English    Türkçe    فارسی   

6
1443-1492

  • هم‌چو آب نیل دان این جبر را  ** آب مومن را و خون مر گبر را 
  • بال بازان را سوی سلطان برد  ** بال زاغان را به گورستان برد 
  • باز گرد اکنون تو در شرح عدم  ** که چو پازهرست و پنداریش سم  1445
  • هم‌چو هندوبچه هین ای خواجه‌تاش  ** رو ز محمود عدم ترسان مباش 
  • از وجودی ترس که اکنون در ویی  ** آن خیالت لاشی و تو لا شیی 
  • لاشیی بر لاشیی عاشق شدست  ** هیچ نی مر هیچ نی را ره زدست 
  • چون برون شد این خیالات از میان  ** گشت نامعقول تو بر تو عیان 
  • لیس للماضین هم الموت انما لهم حسره الموت 
  • راست گفتست آن سپهدار بشر  ** که هر آنک کرد از دنیا گذر  1450
  • نیستش درد و دریغ و غبن موت  ** بلک هستش صد دریغ از بهر فوت 
  • که چرا قبله نکردم مرگ را  ** مخزن هر دولت و هر برگ را 
  • قبله کردم من همه عمر از حول  ** آن خیالاتی که گم شد در اجل 
  • حسرت آن مردگان از مرگ نیست  ** زانست کاندر نقشها کردیم ایست 
  • ما ندیدیم این که آن نقش است و کف  ** کف ز دریا جنبد و یابد علف  1455
  • چونک بحر افکند کفها را به بر  ** تو بگورستان رو آن کفها نگر 
  • پس بگو کو جنبش و جولانتان  ** بحر افکندست در بحرانتان 
  • تا بگویندت به لب نی بل به حال  ** که ز دریا کن نه از ما این سال 
  • نقش چون کف کی بجنبد بی ز موج  ** خاک بی بادی کجا آید بر اوج 
  • چون غبار نقش دیدی باد بین  ** کف چو دیدی قلزم ایجاد بین  1460
  • هین ببین کز تو نظر آید به کار  ** باقیت شحمی و لحمی پود و تار 
  • شحم تو در شمعها نفزود تاب  ** لحم تو مخمور را نامد کباب 
  • در گداز این جمله تن را در بصر  ** در نظر رو در نظر رو در نظر 
  • یک نظر دو گز همی‌بیند ز راه  ** یک نظر دو کون دید و روی شاه 
  • در میان این دو فرقی بی‌شمار  ** سرمه جو والله اعلم بالسرار  1465
  • چون شنیدی شرح بحر نیستی  ** کوش دایم تا برین بحر ایستی 
  • چونک اصل کارگاه آن نیستیست  ** که خلا و بی‌نشانست و تهیست 
  • جمله استادان پی اظهار کار  ** نیستی جویند و جای انکسار 
  • لاجرم استاد استادان صمد  ** کارگاهش نیستی و لا بود 
  • هر کجا این نیستی افزون‌ترست  ** کار حق و کارگاهش آن سرست  1470
  • نیستی چون هست بالایین طبق  ** بر همه بردند درویشان سبق 
  • خاصه درویشی که شد بی جسم و مال  ** کار فقر جسم دارد نه سال 
  • سایل آن باشد که مال او گداخت  ** قانع آن باشد که جسم خویش باخت 
  • پس ز درد اکنون شکایت بر مدار  ** کوست سوی نیست اسپی راهوار 
  • این قدر گفتیم باقی فکر کن  ** فکر اگر جامد بود رو ذکر کن  1475
  • ذکر آرد فکر را در اهتزاز  ** ذکر را خورشید این افسرده ساز 
  • اصل خود جذبه است لیک ای خواجه‌تاش  ** کار کن موقوف آن جذبه مباش 
  • زانک ترک کار چون نازی بود  ** ناز کی در خورد جانبازی بود 
  • نه قبول اندیش نه رد ای غلام  ** امر را و نهی را می‌بین مدام 
  • مرغ جذبه ناگهان پرد ز عش  ** چون بدیدی صبح شمع آنگه بکش  1480
  • چشمها چون شد گذاره نور اوست  ** مغزها می‌بیند او در عین پوست 
  • بیند اندر ذره خورشید بقا  ** بیند اندر قطره کل بحر را 
  • بار دیگر رجوع کردن به قصه‌ی صوفی و قاضی 
  • گفت صوفی در قصاص یک قفا  ** سر نشاید باد دادن از عمی 
  • خرقه‌ی تسلیم اندر گردنم  ** بر من آسان کرد سیلی خوردنم 
  • دید صوفی خصم خود را سخت زار  ** گفت اگر مشتش زنم من خصم‌وار  1485
  • او به یک مشتم بریزد چون رصاص  ** شاه فرماید مرا زجر و قصاص 
  • خیمه ویرانست و بشکسته وتد  ** او بهانه می‌جود تا در فتد 
  • بهر این مرده دریغ آید دریغ  ** که قصاصم افتد اندر زیر تیغ 
  • چون نمی‌توانست کف بر خصم زد  ** عزمش آن شد کش سوی قاضی برد 
  • که ترازوی حق است و کیله‌اش  ** مخلص است از مکر دیو و حیله‌اش  1490
  • هست او مقراض احقاد و جدال  ** قاطع جن دو خصم و قیل و قال 
  • دیو در شیشه کند افسون او  ** فتنه‌ها ساکن کند قانون او