English    Türkçe    فارسی   

1
1407-1456

  • چون که دید دوست نبود کور به ** دوست کاو باقی نباشد دور به‌‌
  • چون رسول روم این الفاظ تر ** در سماع آورد شد مشتاق‌‌تر
  • دیده را بر جستن عمر گماشت ** رخت را و اسب را ضایع گذاشت‌‌
  • هر طرف اندر پی آن مرد کار ** می‌‌شدی پرسان او دیوانه‌‌وار 1410
  • کاین چنین مردی بود اندر جهان ** وز جهان مانند جان باشد نهان‌‌
  • جست او را تاش چون بنده بود ** لا جرم جوینده یابنده بود
  • دید اعرابی زنی او را دخیل ** گفت عمر نک به زیر آن نخیل‌‌
  • زیر خرما بن ز خلقان او جدا ** زیر سایه خفته بین سایه‌‌ی خدا
  • یافتن رسول روم عمر را خفته در زیر درخت‌‌
  • آمد او آن جا و از دور ایستاد ** مر عمر را دید و در لرز اوفتاد 1415
  • هیبتی ز آن خفته آمد بر رسول ** حالتی خوش کرد بر جانش نزول‌‌
  • مهر و هیبت هست ضد همدگر ** این دو ضد را دید جمع اندر جگر
  • گفت با خود من شهان را دیده‌‌ام ** پیش سلطانان مه و بگزیده‌‌ام‌‌
  • از شهانم هیبت و ترسی نبود ** هیبت این مرد هوشم را ربود
  • رفته‌‌ام در بیشه‌‌ی شیر و پلنگ ** روی من ز یشان نگردانید رنگ‌‌ 1420
  • بس شده‌‌ستم در مصاف و کارزار ** همچو شیر آن دم که باشد کار زار
  • بس که خوردم بس زدم زخم گران ** دل قوی تر بوده‌‌ام از دیگران‌‌
  • بی‌‌سلاح این مرد خفته بر زمین ** من به هفت اندام لرزان چیست این‌‌
  • هیبت حق است این از خلق نیست ** هیبت این مرد صاحب دلق نیست‌‌
  • هر که ترسید از حق و تقوی گزید ** ترسد از وی جن و انس و هر که دید 1425
  • اندر این فکرت به حرمت دست بست ** بعد یک ساعت عمر از خواب جست‌‌
  • سلام کردن رسول روم بر عمر
  • کرد خدمت مر عمر را و سلام ** گفت پیغمبر سلام آن گه کلام‌‌
  • پس علیکش گفت و او را پیش خواند ** ایمنش کرد و به پیش خود نشاند
  • لا تخافوا هست نزل خایفان ** هست در خور از برای خایف آن‌‌
  • هر که ترسد مر و را ایمن کنند ** مر دل ترسنده را ساکن کنند 1430
  • آن که خوفش نیست چون گویی مترس ** درس چه دهی نیست او محتاج درس‌‌
  • آن دل از جا رفته را دل شاد کرد ** خاطر ویرانش را آباد کرد
  • بعد از آن گفتش سخنهای دقیق ** وز صفات پاک حق نعم الرفیق‌‌
  • وز نوازشهای حق ابدال را ** تا بداند او مقام و حال را
  • حال چون جلوه ست ز آن زیبا عروس ** وین مقام آن خلوت آمد با عروس‌‌ 1435
  • جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز ** وقت خلوت نیست جز شاه عزیز
  • جلوه کرده خاص و عامان را عروس ** خلوت اندر شاه باشد با عروس‌‌
  • هست بسیار اهل حال از صوفیان ** نادر است اهل مقام اندر میان‌‌
  • از منازلهای جانش یاد داد ** وز سفرهای روانش یاد داد
  • وز زمانی کز زمان خالی بده ست ** وز مقام قدس که اجلالی بده ست‌‌ 1440
  • وز هوایی کاندر او سیمرغ روح ** پیش از این دیده ست پرواز و فتوح‌‌
  • هر یکی پروازش از آفاق بیش ** وز امید و نهمت مشتاق بیش‌‌
  • چون عمر اغیار رو را یار یافت ** جان او را طالب اسرار یافت‌‌
  • شیخ کامل بود و طالب مشتهی ** مرد چابک بود و مرکب درگهی‌‌
  • دید آن مرشد که او ارشاد داشت ** تخم پاک اندر زمین پاک کاشت‌‌ 1445
  • سؤال کردن رسول روم از عمر
  • مرد گفتش کای امیر المؤمنین ** جان ز بالا چون در آمد در زمین‌‌
  • مرغ بی‌‌اندازه چون شد در قفص ** گفت حق بر جان فسون خواند و قصص‌‌
  • بر عدمها کان ندارد چشم و گوش ** چون فسون خواند همی‌‌آید به جوش‌‌
  • از فسون او عدمها زود زود ** خوش معلق می‌‌زند سوی وجود
  • باز بر موجود افسونی چو خواند ** زو دو اسبه در عدم موجود راند 1450
  • گفت در گوش گل و خندانش کرد ** گفت با سنگ و عقیق کانش کرد
  • گفت با جسم آیتی تا جان شد او ** گفت با خورشید تا رخشان شد او
  • باز در گوشش دمد نکته‌‌ی مخوف ** در رخ خورشید افتد صد کسوف‌‌
  • تا به گوش ابر آن گویا چه خواند ** کاو چو مشک از دیده‌‌ی خود اشک راند
  • تا به گوش خاک حق چه خوانده است ** کاو مراقب گشت و خامش مانده است‌‌ 1455
  • در تردد هر که او آشفته است ** حق به گوش او معما گفته است‌‌