English    Türkçe    فارسی   

5
1732-1781

  • دم به دم از آسمان می‌آیدت  ** آب و آتش رزق می‌افزایدت 
  • گر ترا آنجا برد نبود عجب  ** منگر اندر عجز و بنگر در طلب 
  • کین طلب در تو گروگان خداست  ** زانک هر طالب به مطلوبی سزاست 
  • جهد کن تا این طلب افزون شود  ** تا دلت زین چاه تن بیرون شود  1735
  • خلق گوید مرد مسکین آن فلان  ** تو بگویی زنده‌ام ای غافلان 
  • گر تن من هم‌چو تن‌ها خفته است  ** هشت جنت در دلم بشکفته است 
  • جان چو خفته در گل و نسرین بود  ** چه غمست ار تن در آن سرگین بود 
  • جان خفته چه خبر دارد ز تن  ** کو به گلشن خفت یا در گولخن 
  • می‌زند جان در جهان آبگون  ** نعره یا لیت قومی یعلمون  1740
  • گر نخواهد زیست جان بی این بدن  ** پس فلک ایوان کی خواهد بدن 
  • گر نخواهد بی بدن جان تو زیست  ** فی السماء رزقکم روزی کیست 
  • در بیان وخامت چرب و شیرین دنیا و مانع شدن او از طعام الله چنانک فرمود الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع طعام الله و قوله ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله یرزقون فرحین 
  • وا رهی زین روزی ریزه‌ی کثیف  ** در فتی در لوت و در قوت شریف 
  • گر هزاران رطل لوتش می‌خوری  ** می‌روی پاک و سبک هم‌چون پری 
  • که نه حبس باد و قولنجت کند  ** چارمیخ معده آهنجت کند  1745
  • گر خوری کم گرسنه مانی چو زاغ  ** ور خوری پر گیرد آروغت دماغ 
  • کم خوری خوی بد و خشکی و دق  ** پر خوری شد تخمه را تن مستحق 
  • از طعام الله و قوت خوش‌گوار  ** بر چنان دریا چو کشتی شو سوار 
  • باش در روزه شکیبا و مصر  ** دم به دم قوت خدا را منتظر 
  • که آن خدای خوب‌کار بردبار  ** هدیه‌ها را می‌دهد در انتظار  1750
  • انتظار نان ندارد مرد سیر  ** که سبک آید وظیفه یا که دیر 
  • بی‌نوا هر دم همی گوید که کو  ** در مجاعت منتظر در جست و جو 
  • چون نباشی منتظر ناید به تو  ** آن نواله‌ی دولت هفتاد تو 
  • ای پدر الانتظار الانتظار  ** از برای خوان بالا مردوار 
  • هر گرسنه عاقبت قوتی بیافت  ** آفتاب دولتی بر وی بتافت  1755
  • ضیف با همت چو ز آشی کم خورد  ** صاحب خوان آش بهتر آورد 
  • جز که صاحب خوان درویشی لیم  ** ظن بد کم بر به رزاق کریم 
  • سر برآور هم‌چو کوهی ای سند  ** تا نخستین نور خور بر تو زند 
  • که آن سر کوه بلند مستقر  ** هست خورشید سحر را منتظر 
  • جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیرة من الفشارات 
  • آن یکی می‌گفت خوش بودی جهان  ** گر نبودی پای مرگ اندر میان  1760
  • آن دگر گفت ار نبودی مرگ هیچ  ** که نیرزیدی جهان پیچ‌پیچ 
  • خرمنی بودی به دشت افراشته  ** مهمل و ناکوفته بگذاشته 
  • مرگ را تو زندگی پنداشتی  ** تخم را در شوره خاکی کاشتی 
  • عقل کاذب هست خود معکوس‌بین  ** زندگی را مرگ بیند ای غبین 
  • ای خدا بنمای تو هر چیز را  ** آنچنان که هست در خدعه‌سرا  1765
  • هیچ مرده نیست پر حسرت ز مرگ  ** حسرتش آنست کش کم بود برگ 
  • ورنه از چاهی به صحرا اوفتاد  ** در میان دولت و عیش و گشاد 
  • زین مقام ماتم و ننگین مناخ  ** نقل افتادش به صحرای فراخ 
  • مقعد صدقی نه ایوان دروغ  ** باده‌ی خاصی نه مستیی ز دوغ 
  • مقعد صدق و جلیسش حق شده  ** رسته زین آب و گل آتشکده  1770
  • ور نکردی زندگانی منیر  ** یک دو دم ماندست مردانه بمیر 
  • فیما یرجی من رحمة الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیة میمونة و رب سعادة تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیاتهم حسنات 
  • در حدیث آمد که روز رستخیز  ** امر آید هر یکی تن را که خیز 
  • نفخ صور امرست از یزدان پاک  ** که بر آرید ای ذرایر سر ز خاک 
  • باز آید جان هر یک در بدن  ** هم‌چو وقت صبح هوش آید به تن 
  • جان تن خود را شناسد وقت روز  ** در خراب خود در آید چون کنوز  1775
  • جسم خود بشناسد و در وی رود  ** جان زرگر سوی درزی کی رود 
  • جان عالم سوی عالم می‌دود  ** روح ظالم سوی ظالم می‌دود 
  • که شناسا کردشان علم اله  ** چونک بره و میش وقت صبحگاه 
  • پای کفش خود شناسد در ظلم  ** چون نداند جان تن خود ای صنم 
  • صبح حشر کوچکست ای مستجیر  ** حشر اکبر را قیاس از وی بگیر  1780
  • آنچنان که جان بپرد سوی طین  ** نامه پرد تا یسار و تا یمین