English    Türkçe    فارسی   

6
3358-3407

  • اسپ سنگین گاو سنگین ز ابتلا  ** می‌شود مسجود از مکر خدا 
  • پیش کافر نیست بت را ثانیی  ** نیست بت را فر و نه روحانیی 
  • چست آن جاذب نهان اندر نهان  ** در جهان تابیده از دیگر جهان  3360
  • عقل محجوبست و جان هم زین کمین  ** من نمی‌بینم تو می‌توانی ببین 
  • چونک خوارمشه ز سیران باز گشت  ** با خواص ملک خود هم‌راز گشت 
  • پس به سرهنگان بفرمود آن زمان  ** تا بیارند اسپ را زان خاندان 
  • هم‌چو آتش در رسیدند آن گروه  ** هم‌چو پشمی گشت امیر هم‌چو کوه 
  • جانش از درد و غبین تا لب رسید  ** جز عمادالملک زنهاری ندید  3365
  • که عمادالملک بد پای علم  ** بهر هر مظلوم و هر مقتول غم 
  • محترم‌تر خود نبد زو سروری  ** پیش سلطان بود چون پیغامبری 
  • بی‌طمع بود او اصیل و پارسا  ** رایض و شب‌خیز و حاتم در سخا 
  • بس همایون‌رای و با تدبیر و راد  ** آزموده رای او در هر مراد 
  • هم به بذل جان سخی و هم به مال  ** طالب خورشید غیب او چون هلال  3370
  • در امیری او غریب و محتبس  ** در صفات فقر وخلت ملتبس 
  • بوده هر محتاج را هم‌چون پدر  ** پیش سلطان شافع و دفع ضرر 
  • مر بدان را ستر چون حلم خدا  ** خلق او بر عکس خلقان و جدا 
  • بارها می‌شد به سوی کوه فرد  ** شاه با صد لابه او را دفع کرد 
  • هر دم ار صد جرم را شافع شدی  ** چشم سلطان را ازو شرم آمدی  3375
  • رفت او پیش عماد الملک راد  ** سر برهنه کرد و بر خاک اوفتاد 
  • که حرم با هر چه دارم گو بگیر  ** تا بگیرد حاصلم را هر مغیر 
  • این یکی اسپست جانم رهن اوست  ** گر برد مردم یقین ای خیردوست 
  • گر برد این اسپ را از دست من  ** من یقین دانم نخواهم زیستن 
  • چون خدا پیوستگیی داده است  ** بر سرم مال ای مسیحا زود دست  3380
  • از زن و زر و عقارم صبر هست  ** این تکلف نیست نی تزویریست 
  • اندرین گر می‌نداری باورم  ** امتحان کن امتحان گفت و قدم 
  • آن عمادالملک گریان چشم‌مال  ** پیش سلطان در دوید آشفته‌حال 
  • لب ببست و پیش سلطان ایستاد  ** راز گویان با خدا رب العباد 
  • ایستاده راز سلطان می‌شنید  ** واندرون اندیشه‌اش این می‌تنید  3385
  • کای خداگر آن جوان کژ رفت راه  ** که نشاید ساختن جز تو پناه 
  • تو از آن خود بکن از وی مگیر  ** گرچه او خواهد خلاص از هر اسیر 
  • زانک محتاجند این خلقان همه  ** از گدایی گیر تا سلطان همه 
  • با حضور آفتاب با کمال  ** رهنمایی جستن از شمع و ذبال 
  • با حضور آفتاب خوش‌مساغ  ** روشنایی جستن از شمع و چراغ  3390
  • بی‌گمان ترک ادب باشد ز ما  ** کفر نعمت باشد و فعل هوا 
  • لیک اغلب هوش‌ها در افتکار  ** هم‌چو خفاشند ظلمت دوستدار 
  • در شب ار خفاش کرمی می‌خورد  ** کرم را خورشید جان می‌پرورد 
  • در شب ار خفاش از کرمیست مست  ** کرم از خورشید جنبنده شدست 
  • آفتابی که ضیا زو می‌زهد  ** دشمن خود را نواله می‌دهد  3395
  • لیک شهبازی که او خفاش نیست  ** چشم بازش راست‌بین و روشنیست 
  • گر به شب جوید چو خفاش او نمو  ** در ادب خورشید مالد گوش او 
  • گویدش گیرم که آن خفاش لد  ** علتی دارد ترا باری چه شد 
  • مالشت بدهم به زجر از اکتیاب  ** تا نتابی سر دگر از آفتاب 
  • ماخذه‌ی یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره 
  • آنچنان که یوسف از زندانیی  ** با نیازی خاضعی سعدانیی  3400
  • خواست یاری گفت چون بیرون روی  ** پیش شه گردد امورت مستوی 
  • یاد من کن پیش تخت آن عزیز  ** تا مرا هم وا خرد زین حبس نیز 
  • کی دهد زندانیی در اقتناص  ** مرد زندانی دیگر را خلاص 
  • اهل دنیا جملگان زندانیند  ** انتظار مرگ دار فانیند 
  • جز مگر نادر یکی فردانیی  ** تن بزندان جان او کیوانیی  3405
  • پس جزای آنک دید او را معین  ** ماند یوسف حبس در بضع سنین 
  • یاد یوسف دیو از عقلش سترد  ** وز دلش دیو آن سخن از یاد برد