English    Türkçe    فارسی   

5
3069-3118

  • اختیاری کرده‌ای تو پیشه‌ای  ** که اختیاری دارم و اندیشه‌ای 
  • ورنه چون بگزیده‌ای آن پیشه را  ** از میان پیشه‌ها ای کدخدا  3070
  • چونک آید نوبت نفس و هوا  ** بیست مرده اختیار آید ترا 
  • چون برد یک حبه از تو یار سود  ** اختیار جنگ در جانت گشود 
  • چون بیاید نوبت شکر نعم  ** اختیارت نیست وز سنگی تو کم 
  • دوزخت را عذر این باشد یقین  ** که اندرین سوزش مرا معذور بین 
  • کس بدین حجت چو معذورت نداشت  ** وز کف جلاد این دورت نداشت  3075
  • پس بدین داور جهان منظوم شد  ** حال آن عالم همت معلوم شد 
  • حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزای آن کار کی کرده است چنانک خلاص نیافت ابلیس جبری بدان کی گفت بما اغویتنی والقلیل یدل علی الکثیر 
  • آن یکی می‌رفت بالای درخت  ** می‌فشاند آن میوه را دزدانه سخت 
  • صاحب باغ آمد و گفت ای دنی  ** از خدا شرمیت کو چه می‌کنی 
  • گفت از باغ خدا بنده‌ی خدا  ** گر خورد خرما که حق کردش عطا 
  • عامیانه چه ملامت می‌کنی  ** بخل بر خوان خداوند غنی  3080
  • گفت ای ایبک بیاور آن رسن  ** تا بگویم من جواب بوالحسن 
  • پس ببستش سخت آن دم بر درخت  ** می‌زد او بر پشت و ساقش چوب سخت 
  • گفت آخر از خدا شرمی بدار  ** می‌کشی این بی‌گنه را زار زار 
  • گفت از چوب خدا این بنده‌اش  ** می‌زند بر پشت دیگر بنده خوش 
  • چوب حق و پشت و پهلو آن او  ** من غلام و آلت فرمان او  3085
  • گفت توبه کردم از جبر ای عیار  ** اختیارست اختیارست اختیار 
  • اختیارات اختیارش هست کرد  ** اختیارش چون سواری زیر گرد 
  • اختیارش اختیار ما کند  ** امر شد بر اختیاری مستند 
  • حاکمی بر صورت بی‌اختیار  ** هست هر مخلوق را در اقتدار 
  • تا کشد بی‌اختیاری صید را  ** تا برد بگرفته گوش او زید را  3090
  • لیک بی هیچ آلتی صنع صمد  ** اختیارش را کمند او کند 
  • اختیارش زید را قدیش کند  ** بی‌سگ و بی‌دام حق صیدش کند 
  • آن دروگر حاکم چوبی بود  ** وآن مصور حاکم خوبی بود 
  • هست آهنگر بر آهن قیمی  ** هست بنا هم بر آلت حاکمی 
  • نادر این باشد که چندین اختیار  ** ساجد اندر اختیارش بنده‌وار  3095
  • قدرت تو بر جمادات از نبرد  ** کی جمادی را از آنها نفی کرد 
  • قدرتش بر اختیارات آنچنان  ** نفی نکند اختیاری را از آن 
  • خواستش می‌گوی بر وجه کمال  ** که نباشد نسبت جبر و ضلال 
  • چونک گفتی کفر من خواست ویست  ** خواست خود را نیز هم می‌دان که هست 
  • زانک بی‌خواه تو خود کفر تو نیست  ** کفر بی‌خواهش تناقض گفتنیست  3100
  • امر عاجز را قبیحست و ذمیم  ** خشم بتر خاصه از رب رحیم 
  • گاو گر یوغی نگیرد می‌زنند  ** هیچ گاوی که نپرد شد نژند 
  • گاو چون معذور نبود در فضول  ** صاحب گاو از چه معذورست و دول 
  • چون نه‌ای رنجور سر را بر مبند  ** اختیارت هست بر سبلت مخند 
  • جهد کن کز جام حق یابی نوی  ** بی‌خود و بی‌اختیار آنگه شوی  3105
  • آنگه آن می را بود کل اختیار  ** تو شوی معذور مطلق مست‌وار 
  • هرچه گویی گفته‌ی می باشد آن  ** هر چه روبی رفته‌ی می باشد آن 
  • کی کند آن مست جز عدل و صواب  ** که ز جام حق کشیدست او شراب 
  • جادوان فرعون را گفتند بیست  ** مست را پروای دست و پای نیست 
  • دست و پای ما می آن واحدست  ** دست ظاهر سایه است و کاسدست  3110
  • معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران دلتنگ مباشید آن کان اگر چه لفظ ماضیست لیکن در فعل خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لیس عند الله صباح و لا مساء 
  • قول بنده ایش شاء الله کان  ** بهر آن نبود که تنبل کن در آن 
  • بلک تحریضست بر اخلاص و جد  ** که در آن خدمت فزون شو مستعد 
  • گر بگویند آنچ می‌خواهی تو راد  ** کار کار تست برحسب مراد 
  • آنگهان تنبل کنی جایز بود  ** کانچ خواهی و آنچ گویی آن شود 
  • چون بگویند ایش شاء الله کان  ** حکم حکم اوست مطلق جاودان  3115
  • پس چرا صد مرده اندر ورد او  ** بر نگردی بندگانه گرد او 
  • گر بگویند آنچ می‌خواهد وزیر  ** خواست آن اوست اندر دار و گیر 
  • گرد او گردان شوی صد مرده زود  ** تا بریزد بر سرت احسان و جود