English    Türkçe    فارسی   

6
2692-2741

  • این فقیر بی‌ادب نا درخورست  ** لیک لطف عام تو زان برترست 
  • می‌نجوید لطف عام تو سند  ** آفتابی بر حدثها می‌زند 
  • نور او را زان زیانی نابده  ** وان حدث از خشکیی هیزم شده 
  • تا حدث در گلخنی شد نور یافت  ** در در و دیوار حمامی بتافت  2695
  • بود آلایش شد آرایش کنون  ** چون برو بر خواند خورشید آن فسون 
  • شمس هم معده‌ی زمین را گرم کرد  ** تا زمین باقی حدثها را بخورد 
  • جزو خاکی گشت و رست از وی نبات  ** هکذا یمحو الاله السیات 
  • با حدث که بترینست این کند  ** کش نبات و نرگس و نسرین کند 
  • تا به نسرین مناسک در وفا  ** حق چه بخشد در جزا و در عطا  2700
  • چون خبیثان را چنین خلعت دهد  ** طیبین را تا چه بخشد در رصد 
  • آن دهد حقشان که لا عین رات  ** که نگنجد در زبان و در لغت 
  • ما کییم این را بیا ای یار من  ** روز من روشن کن از خلق حسن 
  • منگر اندر زشتی و مکروهیم  ** که ز پر زهری چو مار کوهیم 
  • ای که من زشت و خصالم جمله زشت  ** چون شوم گل چون مرا او خار کشت  2705
  • نوبهار حسن گل ده خار را  ** زینت طاووس ده این مار را 
  • در کمال زشتیم من منتهی  ** لطف تو در فضل و در فن منتهی 
  • حاجت این منتهی زان منتهی  ** تو بر آر ای حسرت سرو سهی 
  • چون بمیرم فضل تو خواهد گریست  ** از کرم گرچه ز حاجت او بریست 
  • بر سر گورم بسی خواهد نشست  ** خواهد از چشم لطیفش اشک جست  2710
  • نوحه خواهد کرد بر محرومیم  ** چشم خواهد بست از مظلومیم 
  • اندکی زان لطفها اکنون بکن  ** حلقه‌ای در گوش من کن زان سخن 
  • آنک خواهی گفت تو با خاک من  ** برفشان بر مدرک غمناک من 
  • لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطه‌ی عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی 
  • صوفیی را گفت خواجه‌ی سیم‌پاش  ** ای قدمهای ترا جانم فراش 
  • یک درم خواهی تو امروز ای شهم  ** یا که فردا چاشتگاهی سه درم  2715
  • گفت دی نیم درم راضی‌ترم  ** زانک امروز این و فردا صد درم 
  • سیلی نقد از عطاء نسیه به  ** نک قفا پیشت کشیدم نقد ده 
  • خاصه آن سیلی که از دست توست  ** که قفا و سیلیش مست توست 
  • هین بیا ای جان جان و صد جهان  ** خوش غنیمت دار نقد این زمان 
  • در مدزد آن روی مه از شب روان  ** سرمکش زین جوی ای آب روان  2720
  • تا لب جو خندد از آب معین  ** لب لب جو سر برآرد یاسمین 
  • چون ببینی بر لب جو سبزه مست  ** پس بدان از دور که آنجا آب هست 
  • گفت سیماهم وجوه کردگار  ** که بود غماز باران سبزه‌زار 
  • گر ببارد شب نبیند هیچ کس  ** که بود در خواب هر نفس و نفس 
  • تازگی هر گلستان جمیل  ** هست بر باران پنهانی دلیل  2725
  • ای اخی من خاکیم تو آبیی  ** لیک شاه رحمت و وهابیی 
  • آن‌چنان کن از عطا و از قسم  ** که گه و بی‌گه به خدمت می‌رسم 
  • بر لب جو من به جان می‌خوانمت  ** می‌نبینم از اجابت مرحمت 
  • آمدن در آب بر من بسته شد  ** زانک ترکیبم ز خاکی رسته شد 
  • یا رسولی یا نشانی کن مدد  ** تا ترا از بانگ من آگه کند  2730
  • بحث کردند اندرین کار آن دو یار  ** آخر آن بحث آن آمد قرار 
  • که به دست آرند یک رشته‌ی دراز  ** تا ز جذب رشته گردد کشف راز 
  • یک سری بر پای این بنده‌ی دوتو  ** بست باید دیگرش بر پای تو 
  • تا به هم آییم زین فن ما دو تن  ** اندر آمیزیم چون جان با بدن 
  • هست تن چون ریسمان بر پای جان  ** می‌کشاند بر زمینش ز آسمان  2735
  • چغز جان در آب خواب بیهشی  ** رسته از موش تن آید در خوشی 
  • موش تن زان ریسمان بازش کشد  ** چند تلخی زین کشش جان می‌چشد 
  • گر نبودی جذب موش گنده‌مغز  ** عیش‌ها کردی درون آب چغز 
  • باقیش چون روز برخیزی ز خواب  ** بشنوی از نوربخش آفتاب 
  • یک سر رشته گره بر پای من  ** زان سر دیگر تو پا بر عقده زن  2740
  • تا توانم من درین خشکی کشید  ** مر ترا نک شد سر رشته پدید