English    Türkçe    فارسی   

6
1905-1954

  • چون به خوی خود خوشی و خرمی  ** پس چه از درخورد خویت می‌رمی  1905
  • مادگی خوش آمدت چادر بگیر  ** رستمی خوش آمدت خنجر بگیر 
  • این سخن پایان ندارد وآن فقیر  ** گشته است از زخم درویشی عقیر 
  • قصه‌ی آن گنج‌نامه کی پهلوی قبه‌ای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست 
  • دید در خواب او شبی و خواب کو  ** واقعه‌ی بی‌خواب صوفی‌راست خو 
  • هاتفی گفتش کای دیده تعب  ** رقعه‌ای در مشق وراقان طلب 
  • خفیه زان وراق کت همسایه است  ** سوی کاغذپاره‌هاش آور تو دست  1910
  • رقعه‌ای شکلش چنین رنگش چنین  ** بس بخوان آن را به خلوت ای حزین 
  • چون بدزدی آن ز وراق ای پسر  ** پس برون رو ز انبهی و شور و شر 
  • تو بخوان آن را به خود در خلوتی  ** هین مجو در خواندن آن شرکتی 
  • ور شود آن فاش هم غمگین مشو  ** که نیابد غیر تو زان نیم جو 
  • ور کشد آن دیر هان زنهار تو  ** ورد خود کن دم به دم لاتقنطوا  1915
  • این بگفت و دست خود آن مژده‌ور  ** بر دل او زد که رو زحمت ببر 
  • چون به خویش آمد ز غیبت آن جوان  ** می‌نگنجید از فرح اندر جهان 
  • زهره‌ی او بر دریدی از قلق  ** گر نبودی رفق و حفظ و لطف حق 
  • یک فرح آن کز پس شصد حجاب  ** گوش او بشنید از حضرت جواب 
  • از حجب چون حس سمعش در گذشت  ** شد سرافراز و ز گردون بر گذشت  1920
  • که بود کان حس چشمش ز اعتبار  ** زان حجاب غیب هم یابد گذار 
  • چون گذاره شد حواسش از حجاب  ** پس پیاپی گرددش دید و خطاب 
  • جانب دکان وراق آمد او  ** دست می‌برد او به مشقش سو به سو 
  • پیش چشمش آمد آن مکتوب زود  ** با علاماتی که هاتف گفته بود 
  • در بغل زد گفت خواجه خیر باد  ** این زمان وا می‌رسم ای اوستاد  1925
  • رفت کنج خلوتی و آن را بخواند  ** وز تحیر واله و حیران بماند 
  • که بدین سان گنج‌نامه‌ی بی‌بها  ** چون فتاده ماند اندر مشقها 
  • باز اندر خاطرش این فکر جست  ** کز پی هر چیز یزدان حافظست 
  • کی گذارد حافظ اندر اکتناف  ** که کسی چیزی رباید از گزاف 
  • گر بیابان پر شود زر و نقود  ** بی رضای حق جوی نتوان ربود  1930
  • ور بخوانی صد صحف بی سکته‌ای  ** بی قدر یادت نماند نکته‌ای 
  • ور کنی خدمت نخوانی یک کتاب  ** علمهای نادره یابی ز جیب 
  • شد ز جیب آن کف موسی ضو فشان  ** کان فزون آمد ز ماه آسمان 
  • کانک می‌جستی ز چرخ با نهیب  ** سر بر آوردستت ای موسی ز جیب 
  • تا بدانی که آسمانهای سمی  ** هست عکس مدرکات آدمی  1935
  • نی که اول دست برد آن مجید  ** از دو عالم پیشتر عقل آفرید 
  • این سخن پیدا و پنهانست بس  ** که نباشد محرم عنقا مگس 
  • باز سوی قصه باز آ ای پسر  ** قصه‌ی گنج و فقیر آور به سر 
  • تمامی قصه‌ی آن فقیر و نشان جای آن گنج 
  • اندر آن رقعه نبشته بود این  ** که برون شهر گنجی دان دفین 
  • آن فلان قبه که در وی مشهدست  ** پشت او در شهر و در در فدفدست  1940
  • پشت با وی کن تو رو در قبله آر  ** وانگهان از قوس تیری بر گذار 
  • چون فکندی تیر از قوس ای سعاد  ** بر کن آن موضع که تیرت اوفتاد 
  • پس کمان سخت آورد آن فتی  ** تیر پرانید در صحن فضا 
  • زو تبر آورد و بیل او شاد شاد  ** کند آن موضع که تیرش اوفتاد 
  • کند شد هم او و هم بیل و تبر  ** خود ندید از گنج پنهانی اثر  1945
  • هم‌چنین هر روز تیر انداختی  ** لیک جای گنج را نشناختی 
  • چونک این را پیشه کرد او بر دوام  ** فجفجی در شهر افتاد و عوام 
  • فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاه 
  • پس خبر کردند سلطان را ازین  ** آن گروهی که بدند اندر کمین 
  • عرضه کردند آن سخن را زیردست  ** که فلانی گنج‌نامه یافتست 
  • چون شنید این شخص کین با شه رسید  ** جز که تسلیم و رضا چاره ندید  1950
  • پیش از آنک اشکنجه بیند زان قباد  ** رقعه را آن شخص پیش او نهاد 
  • گفت تا این رقعه را یابیده‌ام  ** گنج نه و رنج بی‌حد دیده‌ام 
  • خود نشد یک حبه از گنج آشکار  ** لیک پیچیدم بسی من هم‌چو مار 
  • مدت ماهی چنینم تلخ‌کام  ** که زیان و سود این بر من حرام