English    Türkçe    فارسی   

5
3194-3243

  • خویش را تعلیم کن عشق و نظر  ** که آن بود چون نقش فی جرم الحجر 
  • نفس تو با تست شاگرد وفا  ** غیر فانی شد کجا جویی کجا  3195
  • تا کنی مر غیر را حبر و سنی  ** خویش را بدخو و خالی می‌کنی 
  • متصل چون شد دلت با آن عدن  ** هین بگو مهراس از خالی شدن 
  • امر قل زین آمدش کای راستین  ** کم نخواهد شد بگو دریاست این 
  • انصتوا یعنی که آبت را بلاغ  ** هین تلف کم کن که لب‌خشکست باغ 
  • این سخن پایان ندارد ای پدر  ** این سخن را ترک کن پایان نگر  3200
  • غیرتم آید که پیشت بیستند  ** بر تو می‌خندند عاشق نیستند 
  • عاشقانت در پس پرده‌ی کرم  ** بهر تو نعره‌زنان بین دم بدم 
  • عاشق آن عاشقان غیب باش  ** عاشقان پنج روزه کم تراش 
  • که بخوردندت ز خدعه و جذبه‌ای  ** سالها زیشان ندیدی حبه‌ای 
  • چند هنگامه نهی بر راه عام  ** گام خستی بر نیامد هیچ کام  3205
  • وقت صحت جمله یارند و حریف  ** وقت درد و غم به جز حق کو الیف 
  • وقت درد چشم و دندان هیچ کس  ** دست تو گیرد به جز فریاد رس 
  • پس همان درد و مرض را یاد دار  ** چون ایاز از پوستین کن اعتبار 
  • پوستین آن حالت درد توست  ** که گرفتست آن ایاز آن را به دست 
  • باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت می‌کرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت می‌کرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی ماده‌ی اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاء 
  • کافر جبری جواب آغاز کرد  ** که از آن حیران شد آن منطیق مرد  3210
  • لیک گر من آن جوابات و سال  ** جمله را گویم بمانم زین مقال 
  • زان مهم‌تر گفتنیها هستمان  ** که بدان فهم تو به یابد نشان 
  • اندکی گفتیم زان بحث ای عتل  ** ز اندکی پیدا بود قانون کل 
  • هم‌چنین بحثست تا حشر بشر  ** در میان جبری و اهل قدر 
  • گر فرو ماندی ز دفع خصم خویش  ** مذهب ایشان بر افتادی ز پیش  3215
  • چون برون‌شوشان نبودی در جواب  ** پس رمیدندی از آن راه تباب 
  • چونک مقضی بد دوام آن روش  ** می‌دهدشان از دلایل پرورش 
  • تا نگردد ملزم از اشکال خصم  ** تا بود محجوب از اقبال خصم 
  • تا که این هفتاد و دو ملت مدام  ** در جهان ماند الی یوم القیام 
  • چون جهان ظلمتست و غیب این  ** از برای سایه می‌باید زمین  3220
  • تا قیامت ماند این هفتاد و دو  ** کم نیاید مبتدع را گفت و گو 
  • عزت مخزن بود اندر بها  ** که برو بسیار باشد قفلها 
  • عزت مقصد بود ای ممتحن  ** پیچ پیچ راه و عقبه و راه‌زن 
  • عزت کعبه بود و آن نادیه  ** ره‌زنی اعراب و طول بادیه 
  • هر روش هر ره که آن محمود نیست  ** عقبه‌ای و مانعی و ره‌زنیست  3225
  • این روش خصم و حقود آن شده  ** تا مقلد در دو ره حیران شده 
  • صدق هر دو ضد بیند در روش  ** هر فریقی در ره خود خوش منش 
  • گر جوابش نیست می‌بندد ستیز  ** بر همان دم تا به روز رستخیز 
  • که مهان ما بدانند این جواب  ** گرچه از ما شد نهان وجه صواب 
  • پوزبند وسوسه عشقست و بس  ** ورنه کی وسواس را بستست کس  3230
  • عاشقی شو شاهدی خوبی بجو  ** صید مرغابی همی‌کن جو بجو 
  • کی بری زان آب کان آبت برد  ** کی کنی زان فهم فهمت را خورد 
  • غیر این معقولها معقولها  ** یابی اندر عشق با فر و بها 
  • غیر این عقل تو حق را عقلهاست  ** که بدان تدبیر اسباب سماست 
  • که بدین عقل آوری ارزاق را  ** زان دگر مفرش کنی اطباق را  3235
  • چون ببازی عقل در عشق صمد  ** عشر امثالت دهد یا هفت‌صد 
  • آن زنان چون عقلها درباختند  ** بر رواق عشق یوسف تاختند 
  • عقلشان یک‌دم ستد ساقی عمر  ** سیر گشتند از خرد باقی مرد 
  • اصل صد یوسف جمال ذوالجلال  ** ای کم از زن شو فدای آن جمال 
  • عشق برد بحث را ای جان و بس  ** کو ز گفت و گو شود فریاد رس  3240
  • حیرتی آید ز عشق آن نطق را  ** زهره نبود که کند او ماجرا 
  • که بترسد گر جوابی وا دهد  ** گوهری از لنج او بیرون فتد 
  • لب ببندد سخت او از خیر و شر  ** تا نباید کز دهان افتد گهر