English    Türkçe    فارسی   

4
3814-3855

  • تا رسیدن در شه و در ناز خوش ** رازیا با مرغزی می‌ساز خویش
  • موسیا در پیش فرعون زمن ** نرم باید گفت قولا لینا 3815
  • آب اگر در روغن جوشان کنی ** دیگدان و دیگ را ویران کنی
  • نرم گو لیکن مگو غیر صواب ** وسوسه مفروش در لین الخطاب
  • وقت عصر آمد سخن کوتاه کن ** ای که عصرت عصر را آگاه کن
  • گو تو مر گل‌خواره را که قند به ** نرمی فاسد مکن طینش مده
  • نطق جان را روضه‌ی جانیستی ** گر ز حرف و صوت مستغنیستی 3820
  • این سر خر در میان قندزار ** ای بسا کس را که بنهادست خار
  • ظن ببرد از دور کان آنست و بس ** چون قج مغلوب وا می‌رفت پس
  • صورت حرف آن سر خر دان یقین ** در رز معنی و فردوس برین
  • ای ضیاء الحق حسام الدین در آر ** این سر خر را در آن بطیخ‌زار
  • تا سر خر چون بمرد از مسلخه ** نشو دیگر بخشدش آن مطبخه 3825
  • هین ز ما صورت‌گری و جان ز تو ** نه غلط هم این خود و هم آن ز تو
  • بر فلک محمودی ای خورشید فاش ** بر زمین هم تا ابد محمود باش
  • تا زمینی با سمایی بلند ** یک‌دل و یک‌قبله و یک‌خو شوند
  • تفرقه برخیزد و شرک و دوی ** وحدتست اندر وجود معنوی
  • چون شناسد جان من جان ترا ** یاد آرند اتحاد ماجری 3830
  • موسی و هارون شوند اندر زمین ** مختلط خوش هم‌چو شیر و انگبین
  • چون شناسد اندک و منکر شود ** منکری‌اش پرده‌ی ساتر شود
  • پس شناسایی بگردانید رو ** خشم کرد آن مه ز ناشکری او
  • زین سبب جان نبی را جان بد ** ناشناسا گشت و پشت پای زد
  • این همه خواندی فرو خوان لم یکن ** تا بدانی لج این گبر کهن 3835
  • پیش از آنک نقش احمد فر نمود ** نعت او هر گبر را تعویذ بود
  • کین چنین کس هست تا آید پدید ** از خیال روش دلشان می‌طپید
  • سجده می‌کردند کای رب بشر ** در عیان آریش هر چه زودتر
  • تا به نام احمد از یستفتحون ** یاغیانشان می‌شدندی سرنگون
  • هر کجا حرب مهولی آمدی ** غوثشان کراری احمد بدی 3840
  • هر کجا بیماری مزمن بدی ** یاد اوشان داروی شافی شدی
  • نقش او می‌گشت اندر راهشان ** در دل و در گوش و در افواهشان
  • نقش او را کی بیابد هر شعال ** بلک فرع نقش او یعنی خیال
  • نقش او بر روی دیوار ار فتد ** از دل دیوار خون دل چکد
  • آنچنان فرخ بود نقشش برو ** که رهد در حال دیوار از دو رو 3845
  • گشته با یک‌رویی اهل صفا ** آن دورویی عیب مر دیوار را
  • این همه تعظیم و تفخیم و وداد ** چون بدیدندش به صورت برد باد
  • قلب آتش دید و در دم شد سیاه ** قلب را در قلب کی بودست راه
  • قلب می‌زد لاف اشواق محک ** تا مریدان را دراندازد به شک
  • افتد اندر دام مکرش ناکسی ** این گمان سر بر زند از هر خسی 3850
  • کین اگر نه نقد پاکیزه بدی ** کی به سنگ امتحان راغب شدی
  • او محک می‌خواهد اما آنچنان ** که نگردد قلبی او زان عیان
  • آن محک که او نهان دارد صفت ** نی محک باشد نه نور معرفت
  • آینه کو عیب رو دارد نهان ** از برای خاطر هر قلتبان
  • آینه نبود منافق باشد او ** این چنین آیینه تا توانی مجو 3855