English    Türkçe    فارسی   

5
3665-3714

  • زود مهمان جست و گفت این زن بهل  ** موزه دارم غم ندارم من ز گل  3665
  • من روان گشتم شما را خیر باد  ** در سفر یک دم مبادا روح شاد 
  • تا که زوتر جانب معدن رود  ** کین خوشی اندر سفر ره‌زن شود 
  • زن پشیمان شد از آن گفتار سرد  ** چون رمید و رفت آن مهمان فرد 
  • زن بسی گفتش که آخر ای امیر  ** گر مزاحی کردم از طیبت مگیر 
  • سجده و زاری زن سودی نداشت  ** رفت و ایشان را در آن حسرت گذاشت  3670
  • جامه ازرق کرد زان پس مرد و زن  ** صورتش دیدند شمعی بی‌لگن 
  • می‌شد و صحرا ز نور شمع مرد  ** چون بهشت از ظلمت شب گشته فرد 
  • کرد مهمان خانه خانه‌ی خویش را  ** از غم و از خجلت این ماجرا 
  • در درون هر دو از راه نهان  ** هر زمان گفتی خیال میهمان 
  • که منم یار خضر صد گنج و جود  ** می‌فشاندم لیک روزیتان نبود  3675
  • تمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آید به مهمان نو کی از اول روز در خانه فرود آید و فضیلت مهمان‌نوازی و ناز مهمان کشیدن و تحکم و بدخویی کند به خداوند خانه 
  • هر دمی فکری چو مهمان عزیز  ** آید اندر سینه‌ات هر روز نیز 
  • فکر را ای جان به جای شخص دان  ** زانک شخص از فکر دارد قدر و جان 
  • فکر غم گر راه شادی می‌زند  ** کارسازیهای شادی می‌کند 
  • خانه می‌روبد به تندی او ز غیر  ** تا در آید شادی نو ز اصل خیر 
  • می‌فشاند برگ زرد از شاخ دل  ** تا بروید برگ سبز متصل  3680
  • می‌کند بیخ سرور کهنه را  ** تا خرامد ذوق نو از ما ورا 
  • غم کند بیخ کژ پوسیده را  ** تا نماید بیخ رو پوشیده را 
  • غم ز دل هر چه بریزد یا برد  ** در عوض حقا که بهتر آورد 
  • خاصه آن را که یقینش باشد این  ** که بود غم بنده‌ی اهل یقین 
  • گر ترش‌رویی نیارد ابر و برق  ** رز بسوزد از تبسمهای شرق  3685
  • سعد و نحس اندر دلت مهمان شود  ** چون ستاره خانه خانه می‌رود 
  • آن زمان که او مقیم برج تست  ** باش هم‌چون طالعش شیرین و چست 
  • تا که با مه چون شود او متصل  ** شکر گوید از تو با سلطان دل 
  • هفت سال ایوب با صبر و رضا  ** در بلا خوش بود با ضیف خدا 
  • تا چو وا گردد بلای سخت‌رو  ** پیش حق گوید به صدگون شکر او  3690
  • کز محبت با من محبوب کش  ** رو نکرد ایوب یک لحظه ترش 
  • از وفا و خجلت علم خدا  ** بود چون شیر و عسل او با بلا 
  • فکر در سینه در آید نو به نو  ** خند خندان پیش او تو باز رو 
  • که اعذنی خالقی من شره  ** لا تحرمنی انل من بره 
  • رب اوزعنی لشکر ما اری  ** لا تعقب حسرة لی ان مضی  3695
  • آن ضمیر رو ترش را پاس‌دار  ** آن ترش را چون شکر شیرین شمار 
  • ابر را گر هست ظاهر رو ترش  ** گلشن آرنده‌ست ابر و شوره‌کش 
  • فکر غم را تو مثال ابر دان  ** با ترش تو رو ترش کم کن چنان 
  • بوک آن گوهر به دست او بود  ** جهد کن تا از تو او راضی رود 
  • ور نباشد گوهر و نبود غنی  ** عادت شیرین خود افزون کنی  3700
  • جای دیگر سود دارد عادتت  ** ناگهان روزی بر آید حاجتت 
  • فکرتی کز شادیت مانع شود  ** آن به امر و حکمت صانع شود 
  • تو مخوان دو چار دانگش ای جوان  ** بوک نجمی باشد و صاحب‌قران 
  • تو مگو فرعیست او را اصل گیر  ** تا بوی پیوسته بر مقصود چیر 
  • ور تو آن را فرع گیری و مضر  ** چشم تو در اصل باشد منتظر  3705
  • زهر آمد انتظارش اندر چشش  ** دایما در مرگ باشی زان روش 
  • اصل دان آن را بگیرش در کنار  ** بازره دایم ز مرگ انتظار 
  • نواختن سلطان ایاز را 
  • ای ایاز پر نیاز صدق‌کیش  ** صدق تو از بحر و از کوهست بیش 
  • نه به وقت شهوتت باشد عثار  ** که رود عقل چو کوهت کاه‌وار 
  • نه به وقت خشم و کینه صبرهات  ** سست گردد در قرار و در ثبات  3710
  • مردی این مردیست نه ریش و ذکر  ** ورنه بودی شاه مردان کیر خر 
  • حق کرا خواندست در قرآن رجال  ** کی بود این جسم را آنجا مجال 
  • روح حیوان را چه قدرست ای پدر  ** آخر از بازار قصابان گذر 
  • صد هزاران سر نهاده بر شکم  ** ارزشان از دنبه و از دم کم