English    Türkçe    فارسی   

6
3113-3162

  • ساربانا بار بگشا ز اشتران  ** شهر تبریزست و کوی گلستان 
  • فر فردوسیست این پالیز را  ** شعشعه‌ی عرشیست این تبریز را 
  • هر زمانی نور روح‌انگیز جان  ** از فراز عرش بر تبریزیان  3115
  • چون وثاق محتسب جست آن غریب  ** خلق گفتندش که بگذشت آن حبیب 
  • او پریر از دار دنیا نقل کرد  ** مرد و زن از واقعه‌ی او روی‌زرد 
  • رفت آن طاوس عرشی سوی عرش  ** چون رسید از هاتفانش بوی عرش 
  • سایه‌اش گرچه پناه خلق بود  ** در نوردید آفتابش زود زود 
  • راند او کشتی ازین ساحل پریر  ** گشته بود آن خواجه زین غم‌خانه سیر  3120
  • نعره‌ای زد مرد و بیهوش اوفتاد  ** گوییا او نیز در پی جان بداد 
  • پس گلاب و آب بر رویش زدند  ** همرهان بر حالتش گریان شدند 
  • تا به شب بی‌خویش بود و بعد از آن  ** نیم مرده بازگشت از غیب جان 
  • باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثم الذین کفروا بربهم یعدلون 
  • چون به هوش آمد بگفت ای کردگار  ** مجرمم بودم به خلق اومیدوار 
  • گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود  ** هیچ آن کفو عطای تو نبود  3125
  • او کله بخشید و تو سر پر خرد  ** او قبا بخشید و تو بالا و قد 
  • او زرم داد و تو دست زرشمار  ** او ستورم داد و تو عقل سوار 
  • خواجه شمعم دادو تو چشم قریر  ** خواجه نقلم داد و تو طعمه‌پذیر 
  • او وظیفه داد و تو عمر و حیات  ** وعده‌اش زر وعده‌ی تو طیبات 
  • او وثاقم داد و تو چرخ و زمین  ** در وثاقت او و صد چون او سمین  3130
  • زر از آن تست زر او نافرید  ** نان از آن تست نان از تش رسید 
  • آن سخا و رحم هم تو دادیش  ** کز سخاوت می‌فزودی شادیش 
  • من مرورا قبله‌ی خود ساختم  ** قبله‌ساز اصل را انداختم 
  • ما کجا بودیم کان دیان دین  ** عقل می‌کارید اندر آب و طین 
  • چون همی کرد از عدم گردون پدید  ** وین بساط خاک را می‌گسترید  3135
  • ز اختران می‌ساخت او مصباح‌ها  ** وز طبایع قفل با مفتاح‌ها 
  • ای بسا بنیادها پنهان و فاش  ** مضمر این سقف کرد و این فراش 
  • آدم اصطرلاب اوصاف علوست  ** وصف آدم مظهر آیات اوست 
  • هرچه در وی می‌نماید عکس اوست  ** هم‌چو عکس ماه اندر آب جوست 
  • بر صطرلابش نقوش عنکبوت  ** بهر اوصاف ازل دارد ثبوت  3140
  • تا ز چرخ غیب وز خورشید روح  ** عنکبوتش درس گوید از شروح 
  • عنکبوت و این صطرلاب رشاد  ** بی‌منجم در کف عام اوفتاد 
  • انبیا را داد حق تنجیم این  ** غیب را چشمی بباید غیب‌بین 
  • در چه دنیا فتادند این قرون  ** عکس خود را دید هر یک چه درون 
  • از برون دان آنچ در چاهت نمود  ** ورنه آن شیری که در چه شد فرود  3145
  • برد خرگوشیش از ره کای فلان  ** در تگ چاهست آن شیر ژیان 
  • در رو اندر چاه کین از وی بکش  ** چون ازو غالب‌تری سر بر کنش 
  • آن مقلد سخره‌ی خرگوش شد  ** از خیال خویشتن پر جوش شد 
  • او نگفت این نقش داد آب نیست  ** این به جز تقلیب آن قلاب نیست 
  • تو هم از دشمن چو کینی می‌کشی  ** ای زبون شش غلط در هر ششی  3150
  • آن عداوت اندرو عکس حقست  ** کز صفات قهر آنجا مشتقست 
  • وآن گنه در وی ز جنس جرم تست  ** باید آن خو را ز طبع خویش شست 
  • خلق زشتت اندرو رویت نمود  ** که ترا او صفحه‌ی آیینه بود 
  • چونک قبح خویش دیدی ای حسن  ** اندر آیینه بر آیینه مزن 
  • می‌زند بر آب استاره‌ی سنی  ** خاک تو بر عکس اختر می‌زنی  3155
  • کین ستاره‌ی نحس در آب آمدست  ** تا کند او سعد ما را زیردست 
  • خاک استیلا بریزی بر سرش  ** چونک پنداری ز شبهه اخترش 
  • عکس پنهان گشت و اندر غیب راند  ** تو گمان بردی که آن اختر نماند 
  • آن ستاره‌ی نحس هست اندر سما  ** هم بدان سو بایدش کردن دوا 
  • بلک باید دل سوی بی‌سوی بست  ** نحس این سو عکس نحس بی‌سو است  3160
  • داد داد حق شناس و بخششش  ** عکس آن دادست اندر پنج و شش 
  • گر بود داد خسان افزون ز ریگ  ** تو بمیری وآن بماند مردریگ