English    Türkçe    فارسی   

6
2276-2325

  • قوم معکوس‌اند اندر مشتها  ** خاک‌خوار و آب را کرده رها 
  • ضد طبع انبیا دارند خلق  ** اژدها را متکا دارند خلق 
  • چشم‌بند ختم چون دانسته‌ای  ** هیچ دانی از چه دیده بسته‌ای 
  • بر چه بگشادی بدل این دیده‌ها  ** یک به یک بس البدل دان آن ترا 
  • لیک خورشید عنایت تافته‌ست  ** آیسان را از کرم در یافته‌ست  2280
  • نرد بس نادر ز رحمت باخته  ** عین کفران را انابت ساخته 
  • هم ازین بدبختی خلق آن جواد  ** منفجر کرده دو صد چشمه‌ی وداد 
  • غنچه را از خار سرمایه دهد  ** مهره را از مار پیرایه دهد 
  • از سواد شب برون آرد نهار  ** وز کف معسر برویاند یسار 
  • آرد سازد ریگ را بهر خلیل  ** کو با داود گردد هم رسیل  2285
  • کوه با وحشت در آن ابر ظلم  ** بر گشاید بانگ چنگ و زیر و بم 
  • خیز ای داود از خلقان نفیر  ** ترک آن کردی عوض از ما بگیر 
  • انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار 
  • گفت آن درویش ای دانای راز  ** از پی این گنج کردم یاوه‌تاز 
  • دیو حرص و آز و مستعجل تگی  ** نی تانی جست و نی آهستگی 
  • من ز دیگی لقمه‌ای نندوختم  ** کف سیه کردم دهان را سوختم  2290
  • خود نگفتم چون درین ناموقنم  ** زان گره‌زن این گره را حل کنم 
  • قول حق را هم ز حق تفسیر جو  ** هین مگو ژاژ از گمان ای سخت‌رو 
  • آن گره کو زد همو بگشایدش  ** مهره کو انداخت او بربایدش 
  • گرچه آسانت نمود آن سان سخن  ** کی بود آسان رموز من لدن 
  • گفت یا رب توبه کردم زین شتاب  ** چون تو در بستی تو کن هم فتح باب  2295
  • بر سر خرقه شدن بار دگر  ** در دعا کردن بدم هم بی‌هنر 
  • کو هنر کو من کجا دل مستوی  ** این همه عکس توست و خود توی 
  • هر شبی تدبیر و فرهنگم به خواب  ** هم‌چو کشتی غرقه می‌گردد ز آب 
  • خود نه من می‌مانم و نه آن هنر  ** تن چو مرداری فتاده بی‌خبر 
  • تا سحر جمله شب آن شاه علی  ** خود همی‌گوید الستی و بلی  2300
  • کو بلی‌گو جمله را سیلاب برد  ** یا نهنگی خورد کل را کرد و مرد 
  • صبح‌دم چون تیغ گوهردار خود  ** از نیام ظلمت شب بر کند 
  • آفتاب شرق شب را طی کند  ** از نهنگ آن خورده‌ها را قی کند 
  • رسته چون یونس ز معده‌ی آن نهنگ  ** منتشر گردیم اندر بو و رنگ 
  • خلق چون یونس مسبح آمدند  ** کاندر آن ظلمات پر راحت شدند  2305
  • هر یکی گوید به هنگام سحر  ** چون ز بطن حوت شب آید به در 
  • کای کریمی که در آن لیل وحش  ** گنج رحمت بنهی و چندین چشش 
  • چشم تیز و گوش تازه تن سبک  ** از شب هم‌چون نهنگ ذوالحبک 
  • از مقامات وحش‌رو زین سپس  ** هیچ نگریزیم ما با چون تو کس 
  • موسی آن را نار دید و نور بود  ** زنگیی دیدیم شب را حور بود  2310
  • بعد ازین ما دیده خواهیم از تو بس  ** تا نپوشد بحر را خاشاک و خس 
  • ساحران را چشم چون رست از عمی  ** کف‌زنان بودند بی‌این دست و پا 
  • چشم‌بند خلق جز اسباب نیست  ** هر که لرزد بر سبب ز اصحاب نیست 
  • لیک حق اصحابنا اصحاب را  ** در گشاد و برد تا صدر سرا 
  • با کفش نامستحق و مستحق  ** معتقان رحمت‌اند از بند رق  2315
  • در عدم ما مستحقان کی بدیم  ** که برین جان و برین دانش زدیم 
  • ای بکرده یار هر اغیار را  ** وی بداده خلعت گل خار را 
  • خاک ما را ثانیا پالیز کن  ** هیچ نی را بار دیگر چیز کن 
  • این دعا تو امر کردی ز ابتدا  ** ورنه خاکی را چه زهره‌ی این بدی 
  • چون دعامان امر کردی ای عجاب  ** این دعای خویش را کن مستجاب  2320
  • شب شکسته کشتی فهم و حواس  ** نه امیدی مانده نه خوف و نه یاس 
  • برده در دریای رحمت ایزدم  ** تا ز چه فن پر کند بفرستدم 
  • آن یکی را کرده پر نور جلال  ** وآن دگر را کرده پر وهم و خیال 
  • گر بخویشم هیچ رای و فن بدی  ** رای و تدبیرم به حکم من بدی 
  • شب نرفتی هوش بی‌فرمان من  ** زیر دام من بدی مرغان من  2325