English    Türkçe    فارسی   

6
4696-4745

  • لیک چون تو یاغیی من مستعار  ** می‌کنم خدمت ترا روزی سه چار 
  • پس چو عادت سرنگونی‌ها دهم  ** ز اسپه تو یاغیانه بر جهم 
  • تا به غیب ایمان تو محکم شود  ** آن زمان که ایمانت مایه‌ی غم شود 
  • آن زمان خود جملگان مؤمن شوند  ** آن زمان خود سرکشان بر سر دوند 
  • آن زمان زاری کنند و افتقار  ** هم‌چو دزد و راه‌زن در زیر دار  4700
  • لیک گر در غیب گردی مستوی  ** مالک دارین و شحنه‌ی خود توی 
  • شحنگی و پادشاهی مقیم  ** نه دو روزه و مستعارست و سقیم 
  • رستی از بیگار و کار خود کنی  ** هم تو شاه و هم تو طبل خود زنی 
  • چون گلو تنگ آورد بر ما جهان  ** خاک خوردی کاشکی حلق و دهان 
  • این دهان خود خاک‌خواری آمدست  ** لیک خاکی را که آن رنگین شدست  4705
  • این کباب و این شراب و این شکر  ** خاک رنگینست و نقشین ای پسر 
  • چونک خوردی و شد آن لحم و پوست  ** رنگ لحمش داد و این هم خاک کوست 
  • هم ز خاکی بخیه بر گل می‌زند  ** جمله را هم باز خاکی می‌کند 
  • هندو و قفچاق و رومی و حبش  ** جمله یک رنگ‌اند اندر گور خوش 
  • تا بدانی کان همه رنگ و نگار  ** جمله روپوشست و مکر و مستعار  4710
  • رنگ باقی صبغة الله است و بس  ** غیر آن بر بسته دان هم‌چون جرس 
  • رنگ صدق و رنگ تقوی و یقین  ** تا ابد باقی بود بر عابدین 
  • رنگ شک و رنگ کفران و نفاق  ** تا ابد باقی بود بر جان عاق 
  • چون سیه‌رویی فرعون دغا  ** رنگ آن باقی و جسم او فنا 
  • برق و فر روی خوب صادقین  ** تن فنا شد وان به جا تو یومن دین  4715
  • زشت آن زشتست و خوب آن خوب و بس  ** دایم آن ضحاک و این اندر عبس 
  • خاک را رنگ و فن و سنگی دهد  ** طفل‌خویان را بر آن جنگی دهد 
  • از خمیری اشتر وشیری پزند  ** کودکان از حرص آن کف می‌گزند 
  • شیر و اشتر نان شود اندر دهان  ** در نگیرد این سخن با کودکان 
  • کودک اندر جهل و پندار و شکیست  ** شکر باری قوت او اندکیست  4720
  • طفل را استیزه و صد آفتست  ** شکر این که بی‌فن و بی‌قوتست 
  • وای ازین پیران طفل ناادیب  ** گشته از قوت بلای هر رقیب 
  • چون سلاح و جهل جمع آید به هم  ** گشت فرعونی جهان‌سوز از ستم 
  • شکر کن ای مرد درویش از قصور  ** که ز فرعونی رهیدی وز کفور 
  • شکر که مظلومی و ظالم نه‌ای  ** آمن از فرعونی و هر فتنه‌ای  4725
  • اشکم تی لاف اللهی نزد  ** که آتشش را نیست از هیزم مدد 
  • اشکم خالی بود زندان دیو  ** کش غم نان مانعست از مکر و ریو 
  • اشکم پر لوت دان بازار دیو  ** تاجران دیو را در وی غریو 
  • تاجران ساحر لاشی‌فروش  ** عقل‌ها را تیره کرده از خروش 
  • خم روان کرده ز سحری چون فرس  ** کرده کرباسی ز مهتاب و غلس  4730
  • چون بریشم خاک را برمی‌تنند  ** خاک در چشم ممیز می‌زنند 
  • چندلی را رنگ عودی می‌دهند  ** بر کلوخیمان حسودی می‌دهند 
  • پاک آنک خاک را رنگی دهد  ** هم‌چو کودکمان بر آن جنگی دهد 
  • دامنی پر خاک ما چون طفلکان  ** در نظرمان خاک هم‌چون زر کان 
  • طفل را با بالغان نبود مجال  ** طفل را حق کی نشاند با رجال  4735
  • میوه گر کهنه شود تا هست خام  ** پخته نبود غوره گویندش به نام 
  • گر شود صدساله آن خام ترش  ** طفل و غوره‌ست او بر هر تیزهش 
  • گرچه باشد مو و ریش او سپید  ** هم در آن طفلی خوفست و امید 
  • که رسم یا نارسیده مانده‌ام  ** ای عجب با من کند کرم آن کرم 
  • با چنین ناقابلی و دوریی  ** بخشد این غوره‌ی مرا انگوریی  4740
  • نیستم اومیدوار از هیچ سو  ** وان کرم می‌گویدم لا تیاسوا 
  • دایما خاقان ما کردست طو  ** گوشمان را می‌کشد لا تقنطوا 
  • گرچه ما زین ناامیدی در گویم  ** چون صلا زد دست اندازان رویم 
  • دست اندازیم چون اسپان سیس  ** در دویدن سوی مرعای انیس 
  • گام اندازیم و آن‌جا گام نی  ** جام پردازیم و آن‌جا جام نی  4745