English    Türkçe    فارسی   

6
3884-3933

  • طالب الدنیا و توفیراتها  ** طالب العلم و تدبیراتها 
  • پس درین قسمت چو بگماری نظر  ** غیر دنیا باشد این علم ای پدر  3885
  • غیر دنیا پس چه باشد آخرت  ** کت کند زینجا و باشد رهبرت 
  • بحث کردن آن سه شه‌زاده در تدبیر آن واقعه 
  • رو به هم کردند هر سه مفتتن  ** هر سه را یک رنج و یک درد و حزن 
  • هر سه در یک فکر و یک سودا ندیم  ** هر سه از یک رنج و یک علت سقیم 
  • در خموشی هر سه را خطرت یکی  ** در سخن هم هر سه را حجت یکی 
  • یک زمانی اشک‌ریزان جمله‌شان  ** بر سر خوان مصیبت خون‌فشان  3890
  • یک زمان از آتش دل هر سه کس  ** بر زده با سوز چون مجمر نفس 
  • مقالت برادر بزرگین 
  • آن بزرگین گفت ای اخوان خیر  ** ما نه نر بودیم اندر نصح غیر 
  • از حشم هر که به ما کردی گله  ** از بلا و فقر و خوف و زلزله 
  • ما همی‌گفتیم کم نال از حرج  ** صبر کن کالصبر مفتاح الفرج 
  • این کلید صبر را اکنون چه شد  ** ای عجب منسوخ شد قانون چه شد  3895
  • ما نمی‌گفتیم که اندر کش مکش  ** اندر آتش هم‌چو زر خندید خوش 
  • مر سپه را وقت تنگاتنگ جنگ  ** گفته ما که هین مگردانید رنگ 
  • آن زمان که بود اسپان را وطا  ** جمله سرهای بریده زیر پا 
  • ما سپاه خویش را هی هی کنان  ** که به پیش آیید قاهر چون سنان 
  • جمله عالم را نشان داده به صبر  ** زانک صبر آمد چراغ و نور صدر  3900
  • نوبت ما شد چه خیره‌سر شدیم  ** چون زنان زشت در چادر شدیم 
  • ای دلی که جمله را کردی تو گرم  ** گرم کن خود را و از خود دار شرم 
  • ای زبان که جمله را ناصح بدی  ** نوبت تو گشت از چه تن زدی 
  • ای خرد کو پند شکرخای تو  ** دور تست این دم چه شد هیهای تو 
  • ای ز دلها برده صد تشویش را  ** نوبت تو شد بجنبان ریش را  3905
  • از غری ریش ار کنون دزدیده‌ای  ** پیش ازین بر ریش خود خندیده‌ای 
  • وقت پند دیگرانی های های  ** در غم خود چون زنانی وای وای 
  • چون به درد دیگران درمان بدی  ** درد مهمان تو آمد تن زدی 
  • بانگ بر لشکر زدن بد ساز تو  ** بانگ بر زن چه گرفت آواز تو 
  • آنچ پنجه سال بافیدی به هوش  ** زان نسیج خود بغلتانی بپوش  3910
  • از نوایت گوش یاران بود خوش  ** دست بیرون آر و گوش خود بکش 
  • سر بدی پیوسته خود را دم مکن  ** پا و دست و ریش و سبلت گم مکن 
  • بازی آن تست بر روی بساط  ** خویش را در طبع آر و در نشاط 
  • ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخره 
  • پادشاهی مست اندر بزم خوش  ** می‌گذشت آن یک فقیهی بر درش 
  • کرد اشارت کش درین مجلس کشید  ** وان شراب لعل را با او چشید  3915
  • پس کشیدندش به شه بی‌اختیار  ** شست در مجلس ترش چون زهر و مار 
  • عرضه کردش می نپذرفت او به خشم  ** از شه و ساقی بگردانید چشم 
  • که به عمر خود نخوردستم شراب  ** خوشتر آید از شرابم زهر ناب 
  • هین به جای می به من زهری دهید  ** تا من از خویش و شما زین وا رهید 
  • می نخورده عربده آغاز کرد  ** گشته در مجلس گران چون مرگ و درد  3920
  • هم‌چو اهل نفس و اهل آب و گل  ** در جهان بنشسته با اصحاب دل 
  • حق ندارد خاصگان را در کمون  ** از می احرار جز در یشربون 
  • عرضه می‌دارند بر محجوب جام  ** حس نمی‌یابد از آن غیر کلام 
  • رو همی گرداند از ارشادشان  ** که نمی‌بیند به دیده دادشان 
  • گر ز گوشش تا به حلقش ره بدی  ** سر نصح اندر درونشان در شدی  3925
  • چون همه نارست جانش نیست نور  ** که افکند در نار سوزان جز قشور 
  • مغز بیرون ماند و قشر گفت رفت  ** کی شود از قشر معده گرم و زفت 
  • نار دوزخ جز که قشر افشار نیست  ** نار را با هیچ مغزی کار نیست 
  • ور بود بر مغز ناری شعله‌زن  ** بهر پختن دان نه بهر سوختن 
  • تا که باشد حق حکیم این قاعده  ** مستمر دان در گذشته و نامده  3930
  • مغز نغز و قشرها مغفور ازو  ** مغز را پس چون بسوزد دور ازو 
  • از عنایت گر بکوبد بر سرش  ** اشتها آید شراب احمرش 
  • ور نکوبد ماند او بسته‌دهان  ** چون فقیه از شرب و بزم این شهان