تا نماند شاه‌زاده زردرو
  • سوی گورستان برو وقت سحور ** پهلوی دیوار هست اسپید گور 3170
  • سوی قبله باز کاو آنجای را ** تا ببینی قدرت و صنع خدا
  • بس درازست این حکایت تو ملول ** زبده را گویم رها کردم فضول
  • آن گره‌های گران را بر گشاد ** پس ز محنت پور شه را راه داد
  • آن پسر با خویش آمد شد دوان ** سوی تخت شاه با صد امتحان
  • سجده کرد و بر زمین می‌زد ذقن ** در بغل کرده پسر تیغ و کفن 3175