English    Türkçe    فارسی   

1
160-209

  • سوی قصه گفتنش می‌‌داشت گوش ** سوی نبض و جستنش می‌‌داشت هوش‌‌ 160
  • تا که نبض از نام کی گردد جهان ** او بود مقصود جانش در جهان‌‌ا ن‌‌
  • دوستان شهر او را بر شمرد ** بعد از آن شهری دگر را نام برد
  • گفت چون بیرون شدی از شهر خویش ** در کدامین شهر بوده ستی تو بیش‌‌
  • نام شهری گفت وز آن هم در گذشت ** رنگ روی و نبض او دیگر نگشت‌‌
  • خواجگان و شهرها را یک به یک ** باز گفت از جای و از نان و نمک‌‌ 165
  • شهر شهر و خانه خانه قصه کرد ** نی رگش جنبید و نی رخ گشت زرد
  • نبض او بر حال خود بد بی‌‌گزند ** تا بپرسید از سمرقند چو قند
  • نبض جست و روی سرخ و زرد شد ** کز سمرقندی زرگر فرد شد
  • چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت ** اصل آن درد و بلا را باز یافت‌‌
  • گفت کوی او کدام است در گذر ** او سر پل گفت و کوی غاتفر 170
  • گفت دانستم که رنجت چیست زود ** در خلاصت سحرها خواهم نمود
  • شاد باش و فارغ و ایمن که من ** آن کنم با تو که باران با چمن‌‌
  • من غم تو می‌‌خورم تو غم مخور ** بر تو من مشفق‌‌ترم از صد پدر
  • هان و هان این راز را با کس مگو ** گر چه از تو شه کند بس جستجو
  • چون که اسرارت نهان در دل شود ** آن مرادت زودتر حاصل شود 175
  • گفت پیغمبر که هر که سر نهفت ** زود گردد با مراد خویش جفت‌‌
  • دانه چون اندر زمین پنهان شود ** سر آن سر سبزی بستان شود
  • زر و نقره گر نبودندی نهان ** پرورش کی یافتندی زیر کان‌‌
  • وعده‌‌ها و لطفهای آن حکیم ** کرد آن رنجور را ایمن ز بیم‌‌
  • وعده‌‌ها باشد حقیقی دل پذیر ** وعده‌‌ها باشد مجازی تاسه‌‌گیر 180
  • وعده‌‌ی اهل کرم گنج روان ** وعده‌‌ی نااهل شد رنج روان‌‌
  • دریافتن آن ولی رنج را و عرض کردن رنج او را پیش پادشاه
  • بعد از آن برخاست و عزم شاه کرد ** شاه را ز ان شمه‌‌ای آگاه کرد
  • گفت تدبیر آن بود کان مرد را ** حاضر آریم از پی این درد را
  • مرد زرگر را بخوان ز ان شهر دور ** با زر و خلعت بده او را غرور
  • فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر
  • شه فرستاد آن طرف یک دو رسول ** حاذقان و کافیان بس عدول‌‌ 185
  • تا سمرقند آمدند آن دو امیر ** پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر
  • کای لطیف استاد کامل معرفت ** فاش اندر شهرها از تو صفت‌‌
  • نک فلان شه از برای زرگری ** اختیارت کرد زیرا مهتری‌‌
  • اینک این خلعت بگیر و زر و سیم ** چون بیایی خاص باشی و ندیم‌‌
  • مرد مال و خلعت بسیار دید ** غره شد از شهر و فرزندان برید 190
  • اندر آمد شادمان در راه مرد ** بی‌‌خبر کان شاه قصد جانش کرد
  • اسب تازی بر نشست و شاد تاخت ** خونبهای خویش را خلعت شناخت‌‌
  • ای شده اندر سفر با صد رضا ** خود به پای خویش تا سوء القضا
  • در خیالش ملک و عز و مهتری ** گفت عزرائیل رو آری بری‌‌
  • چون رسید از راه آن مرد غریب ** اندر آوردش به پیش شه طبیب‌‌ 195
  • سوی شاهنشاه بردندش به ناز ** تا بسوزد بر سر شمع طراز
  • شاه دید او را بسی تعظیم کرد ** مخزن زر را بدو تسلیم کرد
  • پس حکیمش گفت کای سلطان مه ** آن کنیزک را بدین خواجه بده‌‌
  • تا کنیزک در وصالش خوش شود ** آب وصلش دفع آن آتش شود
  • شه بدو بخشید آن مه روی را ** جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را 200
  • مدت شش ماه می‌‌راندند کام ** تا به صحت آمد آن دختر تمام‌‌
  • بعد از آن از بهر او شربت بساخت ** تا بخورد و پیش دختر می‌‌گداخت‌‌
  • چون ز رنجوری جمال او نماند ** جان دختر در وبال او نماند
  • چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد ** اندک اندک در دل او سرد شد
  • عشقهایی کز پی رنگی بود ** عشق نبود عاقبت ننگی بود 205
  • کاش کان هم ننگ بودی یک سری ** تا نرفتی بر وی آن بد داوری‌‌
  • خون دوید از چشم همچون جوی او ** دشمن جان وی آمد روی او
  • دشمن طاوس آمد پر او ** ای بسی شه را بکشته فر او
  • گفت من آن آهوم کز ناف من ** ریخت این صیاد خون صاف من‌‌