English    Türkçe    فارسی   

6
4369-4418

  • هی می‌آویزید من عیسی نیم  ** من امیرم بر جهودان خوش‌پیم 
  • زوترش بردار آویزید کو  ** عیسی است از دست ما تخلیط‌جو  4370
  • چند لشکر می‌رود تا بر خورد  ** برگ او فی گردد و بر سر خورد 
  • چند بازرگان رود بر بوی سود ** عید پندارد بسوزد همچو عود
  • چند در عالم بود برعکس این  ** زهر پندارد بود آن انگبین 
  • بس سپه بنهاده دل بر مرگ خویش  ** روشنیها و ظفر آید به پیش 
  • ابرهه با پیل بهر ذل بیت  ** آمده تا افکند حی را چو میت  4375
  • تا حریم کعبه را ویران کند  ** جمله را زان جای سرگردان کند 
  • تا همه زوار گرد او تنند  ** کعبه‌ی او را همه قبله کنند 
  • وز عرب کینه کشد اندر گزند  ** که چرا در کعبه‌ام آتش زنند 
  • عین سعیش عزت کعبه شده  ** موجب اعزاز آن بیت آمده 
  • مکیان را عز یکی بد صد شده  ** تا قیامت عزشان ممتد شده  4380
  • او و کعبه‌ی او شده مخسوف‌تر  ** از چیست این از عنایات قدر 
  • از جهاز ابرهه هم‌چون دده  ** آن فقیران عرب توانگر شده 
  • او گمان برده که لشکر می‌کشید  ** بهر اهل بیت او زر می‌کشید 
  • اندرین فسخ عزایم وین همم  ** در تماشا بود در ره هر قدم 
  • خانه آمد گنج را او باز یافت  ** کارش از لطف خدایی ساز یافت  4385
  • مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بی‌خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بی‌دستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره 
  • آن دو گفتندش که اندر جان ما  ** هست پاسخ‌ها چو نجم اندر سما 
  • گر نگوییم آن نیاید راست نرد  ** ور بگوییم آن دلت آید به درد 
  • هم‌چو چغزیم اندر آب از گفت الم  ** وز خموشی اختناقست و سقم 
  • گر نگوییم آتشی را نور نیست  ** ور بگوییم آن سخن دستور نیست 
  • در زمان برجست کای خویشان وداع  ** انما الدنیا و ما فیها متاع  4390
  • پس برون جست او چو تیری از کمان  ** که مجال گفت کم بود آن زمان 
  • اندر آمد مست پیش شاه چین  ** زود مستانه ببوسید او زمین 
  • شاه را مکشوف یک یک حالشان  ** اول و آخر غم و زلزالشان 
  • میش مشغولست در مرعای خویش  ** لیک چوپان واقفست از حال میش 
  • کلکم راع بداند از رمه  ** کی علف‌خوارست و کی در ملحمه  4395
  • گرچه در صورت از آن صف دور بود  ** لیک چون دف در میان سور بود 
  • واقف از سوز و لهیب آن وفود  ** مصلحت آن بد که خشک آورده بود 
  • در میان جانشان بود آن سمی  ** لک قاصد کرده خود را اعجمی 
  • صورت آتش بود پایان دیگ  ** معنی آتش بود در جان دیگ 
  • صورتش بیرون و معنیش اندرون  ** معنی معشوق جان در رگ چو خون  4400
  • شاه‌زاده پیش شه زانو زده  ** ده معرف شارح حالش شده 
  • گرچه شه عارف بد از کل پیش پیش  ** لیک می‌کردی معرف کار خویش 
  • در درون یک ذره نور عارفی  ** به بود از صد معرف ای صفی 
  • گوش را رهن معرف داشتن  ** آیت محجوبیست و حزر و ظن 
  • آنک او را چشم دل شد دیدبان  ** دید خواهد چشم او عین العیان  4405
  • با تواتر نیست قانع جان او  ** بل ز چشم دل رسد ایقان او 
  • پس معرف پیش شاه منتجب  ** در بیان حال او بگشود لب 
  • گفت شاها صید احسان توست  ** پادشاهی کن که بی بیرون شوست 
  • دست در فتراک این دولت زدست  ** بر سر سرمست او بر مال دست 
  • گفت شه هر منصبی و ملکتی  ** که التماسش هست یابد این فتی  4410
  • بیست چندان ملک کو شد زان بری  ** بخشمش اینجا و ما خود بر سری 
  • گفت تا شاهیت در وی عشق کاشت  ** جز هوای تو هوایی کی گذاشت 
  • بندگی تش چنان درخورد شد  ** که شهی اندر دل او سرد شد 
  • شاهی و شه‌زادگی در باختست  ** از پی تو در غریبی ساختست 
  • صوفیست انداخت خرقه وجد در  ** کی رود او بر سر خرقه دگر  4415
  • میل سوی خرقه‌ی داده و ندم  ** آنچنان باشد که من مغبون شدم 
  • باز ده آن خرقه این سو ای قرین  ** که نمی‌ارزید آن یعنی بدین 
  • دور از عاشق که این فکر آیدش  ** ور بیاید خاک بر سر بایدش