English    Türkçe    فارسی   

5
2887-2936

  • آن یکی با شمع برمی‌گشت روز  ** گرد بازاری دلش پر عشق و سوز 
  • بوالفضولی گفت او را کای فلان  ** هین چه می‌جویی به سوی هر دکان 
  • هین چه می‌گردی تو جویان با چراغ  ** در میان روز روشن چیست لاغ 
  • گفت می‌جویم به هر سو آدمی  ** که بود حی از حیات آن دمی  2890
  • هست مردی گفت این بازار پر  ** مردمانند آخر ای دانای حر 
  • گفت خواهم مرد بر جاده‌ی دو ره  ** در ره خشم و به هنگام شره 
  • وقت خشم و وقت شهوت مرد کو  ** طالب مردی دوانم کو به کو 
  • کو درین دو حال مردی در جهان  ** تا فدای او کنم امروز جان 
  • گفت نادر چیز می‌جویی ولیک  ** غافل از حکم و قضایی بین تو نیک  2895
  • ناظر فرعی ز اصلی بی‌خبر  ** فرع ماییم اصل احکام قدر 
  • چرخ گردان را قضا گمره کند  ** صدعطارد را قضا ابله کند 
  • تنگ گرداند جهان چاره را  ** آب گرداند حدید و خاره را 
  • ای قراری داده ره را گام گام  ** خام خامی خام خامی خام خام 
  • چون بدیدی گردش سنگ آسیا  ** آب جو را هم ببین آخر بیا  2900
  • خاک را دیدی برآمد در هوا  ** در میان خاک بنگر باد را 
  • دیگهای فکر می‌بینی به جوش  ** اندر آتش هم نظر می‌کن به هوش 
  • گفت حق ایوب را در مکرمت  ** من بهر موییت صبری دادمت 
  • هین به صبر خود مکن چندین نظر  ** صبر دیدی صبر دادن را نگر 
  • چند بینی گردش دولاب را  ** سر برون کن هم ببین تیز آب را  2905
  • تو همی‌گویی که می‌بینم ولیک  ** دید آن را بس علامتهاست نیک 
  • گردش کف را چو دیدی مختصر  ** حیرتت باید به دریا در نگر 
  • آنک کف را دید سر گویان بود  ** وانک دریا دید او حیران بود 
  • آنک کف را دید نیتها کند  ** وانک دریا دید دل دریا کند 
  • آنک کفها دید باشد در شمار  ** و آنک دریا دید شد بی‌اختیار  2910
  • آنک او کف دید در گردش بود  ** وانک دریا دید او بی‌غش بود 
  • دعوت کردن مسلمان مغ را 
  • مر مغی را گفت مردی کای فلان  ** هین مسلمان شو بباش از مومنان 
  • گفت اگر خواهد خدا مومن شوم  ** ور فزاید فضل هم موقن شوم 
  • گفت می‌خواهد خدا ایمان تو  ** تا رهد از دست دوزخ جان تو 
  • لیک نفس نحس و آن شیطان زشت  ** می‌کشندت سوی کفران و کنشت  2915
  • گفت ای منصف چو ایشان غالب‌اند  ** یار او باشم که باشد زورمند 
  • یار آن تانم بدن کو غالبست  ** آن طرف افتم که غالب جاذبست 
  • چون خدا می‌خواست از من صدق زفت  ** خواست او چه سود چون پیشش نرفت 
  • نفس و شیطان خواست خود را پیش برد  ** وآن عنایت قهر گشت و خرد و مرد 
  • تو یکی قصر و سرایی ساختی  ** اندرو صد نقش خوش افراختی  2920
  • خواستی مسجد بود آن جای خیر  ** دیگری آمد مر آن را ساخت دیر 
  • یا تو بافیدی یکی کرباس تا  ** خوش بسازی بهر پوشیدن قبا 
  • تو قبا می‌خواستی خصم از نبرد  ** رغم تو کرباس را شلوار کرد 
  • چاره کرباس چه بود جان من ** جز زبون رای آن غالب شدن
  • او زبون شد جرم این کرباس چیست  ** آنک او مغلوب غالب نیست کیست  2925
  • چون کسی بی‌خواست او بر وی براند  ** خاربن در ملک و خانه‌ی او نشاند 
  • صاحب خانه بدین خواری بود  ** که چنین بر وی خلاقت می‌رود 
  • هم خلق گردم من ار تازه و نوم  ** چونک یار این چنین خواری شوم 
  • چونک خواه نفس آمد مستعان  ** تسخر آمد ایش شاء الله کان 
  • من اگر ننگ مغان یا کافرم  ** آن نیم که بر خدا این ظن برم  2930
  • که کسی ناخواه او و رغم او  ** گردد اندر ملکت او حکم جو 
  • ملکت او را فرو گیرد چنین  ** که نیارد دم زدن دم آفرین 
  • دفع او می‌خواهد و می‌بایدش  ** دیو هر دم غصه می‌افزایدش 
  • بنده‌ی این دیو می‌باید شدن  ** چونک غالب اوست در هر انجمن 
  • تا مبادا کین کشد شیطان ز من  ** پس چه دستم گیرد آنجا ذوالمنن  2935
  • آنک او خواهد مراد او شود  ** از کی کار من دگر نیکو شود 
  • مثل شیطان بر در رحمان