English    Türkçe    فارسی   

6
2212-2261

  • چون نبیند اصل ترسش را عیون  ** ترس دارد از خیال گونه‌گون 
  • مشت بر اعمی زند یک جلف مست  ** کور پندارد لگدزن اشترست 
  • زانک آن دم بانگ اشتر می‌شنید  ** کور را گوشست آیینه نه دید 
  • باز گوید کور نه این سنگ بود  ** یا مگر از قبه‌ی پر طنگ بود  2215
  • این نبود و او نبود و آن نبود  ** آنک او ترس آفرید اینها نمود 
  • ترس و لرزه باشد از غیری یقین  ** هیچ کس از خود نترسد ای حزین 
  • آن حکیمک وهم خواند ترس را  ** فهم کژ کردست او این درس را 
  • هیچ وهمی بی‌حقیقت کی بود  ** هیچ قلبی بی‌صحیحی کی رود 
  • کی دروغی قیمت آرد بی ز راست  ** در دو عالم هر دروغ از راست خاست  2220
  • راست را دید او رواجی و فروغ  ** بر امید آن روان کرد او دروغ 
  • ای دروغی که ز صدقت این نواست  ** شکر نعمت گو مکن انکار راست 
  • از مفلسف گویم و سودای او  ** یا ز کشتیها و دریاهای او 
  • بل ز کشتیهاش کان پند دلست  ** گویم از کل جزو در کل داخلست 
  • هر ولی را نوح و کشتیبان شناس  ** صحبت این خلق را طوفان شناس  2225
  • کم گریز از شیر و اژدرهای نر  ** ز آشنایان و ز خویشان کن حذر 
  • در تلاقی روزگارت می‌برند  ** یادهاشان غایبی‌ات می‌چرند 
  • چون خر تشنه خیال هر یکی  ** از قف تن فکر را شربت‌مکی 
  • نشف کرد از تو خیال آن وشات  ** شبنمی که داری از بحر الحیات 
  • پس نشان نشف آب اندر غصون  ** آن بود کان می‌نجنبد در رکون  2230
  • عضو حر شاخ تر و تازه بود  ** می‌کشی هر سو کشیده می‌شود 
  • گر سبد خواهی توانی کردنش  ** هم توانی کرد چنبر گردنش 
  • چون شد آن ناشف ز نشف بیخ خود  ** ناید آن سویی که امرش می‌کشد 
  • پس بخوان قاموا کسالی از نبی  ** چون نیابد شاخ از بیخش طبی 
  • آتشین است این نشان کوته کنم  ** بر فقیر و گنج و احوالش زنم  2235
  • آتشی دیدی که سوزد هر نهال  ** آتش جان بین کزو سوزد خیال 
  • نه خیال و نه حقیقت را امان  ** زین چنین آتش که شعله زد ز جان 
  • خصم هر شیر آمد و هر روبه او  ** کل شیء هالک الا وجهه 
  • در وجوه وجه او رو خرج شو  ** چون الف در بسم در رو درج شو 
  • آن الف در بسم پنهان کرد ایست  ** هست او در بسم و هم در بسم نیست  2240
  • هم‌چنین جمله‌ی حروف گشته مات  ** وقت حذف حرف از بهر صلات 
  • از صله‌ست و بی و سین زو وصل یافت  ** وصل بی و سین الف را بر نتافت 
  • چونک حرفی برنتابد این وصال  ** واجب آید که کنم کوته مقال 
  • چون یکی حرفی فراق سین و بیست  ** خامشی اینجا مهمتر واجبیست 
  • چون الف از خود فنا شد مکتنف  ** بی و سین بی او همی‌گویند الف  2245
  • ما رمیت اذ رمیت بی ویست  ** هم‌چنین قال الله از صمتش بجست 
  • تا بود دارو ندارد او عمل  ** چونک شد فانی کند دفع علل 
  • گر شود بیشه قلم دریا مداد  ** مثنوی را نیست پایانی امید 
  • چارچوب خشت‌زن تا خاک هست  ** می‌دهد تقطیع شعرش نیز دست 
  • چون نماند خاک و بودش جف کند  ** خاک سازد بحر او چون کف کند  2250
  • چون نماند بیشه و سر در کشد  ** بیشه‌ها از عین دریا سر کشد 
  • بهر این گفت آن خداوند فرج  ** حدثوا عن بحرنا اذ لا حرج 
  • باز گرد از بحر و رو در خشک نه  ** هم ز لعبت گو که کودک‌راست به 
  • تا ز لعبت اندک اندک در صبا  ** جانش گردد با یم عقل آشنا 
  • عقل از آن بازی همی‌یابد صبی  ** گرچه با عقلست در ظاهر ابی  2255
  • کودک دیوانه بازی کی کند  ** جزو باید تا که کل را فی کند 
  • رجوع کردن به قصه‌ی قبه و گنج 
  • نک خیال آن فقیرم بی‌ریا  ** عاجز آورد از بیا و از بیا 
  • بانگ او تو نشنوی من بشنوم  ** زانک در اسرار همراز ویم 
  • طالب گنجش مبین خود گنج اوست  ** دوست کی باشد به معنی غیر دوست 
  • سجده خود را می‌کند هر لحظه او  ** سجده پیش آینه‌ست از بهر رو  2260
  • گر بدیدی ز آینه او یک پشیز  ** بی‌خیالی زو نماندی هیچ چیز