English    Türkçe    فارسی   

5
1986-2035

  • کای امیر آن حجره را بگشای در  ** نیم شب که باشد او زان بی‌خبر 
  • تا پدید آید سگالشهای او  ** بعد از آن بر ماست مالشهای او 
  • مر شما را دادم آن زر و گهر  ** من از آن زرها نخواهم جز خبر 
  • این همی‌گفت و دل او می‌طپید  ** از برای آن ایاز بی ندید 
  • که منم کین بر زبانم می‌رود  ** این جفاگر بشنود او چون شود  1990
  • باز می‌گوید به حق دین او  ** که ازین افزون بود تمکین او 
  • کی به قذف زشت من طیره شود  ** وز غرض وز سر من غافل بود 
  • مبتلی چون دید تاویلات رنج  ** برد بیند کی شود او مات رنج 
  • صاحب تاویل ایاز صابرست  ** کو به بحر عاقبتها ناظرست 
  • هم‌چو یوسف خواب این زندانیان  ** هست تعبیرش به پیش او عیان  1995
  • خواب خود را چون نداند مرد خیر  ** کو بود واقف ز سر خواب غیر 
  • گر زنم صد تیغ او را ز امتحان  ** کم نگردد وصلت آن مهربان 
  • داند او که آن تیغ بر خود می‌زنم  ** من ویم اندر حقیقت او منم 
  • بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بی‌نیازیست چنان که آینه بی‌صورتست و ساده است و بی‌صورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشاره 
  • جسم مجنون را ز رنج و دوریی  ** اندر آمد ناگهان رنجوریی 
  • خون بجوش آمد ز شعله‌ی اشتیاق  ** تا پدید آمد بر آن مجنون خناق  2000
  • پس طبیب آمد بدار و کردنش  ** گفت چاره نیست هیچ از رگ‌زنش 
  • رگ زدن باید برای دفع خون  ** رگ‌زنی آمد بدانجا ذو فنون 
  • بازوش بست و گرفت آن نیش او  ** بانک بر زد در زمان آن عشق‌خو 
  • مزد خود بستان و ترک فصد کن  ** گر بمیرم گو برو جسم کهن 
  • گفت آخر از چه می‌ترسی ازین  ** چون نمی‌ترسی تو از شیر عرین  2005
  • شیر و گرگ و خرس و هر گور و دده  ** گرد بر گرد تو شب گرد آمده 
  • می نه آیدشان ز تو بوی بشر  ** ز انبهی عشق و وجد اندر جگر 
  • گرگ و خرس و شیر داند عشق چیست  ** کم ز سگ باشد که از عشق او عمیست 
  • گر رگ عشقی نبودی کلب را  ** کی بجستی کلب کهفی قلب را 
  • هم ز جنس او به صورت چون سگان  ** گر نشد مشهور هست اندر جهان  2010
  • بو نبردی تو دل اندر جنس خویش  ** کی بری تو بوی دل از گرگ و میش 
  • گر نبودی عشق هستی کی بدی  ** کی زدی نان بر تو و کی تو شدی 
  • نان تو شد از چه ز عشق و اشتها  ** ورنه نان را کی بدی تا جان رهی 
  • عشق نان مرده را می جان کند  ** جان که فانی بود جاویدان کند 
  • گفت مجنون من نمی‌ترسم ز نیش  ** صبر من از کوه سنگین هست بیش  2015
  • منبلم بی‌زخم ناساید تنم  ** عاشقم بر زخمها بر می‌تنم 
  • لیک از لیلی وجود من پرست  ** این صدف پر از صفات آن درست 
  • ترسم ای فصاد گر فصدم کنی  ** نیش را ناگاه بر لیلی زنی 
  • داند آن عقلی که او دل‌روشنیست  ** در میان لیلی و من فرق نیست 
  • معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینه‌ی یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا 
  • گفت معشوقی به عاشق ز امتحان  ** در صبوحی کای فلان ابن الفلان  2020
  • مر مرا تو دوست‌تر داری عجب  ** یا که خود را راست گو یا ذا الکرب 
  • گفت من در تو چنان فانی شدم  ** که پرم از تتو ز ساران تا قدم 
  • بر من از هستی من جز نام نیست  ** در وجودم جز تو ای خوش‌کام نیست 
  • زان سبب فانی شدم من این چنین  ** هم‌چو سرکه در تو بحر انگبین 
  • هم‌چو سنگی کو شود کل لعل ناب  ** پر شود او از صفات آفتاب  2025
  • وصف آن سنگی نماند اندرو  ** پر شود از وصف خور او پشت و رو 
  • بعد از آن گر دوست دارد خویش را  ** دوستی خور بود آن ای فتا 
  • ور که خود را دوست دارد ای بجان  ** دوستی خویش باشد بی‌گمان 
  • خواه خود را دوست دارد لعل ناب  ** خواه تا او دوست دارد آفتاب 
  • اندرین دو دوستی خود فرق نیست  ** هر دو جانب جز ضیای شرق نیست  2030
  • تا نشد او لعل خود را دشمنست  ** زانک یک من نیست آنجا دو منست 
  • زانک ظلمانیست سنگ و روزکور  ** هست ظلمانی حقیقت ضد نور 
  • خویشتن را دوست دارد کافرست  ** زانک او مناع شمس اکبرست 
  • پس نشاید که بگوید سنگ انا  ** او همه تاریکیست و در فنا 
  • گفت فرعونی انا الحق گشت پست  ** گفت منصوری اناالحق و برست  2035