English    Türkçe    فارسی   

4
3283-3332

  • قشرهای خشک را جا آتش است ** قشر پیوسته به مغز جان خوش است
  • مغز خود از مرتبه‌ی خوش برترست ** برترست از خوش که لذت گسترست
  • این سخن پایان ندارد باز گرد ** تا برآرد موسیم از بحر گرد 3285
  • درخور عقل عوام این گفته شد ** از سخن باقی آن بنهفته شد
  • زر عقلت ریزه است ای متهم ** بر قراضه مهر سکه چون نهم
  • عقل تو قسمت شده بر صد مهم ** بر هزاران آرزو و طم و رم
  • جمع باید کرد اجزا را به عشق ** تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق
  • جو جوی چون جمع گردی ز اشتباه ** پس توان زد بر تو سکه‌ی پادشاه 3290
  • ور ز مثقالی شوی افزون تو خام ** از تو سازد شه یکی زرینه جام
  • پس برو هم نام و هم القاب شاه ** باشد و هم صورتش ای وصل خواه
  • تا که معشوقت بود هم نان هم آب ** هم چراغ و شاهد و نقل شراب
  • جمع کن خود را جماعت رحمتست ** تا توانم با تو گفتن آنچ هست
  • زانک گفتن از برای باوریست ** جان شرک از باوری حق بریست 3295
  • جان قسمت گشته بر حشو فلک ** در میان شصت سودا مشترک
  • پس خموشی به دهد او را ثبوت ** پس جواب احمقان آمد سکوت
  • این همی‌دانم ولی مستی تن ** می‌گشاید بی‌مراد من دهن
  • آنچنان که از عطسه و از خامیاز ** این دهان گردد بناخواه تو باز
  • تفسیر این حدیث کی ائنی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة
  • هم‌چو پیغامبر ز گفتن وز نثار ** توبه آرم روز من هفتاد بار 3300
  • لیک آن مستی شود توبه‌شکن ** منسی است این مستی تن جامه کن
  • حکمت اظهار تاریخ دراز ** مستیی انداخت در دانای راز
  • راز پنهان با چنین طبل و علم ** آب جوشان گشته از جف القلم
  • رحمت بی‌حد روانه هر زمان ** خفته‌اید از درک آن ای مردمان
  • جامه‌ی خفته خورد از جوی آب ** خفته اندر خواب جویای سراب 3305
  • می‌رود که آنجای بوی آب هست ** زین تفکر راه را بر خویش بست
  • زانک آنجا گفت زینجا دور شد ** بر خیالی از حقی مهجور شد
  • دوربینانند و بس خفته‌روان ** رحمتی آریدشان ای ره‌روان
  • من ندیدم تشنگی خواب آورد ** خواب آرد تشنگی بی‌خرد
  • خود خرد آنست کو از حق چرید ** نه خرد کان را عطارد آورید 3310
  • بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست
  • پیش‌بینی این خرد تا گور بود ** وآن صاحب دل به نفخ صور بود
  • این خرد از گور و خاکی نگذرد ** وین قدم عرصه‌ی عجایب نسپرد
  • زین قدم وین عقل رو بیزار شو ** چشم غیبی جوی و برخوردار شو
  • هم‌چو موسی نور کی یابد ز جیب ** سخره‌ی استاد و شاگردان کتاب
  • زین نظر وین عقل ناید جز دوار ** پس نظر بگذار و بگزین انتظار 3315
  • از سخن‌گویی مجویید ارتفاع ** منتظر را به ز گفتن استماع
  • منصب تعلیم نوع شهوتست ** هر خیال شهوتی در ره بتست
  • گر بفضلش پی ببردی هر فضول ** کی فرستادی خدا چندین رسول
  • عقل جزوی هم‌چو برقست و درخش ** در درخشی کی توان شد سوی وخش
  • نیست نور برق بهر رهبری ** بلک امریست ابر را که می‌گری 3320
  • برق عقل ما برای گریه است ** تا بگرید نیستی در شوق هست
  • عقل کودک گفت بر کتاب تن ** لیک نتواند به خود آموختن
  • عقل رنجور آردش سوی طبیب ** لیک نبود در دوا عقلش مصیب
  • نک شیاطین سوی گردون می‌شدند ** گوش بر اسرار بالا می‌زدند
  • می‌ربودند اندکی زان رازها ** تا شهب می‌راندشان زود از سما 3325
  • که روید آنجا رسولی آمدست ** هر چه می‌خواهید زو آید به دست
  • گر همی‌جویید در بی‌بها ** ادخلوا الابیات من ابوابها
  • می‌زن آن حلقه‌ی در و بر باب بیست ** از سوی بام فلکتان راه نیست
  • نیست حاجتتان بدین راه دراز ** خاکیی را داده‌ایم اسرار راز
  • پیش او آیید اگر خاین نیید ** نیشکر گردید ازو گرچه نیید 3330
  • سبزه رویاند ز خاکت آن دلیل ** نیست کم از سم اسپ جبرئیل
  • سبزه گردی تازه گردی در نوی ** گر توخاک اسپ جبریلی شوی