English    Türkçe    فارسی   

6
2613-2662

  • این خردها چون مصابیح انورست  ** بیست مصباح از یک روشن‌ترست 
  • بوک مصباحی فتد اندر میان  ** مشتعل گشته ز نور آسمان 
  • غیرت حق پرده‌ای انگیختست  ** سفلی و علوی به هم آمیختست  2615
  • گفت سیروا می‌طلب اندر جهان  ** بخت و روزی را همی‌کن امتحان 
  • در مجالس می‌طلب اندر عقول  ** آن چنان عقلی که بود اندر رسول 
  • زانک میراث از رسول آنست و بس  ** که ببیند غیبها از پیش و پس 
  • در بصرها می‌طلب هم آن بصر  ** که نتابد شرح آن این مختصر 
  • بهر این کردست منع آن با شکوه  ** از ترهب وز شدن خلوت به کوه  2620
  • تا نگردد فوت این نوع التقا  ** کان نظر بختست و اکسیر بقا 
  • در میان صالحان یک اصلحیست  ** بر سر توقیعش از سلطان صحیست 
  • کان دعا شد با اجابت مقترن  ** کفو او نبود کبار انس و جن 
  • در مری‌اش آنک حلو و حامض است  ** حجت ایشان بر حق داحض است 
  • که چو ما او را به خود افراشتیم  ** عذر و حجت از میان بر داشتیم  2625
  • قبله را چون کرد دست حق عیان  ** پس تحری بعد ازین مردود دان 
  • هین بگردان از تحری رو و سر  ** که پدید آمد معاد و مستقر 
  • یک زمان زین قبله گر ذاهل شوی  ** سخره‌ی هر قبله‌ی باطل شوی 
  • چون شوی تمییزده را ناسپاس  ** بجهد از تو خطرت قبله‌شناس 
  • گر ازین انبار خواهی بر و بر  ** نیم‌ساعت هم ز همدردان مبر  2630
  • که در آن دم که ببری زین معین  ** مبتلی گردی تو با بس القرین 
  • حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشته‌ای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختن 
  • از قضا موشی و چغزی با وفا  ** بر لب جو گشته بودند آشنا 
  • هر دو تن مربوط میقاتی شدند  ** هر صباحی گوشه‌ای می‌آمدند 
  • نرد دل با هم‌دگر می‌باختند  ** از وساوس سینه می‌پرداختند 
  • هر دو را دل از تلاقی متسع  ** هم‌دگر را قصه‌خوان و مستمع  2635
  • رازگویان با زبان و بی‌زبان  ** الجماعه رحمه را تاویل دان 
  • آن اشر چون جفت آن شاد آمدی  ** پنج ساله قصه‌اش یاد آمدی 
  • جوش نطق از دل نشان دوستیست  ** بستگی نطق از بی‌الفتیست 
  • دل که دلبر دید کی ماند ترش  ** بلبلی گل دید کی ماند خمش 
  • ماهی بریان ز آسیب خضر  ** زنده شد در بحر گشت او مستقر  2640
  • یار را با یار چون بنشسته شد  ** صد هزاران لوح سر دانسته شد 
  • لوح محفوظ است پیشانی یار  ** راز کونینش نماید آشکار 
  • هادی راهست یار اندر قدوم  ** مصطفی زین گفت اصحابی نجوم 
  • نجم اندر ریگ و دریا رهنماست  ** چشم اندر نجم نه کو مقتداست 
  • چشم را با روی او می‌دار جفت  ** گرد منگیزان ز راه بحث و گفت  2645
  • زانک گردد نجم پنهان زان غبار  ** چشم بهتر از زبان با عثار 
  • تا بگوید او که وحیستش شعار  ** کان نشاند گرد و ننگیزد غبار 
  • چون شد آدم مظهر وحی و وداد  ** ناطقه‌ی او علم الاسما گشاد 
  • نام هر چیزی چنانک هست آن  ** از صحیفه‌ی دل روی گشتش زبان 
  • فاش می‌گفتی زبان از ریتش  ** جمله را خاصیت و ماهیتش  2650
  • آنچنان نامی که اشیا را سزد  ** نه چنانک حیز را خواند اسد 
  • نوح نهصد سال در راه سوی  ** بود هر روزیش تذکیر نوی 
  • لعل او گویا ز یاقوت القلوب  ** نه رساله خوانده نه قوت القلوب 
  • وعظ را ناموخته هیچ از شروح  ** بلک ینبوع کشوف و شرح روح 
  • زان میی کان می چو نوشیده شود  ** آب نطق از گنگ جوشیده شود  2655
  • طفل نوزاده شود حبر فصیح  ** حکمت بالغ بخواند چون مسیح 
  • از کهی که یافت زان می خوش‌لبی  ** صد غزل آموخت داود نبی 
  • جمله مرغان ترک کرده چیک چیک  ** هم‌زبان و یار داود ملیک 
  • چه عجب که مرغ گردد مست او  ** هم شنود آهن ندای دست او 
  • صرصری بر عاد قتالی شده  ** مر سلیمان را چو حمالی شده  2660
  • صرصری می‌برد بر سر تخت شاه  ** هر صباح و هر مسا یک ماهه راه 
  • هم شده حمال و هم جاسوس او  ** گفت غایب را کنان محسوس او