English    Türkçe    فارسی   

5
851-900

  • تا مرا بوبکر نام از شهرتان  ** هدیه نارید ای رمیده امتان 
  • بدرومتان هم‌چو کشت ای قوم دون  ** نه خراج استانم و نه هم فسون 
  • بس جوال زر کشیدندش به راه  ** کز چنین شهری ابوبکری مخواه 
  • کی بود بوبکر اندر سبزوار  ** یا کلوخ خشک اندر جویبار 
  • رو بتابید از زر و گفت ای مغان  ** تا نیاریدم ابوبکر ارمغان  855
  • هیچ سودی نیست کودک نیستم  ** تا به زر و سیم حیران بیستم 
  • تا نیاری سجده نرهی ای زبون  ** گر بپیمایی تو مسجد را به کون 
  • منهیان انگیختند از چپ و راست  ** که اندرین ویرانه بوبکری کجاست 
  • بعد سه روز و سه شب که اشتافتند  ** یک ابوبکری نزاری یافتند 
  • ره گذر بود و بمانده از مرض  ** در یکی گوشه‌ی خرابه پر حرض  860
  • خفته بود او در یکی کنجی خراب  ** چون بدیدندش بگفتندش شتاب 
  • خیز که سلطان ترا طالب شدست  ** کز تو خواهد شهر ما از قتل رست 
  • گفت اگر پایم بدی یا مقدمی  ** خود به راه خود به مقصد رفتمی 
  • اندرین دشمن‌کده کی ماندمی  ** سوی شهر دوستان می‌راندمی 
  • تخته‌ی مرده‌کشان بفراشتند  ** وان ابوبکر مرا برداشتند  865
  • سوی خوارمشاه حمالان کشان  ** می‌کشیدندش که تا بیند نشان 
  • سبزوارست این جهان و مرد حق  ** اندرین جا ضایعست و ممتحق 
  • هست خوارمشاه یزدان جلیل  ** دل همی خواهد ازین قوم رذیل 
  • گفت لا ینظر الی تصویرکم  ** فابتغوا ذا القلب فی‌تدبیر کم 
  • من ز صاحب‌دل کنم در تو نظر  ** نه به نقش سجده و ایثار زر  870
  • تو دل خود را چو دل پنداشتی  ** جست و جوی اهل دل بگذاشتی 
  • دل که گر هفصد چو این هفت آسمان  ** اندرو آید شود یاوه و نهان 
  • این چنین دل ریزه‌ها را دل مگو  ** سبزوار اندر ابوبکری بجو 
  • صاحب دل آینه‌ی شش‌رو شود  ** حق ازو در شش جهت ناظر بود 
  • هر که اندر شش جهت دارد مقر  ** نکندش بی‌واسطه‌ی او حق نظر  875
  • گر کند رد از برای او کند  ** ور قبول آرد همو باشد سند 
  • بی‌ازو ندهد کسی را حق نوال  ** شمه‌ای گفتم من از صاحب‌وصال 
  • موهبت را بر کف دستش نهد  ** وز کفش آن را به مرحومان دهد 
  • با کفش دریای کل را اتصال  ** هست بی‌چون و چگونه و بر کمال 
  • اتصالی که نگنجد در کلام  ** گفتنش تکلیف باشد والسلام  880
  • صد جوال زر بیاری ای غنی  ** حق بگوید دل بیار ای منحنی 
  • گر ز تو راضیست دل من راضیم  ** ور ز تو معرض بود اعراضیم 
  • ننگرم در تو در آن دل بنگرم  ** تحفه او را آر ای جان بر درم 
  • با تو او چونست هستم من چنان  ** زیر پای مادران باشد جنان 
  • مادر و بابا و اصل خلق اوست  ** ای خنک آنکس که داند دل ز پوست  885
  • تو بگویی نک دل آوردم به تو  ** گویدت پرست ازین دلها قتو 
  • آن دلی آور که قطب عالم اوست  ** جان جان جان جان آدم اوست 
  • از برای آن دل پر نور و بر  ** هست آن سلطان دلها منتظر 
  • تو بگردی روزها در سبزوار  ** آنچنان دل را نیابی ز اعتبار 
  • پس دل پژمرده‌ی پوسیده‌جان  ** بر سر تخته نهی آن سو کشان  890
  • که دل آوردم ترا ای شهریار  ** به ازین دل نبود اندر سبزوار 
  • گویدت این گورخانه‌ست ای جری  ** که دل مرده بدینجا آوری 
  • رو بیاور آن دلی کو شاه‌خوست  ** که امان سبزوار کون ازوست 
  • گویی آن دل زین جهان پنهان بود  ** زانک ظلمت با ضیا ضدان بود 
  • دشمنی آن دل از روز الست  ** سبزوار طبع را میراثی است  895
  • زانک او بازست و دنیا شهر زاغ  ** دیدن ناجنس بر ناجنس داغ 
  • ور کند نرمی نفاقی می‌کند  ** ز استمالت ارتفاقی می‌کند 
  • می‌کند آری نه از بهر نیاز  ** تا که ناصح کم کند نصح دراز 
  • زانک این زاغ خس مردارجو  ** صد هزاران مکر دارد تو به تو 
  • گر پذیرند آن نفاقش را رهید  ** شد نفاقش عین صدق مستفید  900