English    Türkçe    فارسی   

6
258-307

  • ای بسا مهتربچه کز شور و شر  ** شد ز فعل زشت خود ننگ پدر 
  • پر هنر را نیز اگر باشد نفیس  ** کم پرست و عبرتی گیر از بلیس 
  • علم بودش چون نبودش عشق دین  ** او ندید از آدم الا نقش طین  260
  • گرچه دانی دقت علم ای امین  ** زانت نگشاید دو دیده‌ی غیب‌بین 
  • او نبیند غیر دستاری و ریش  ** از معرف پرسد از بیش و کمیش 
  • عارفا تو از معرف فارغی  ** خود همی‌بینی که نور بازغی 
  • کار تقوی دارد و دین و صلاح  ** که ازو باشد بدو عالم فلاح 
  • کرد یک داماد صالح اختیار  ** که بد او فخر همه خیل و تبار  265
  • پس زنان گفتند او را مال نیست  ** مهتری و حسن و استقلال نیست 
  • گفت آنها تابع زهدند و دین  ** بی‌زر او گنجیست بر روی زمین 
  • چون به جد تزویج دختر گشت فاش  ** دست پیمان و نشانی و قماش 
  • پس غلام خرد که اندر خانه بود  ** گشت بیمار و ضعیف و زار زود 
  • هم‌چو بیمار دقی او می‌گداخت  ** علت او را طبیبی کم شناخت  270
  • عقل می‌گفتی که رنجش از دلست  ** داروی تن در غم دل باطلست 
  • آن غلامک دم نزد از حال خویش  ** کز چه می‌آید برو در سینه نیش 
  • گفت خاتون را شبی شوهر که تو  ** باز پرسش در خلا از حال او 
  • تو به جای مادری او را بود  ** که غم خود پیش تو پیدا کند 
  • چونک خاتون در گوش این کلام  ** روز دیگر رفت نزدیک غلام  275
  • پس سرش را شانه می‌کرد آن ستی  ** با دو صد مهر و دلال و آشتی 
  • آنچنان که مادران مهربان  ** نرم کردش تا در آمد در بیان 
  • که مرا اومید از تو این نبود  ** که دهی دختر به بیگانه‌ی عنود 
  • خواجه‌زاده‌ی ما و ما خسته‌جگر  ** حیف نبود که رود جای دگر 
  • خواست آن خاتون ز خشمی که آمدش  ** که زند وز بام زیر اندازدش  280
  • کو که باشد هندوی مادرغری  ** که طمع دارد به خواجه دختری 
  • گفت صبر اولی بود خود را گرفت  ** گفت با خواجه که بشنو این شگفت 
  • این چنین گراء کی خاین بود  ** ما گمان برده که هست او معتمد 
  • صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بی‌زجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماند 
  • گفت خواجه صبر کن با او بگو  ** که ازو ببریم و بدهیمش به تو 
  • تا مگر این از دلش بیرون کنم  ** تو تماشا کن که دفعش چون کنم  285
  • تو دلش خوش کن بگو می‌دان درست  ** که حقیقت دختر ما جفت تست 
  • ما ندانستیم ای خوش مشتری  ** چونک دانستیم تو اولیتری 
  • آتش ما هم درین کانون ما  ** لیلی آن ما و تو مجنون ما 
  • تا خیال و فکر خوش بر وی زند  ** فکر شیرین مرد را فربه کند 
  • جانور فربه شود لیک از علف  ** آدمی فربه ز عزست و شرف  290
  • آدمی فربه شود از راه گوش  ** جانور فربه شود از حلق و نوش 
  • گفت آن خاتون ازین ننگ مهین  ** خود دهانم کی بجنبد اندرین 
  • این چنین ژاژی چه خایم بهر او  ** گو بمیر آن خاین ابلیس‌خو 
  • گفت خواجه نی مترس و دم دهش  ** تا رود علت ازو زین لطف خوش 
  • دفع او را دلبرا بر من نویس  ** هل که صحت یابد آن باریک‌ریس  295
  • چون بگفت آن خسته را خاتون چنین  ** می‌نگنجید از تبختر بر زمین 
  • زفت گشت و فربه و سرخ و شکفت  ** چون گل سرخ هزاران شکر گفت 
  • که گهی می‌گفت ای خاتون من  ** که مبادا باشد این دستان و فن 
  • خواجه جمعیت بکرد و دعوتی  ** که همی‌سازم فرج را وصلتی 
  • تا جماعت عشوه می‌دادند و گان  ** که ای فرج بادت مبارک اتصال  300
  • تا یقین‌تر شد فرج را آن سخن  ** علت از وی رفت کل از بیخ و بن 
  • بعد از آن اندر شب گردک به فن  ** امردی را بست حنی هم‌چو زن 
  • پر نگارش کرد ساعد چون عروس  ** پس نمودش ماکیان دادش خروس 
  • مقنعه و حله‌ی عروسان نکو  ** کنگ امرد را بپوشانید او 
  • شمع را هنگام خلوت زود کشت  ** ماند هندو با چنان کنگ درشت  305
  • هندوک فریاد می‌کرد و فغان  ** از برون نشنید کس از دف‌زنان 
  • ضرب دف و کف و نعره‌ی مرد و زن  ** کرد پنهان نعره‌ی آن نعره‌زن