English    Türkçe    فارسی   

6
3683-3732

  • تیر سوی راست پرانیده‌ای  ** سوی چپ رفتست تیرت دیده‌ای 
  • سوی آهویی به صیدی تاختی  ** خویش را تو صید خوکی ساختی 
  • در پی سودی دویده بهر کبس  ** نارسیده سود افتاده به حبس  3685
  • چاهها کنده برای دیگران  ** خویش را دیده فتاده اندر آن 
  • در سبب چون بی‌مرادت کرد رب  ** پس چرا بدظن نگردی در سبب 
  • بس کسی از مکسبی خاقان شده  ** دیگری زان مکسبه عریان شده 
  • بس کس از عقد زنان قارون شده  ** بس کس از عقد زنان مدیون شده 
  • پس سبب گردان چو دم خر بود  ** تکیه بر وی کم کنی بهتر بود  3690
  • ور سبب گیری نگیری هم دلیر  ** که بس آفت‌هاست پنهانش به زیر 
  • سر استثناست این حزم و حذر  ** زانک خر را بز نماید این قدر 
  • آنک چشمش بست گرچه گربزست  ** ز احولی اندر دو چشمش خربزست 
  • چون مقلب حق بود ابصار را  ** که بگرداند دل و افکار را 
  • چاه را تو خانه‌ای بینی لطیف  ** دام را تو دانه‌ای بینی ظریف  3695
  • این تفسطط نیست تقلیب خداست  ** می‌نماید که حقیقتها کجاست 
  • آنک انکار حقایق می‌کند  ** جملگی او بر خیالی می‌تند 
  • او نمی‌گوید که حسبان خیال  ** هم خیالی باشدت چشمی به مال 
  • رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعه‌ی ممنوع عنه آن همه وصیت‌ها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و می‌گفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان می‌گفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر 
  • این سخن پایان ندارد آن فریق  ** بر گرفتند از پی آن دز طریق 
  • بر درخت گندم منهی زدند  ** از طویله‌ی مخلصان بیرون شدند  3700
  • چون شدند از منع و نهیش گرم‌تر  ** سوی آن قلعه بر آوردند سر 
  • بر ستیز قول شاه مجتبی  ** تا به قلعه‌ی صبرسوز هش‌ربا 
  • آمدند از رغم عقل پندتوز  ** در شب تاریک بر گشته ز روز 
  • اندر آن قلعه‌ی خوش ذات الصور  ** پنج در در بحر و پنجی سوی بر 
  • پنج از آن چون حس به سوی رنگ و بو  ** پنج از آن چون حس باطن رازجو  3705
  • زان هزاران صورت و نقش و نگار  ** می‌شدند از سو به سو خوش بی‌قرار 
  • زین قدح‌های صور کم‌باش مست  ** تا نگردی بت‌تراش و بت‌پرست 
  • از قدح‌های صور بگذر مه‌ایست  ** باده در جامست لیک از جام نیست 
  • سوی باده‌بخش بگشا پهن فم  ** چون رسد باده نیاید جام کم 
  • آدما معنی دلبندم بجوی  ** ترک قشر و صورت گندم بگوی  3710
  • چونک ریگی آرد شد بهر خلیل  ** دانک معزولست گندم ای نبیل 
  • صورت از بی‌صورت آید در وجود  ** هم‌چنانک از آتشی زادست دود 
  • کمترین عیب مصور در خصال  ** چون پیاپی بینیش آید ملال 
  • حیرت محض آردت بی‌صورتی  ** زاده صد گون آلت از بی‌آلتی 
  • بی ز دستی دست‌ها بافد همی  ** جان جان سازد مصور آدمی  3715
  • آنچنان که اندر دل از هجر و وصال  ** می‌شود بافیده گوناگون خیال 
  • هیچ ماند این مثر با اثر  ** هیچ ماند بانگ و نوحه با ضرر 
  • نوحه را صورت ضرر بی‌صورتست  ** دست خایند از ضرر کش نیست دست 
  • این مثل نالایقست ای مستدل  ** حیله‌ی تفهیم را جهد المقل 
  • صنع بی‌صورت بکارد صورتی  ** تن بروید با حواس و آلتی  3720
  • تا چه صورت باشد آن بر وفق خود  ** اندر آرد جسم را در نیک و بد 
  • صورت نعمت بود شاکر شود  ** صورت مهلت بود صابر شود 
  • صورت رحمی بود بالان شود  ** صورت زخمی بود نالان شود 
  • صورت شهری بود گیرد سفر  ** صورت تیری بود گیرد سپر 
  • صورت خوبان بود عشرت کند  ** صورت غیبی بود خلوت کند  3725
  • صورت محتاجی آرد سوی کسب  ** صورت بازو وری آرد به غصب 
  • این ز حد و اندازه‌ها باشد برون  ** داعی فعل از خیال گونه‌گون 
  • بی‌نهایت کیش‌ها و پیشه‌ها  ** جمله ظل صورت اندیشه‌ها 
  • بر لب بام ایستاده قوم خوش  ** هر یکی را بر زمین بین سایه‌اش 
  • صورت فکرست بر بام مشید  ** وآن عمل چون سایه بر ارکان پدید  3730
  • فعل بر ارکان و فکرت مکتتم  ** لیک در تاثیر و وصلت دو به هم 
  • آن صور در بزم کز جام خوشیست  ** فایده‌ی او بی‌خودی و بیهشیست