English    Türkçe    فارسی   

5
1636-1685

  • انگبین داروی تن رنجور را  ** چشمه کرده باطن زنبور را 
  • آب دادی عام اصل و فرع را  ** از برای طهر و بهر کرع را 
  • تا ازینها پی بری سوی اصول  ** تو برین قانع شدی ای بوالفضول 
  • بشنو اکنون ماجرای خاک را  ** که چه می‌گوید فسون محراک را 
  • پیش اسرافیل‌گشته او عبوس  ** می‌کند صد گونه شکل و چاپلوس  1640
  • که بحق ذات پاک ذوالجلال  ** که مدار این قهر را بر من حلال 
  • من ازین تقلیب بویی می‌برم  ** بدگمانی می‌دود اندر سرم 
  • تو فرشته‌ی رحمتی رحمت نما  ** زانک مرغی را نیازارد هما 
  • ای شفا و رحمت اصحاب درد  ** تو همان کن کان دو نیکوکار کرد 
  • زود اسرافیل باز آمد به شاه  ** گفت عذر و ماجرا نزد اله  1645
  • کز برون فرمان بدادی که بگیر  ** عکس آن الهام دادی در ضمیر 
  • امر کردی در گرفتن سوی گوش  ** نهی کردی از قساوت سوی هوش 
  • سبق رحمت گشت غالب بر غضب  ** ای بدیع افعال و نیکوکار رب 
  • فرستادن عزرائیل ملک العزم و الحزم را علیه‌السلام ببر گرفتن حفنه‌ای خاک تا شود جسم آدم چالاک عیله‌السلام و الصلوة 
  • گفت یزدان زو عزرائیل را  ** که ببین آن خاک پر تخییل را 
  • آن ضعیف زال ظالم را بیاب  ** مشت خاکی هین بیاور با شتاب  1650
  • رفت عزرائیل سرهنگ قضا  ** سوی کره‌ی خاک بهر اقتضا 
  • خاک بر قانون نفیر آغاز کرد  ** داد سوگندش بسی سوگند خورد 
  • کای غلام خاص و ای حمال عرش  ** ای مطاع الامر اندر عرش و فرش 
  • رو به حق رحمت رحمن فرد  ** رو به حق آنک با تو لطف کرد 
  • حق شاهی که جز او معبود نیست  ** پیش او زاری کس مردود نیست  1655
  • گفت نتوانم بدین افسون که من  ** رو بتابم ز آمر سر و علن 
  • گفت آخر امر فرمود او به حلم  ** هر دو امرند آن بگیر از راه علم 
  • گفت آن تاویل باشد یا قیاس  ** در صریح امر کم جو التباس 
  • فکر خود را گر کنی تاویل به  ** که کنی تاویل این نامشتبه 
  • دل همی‌سوزد مرا بر لابه‌ات  ** سینه‌ام پر خون شد از شورابه‌ات  1660
  • نیستم بی‌رحم بل زان هر سه پاک  ** رحم بیشستم ز درد دردناک 
  • گر طبانجه می‌زنم من بر یتیم  ** ور دهد حلوا به دستش آن حلیم 
  • این طبانجه خوشتر از حلوای او  ** ور شود غره به حلوا وای او 
  • بر نفیر تو جگر می‌سوزدم  ** لیک حق لطفی همی‌آموزدم 
  • لطف مخفی در میان قهرها  ** در حدث پنهان عقیق بی‌بها  1665
  • قهر حق بهتر ز صد حلم منست  ** منع کردن جان ز حق جان کندنست 
  • بترین قهرش به از حلم دو کون  ** نعم رب‌العالمین و نعم عون 
  • لطفهای مضمر اندر قهر او  ** جان سپردن جان فزاید بهر او 
  • هین رها کن بدگمانی و ضلال  ** سر قدم کن چونک فرمودت تعال 
  • آن تعال او تعالیها دهد  ** مستی و جفت و نهالیها دهد  1670
  • باری آن امر سنی را هیچ هیچ  ** من نیارم کرد وهن و پیچ پیچ 
  • این همه بشنید آن خاک نژند  ** زان گمان بد بدش در گوش بند 
  • باز از نوعی دگر آن خاک پست  ** لابه و سجده همی‌کرد او چو مست 
  • گفت نه برخیز نبود زین زیان  ** من سر و جان می‌نهم رهن و ضمان 
  • لابه مندیش و مکن لابه دگر  ** جز بدان شاه رحیم دادگر  1675
  • بنده فرمانم نیارم ترک کرد  ** امر او کز بحر انگیزید گرد 
  • جز از آن خلاق گوش و چشم و سر  ** نشنوم از جان خود هم خیر و شر 
  • گوش من از گفت غیر او کرست  ** او مرا از جان شیرین جان‌ترست 
  • جان ازو آمد نیامد او ز جان  ** صدهزاران جان دهم او رایگان 
  • جان کی باشد کش گزینم بر کریم  ** کیک چه بود که بسوزم زو گلیم  1680
  • من ندانم خیر الا خیر او  ** صم و بکم و عمی من از غیر او 
  • گوش من کرست از زاری‌کنان  ** که منم در کف او هم‌چون سنان 
  • بیان آنک مخلوقی کر ترا ازو ظلمی رسد به حقیقت او هم‌چون آلتیست عارف آن بود کی بحق رجوع کند نه به آلت و اگر به آلت رجوع کند به ظاهر نه از جهل کند بلک برای مصلحتی چنانک ابایزید قدس الله سره گفت کی چندین سالست کی من با مخلوق سخن نگفته‌ام و از مخلوق سخن نشنیده‌ام ولیکن خلق چنین پندارند کی با ایشان سخن می‌گویم و ازیشان می‌شنوم زیرا ایشان مخاطب اکبر را نمی‌بینند کی ایشان چون صدااند او را نسبت به حال من التفات مستمع عاقل به صدا نباشد چنانک مثل است معروف قال الجدار للوتد لم تشقنی قال الوتد انظر الی من یدقنی 
  • احمقانه از سنان رحمت مجو  ** زان شهی جو کان بود در دست او 
  • باسنان و تیغ لابه چون کنی  ** کو اسیر آمد به دست آن سنی 
  • او به صنعت آزرست و من صنم  ** آلتی کو سازدم من آن شوم  1685