English    Türkçe    فارسی   

1
3548-3597

  • کز برای من بپوشان راستی ** بر فزون بنما و منما کاستی‌‌
  • اوت گوید ریش و سبلت بر مخند ** آینه و میزان و آن گه ریو و پند
  • چون خدا ما را برای آن فراخت ** که به ما بتوان حقیقت را شناخت‌‌ 3550
  • این نباشد ما چه ارزیم ای جوان ** کی شویم آیین روی نیکوان‌‌
  • لیک در کش در نمد آیینه را ** گر تجلی کرد سینا سینه را
  • گفت آخر هیچ گنجد در بغل ** آفتاب حق و خورشید ازل‌‌
  • هم دغل را هم بغل را بر درد ** نه جنون ماند به پیشش نه خرد
  • گفت یک اصبع چو بر چشمی نهی ** بیند از خورشید عالم را تهی‌‌ 3555
  • یک سر انگشت پرده‌‌ی ماه شد ** وین نشان ساتری الله شد
  • تا بپوشاند جهان را نقطه‌‌ای ** مهر گردد منکسف از سقطه‌‌ای‌‌
  • لب ببند و غور دریایی نگر ** بحر را حق کرد محکوم بشر
  • همچو چشمه‌‌ی سلسبیل و زنجبیل ** هست در حکم بهشتی جلیل‌‌
  • چار جوی جنت اندر حکم ماست ** این نه زور ما ز فرمان خداست‌‌ 3560
  • هر کجا خواهیم داریمش روان ** همچو سحر اندر مراد ساحران‌‌
  • همچو این دو چشمه‌‌ی چشم روان ** هست در حکم دل و فرمان جان‌‌
  • گر بخواهد رفت سوی زهر و مار ** ور بخواهد رفت سوی اعتبار
  • گر بخواهد سوی محسوسات رفت ** ور بخواهد سوی ملبوسات رفت‌‌
  • گر بخواهد سوی کلیات راند ** ور بخواهد حبس جزویات ماند 3565
  • همچنین هر پنج حس چون نایزه ** بر مراد و امر دل شد جایزه‌‌
  • هر طرف که دل اشارت کردشان ** می‌‌رود هر پنج حس دامن کشان‌‌
  • دست و پا در امر دل اندر ملا ** همچو اندر دست موسی آن عصا
  • دل بخواهد پا در آید زو به رقص ** یا گریزد سوی افزونی ز نقص‌‌
  • دل بخواهد دست آید در حساب ** با اصابع تا نویسد او کتاب‌‌ 3570
  • دست در دست نهانی مانده است ** او درون تن را برون بنشانده است‌‌
  • گر بخواهد بر عدو ماری شود ** ور بخواهد بر ولی یاری شود
  • ور بخواهد کفچه‌‌ای در خوردنی ** ور بخواهد همچو گرز ده منی‌‌
  • دل چه می‌‌گوید بدیشان ای عجب ** طرفه وصلت طرفه پنهانی سبب‌‌
  • دل مگر مهر سلیمان یافته ست ** که مهار پنج حس بر تافته ست‌‌ 3575
  • پنج حسی از برون میسور او ** پنج حسی از درون مأمور او
  • ده حس است و هفت اندام و دگر ** آن چه اندر گفت ناید می‌‌شمر
  • چون سلیمانی دلا در مهتری ** بر پری و دیو زن انگشتری‌‌
  • گر در این ملکت بری باشی ز ریو ** خاتم از دست تو نستاند سه دیو
  • بعد از آن عالم بگیرد اسم تو ** دو جهان محکوم تو چون جسم تو 3580
  • ور ز دستت دیو خاتم را ببرد ** پادشاهی فوت شد بختت بمرد
  • بعد از آن یا حسرتا شد یا عباد ** بر شما محتوم تا یوم التناد
  • مکر خود را گر تو انکار آوری ** از ترازو و آینه کی جان بری‌‌
  • متهم کردن غلامان و خواجه‌‌تاشان مر لقمان را که آن میوه‌‌های ترونده که می‌‌آوردیم او خورده است‌‌
  • بود لقمان پیش خواجه‌‌ی خویشتن ** در میان بندگانش خوار تن‌‌
  • می‌‌فرستاد او غلامان را به باغ ** تا که میوه آیدش بهر فراغ‌‌ 3585
  • بود لقمان در غلامان چون طفیل ** پر معانی تیره صورت همچو لیل‌‌
  • آن غلامان میوه‌‌های جمع را ** خوش بخوردند از نهیب طمع را
  • خواجه را گفتند لقمان خورد آن ** خواجه بر لقمان ترش گشت و گران‌‌
  • چون تفحص کرد لقمان از سبب ** در عتاب خواجه‌‌اش بگشاد لب‌‌
  • گفت لقمان سیدا پیش خدا ** بنده‌‌ی خاین نباشد مرتضا 3590
  • امتحان کن جمله‌‌مان را ای کریم ** سیرمان در ده تو از آب حمیم‌‌
  • بعد از آن ما را به صحرایی کلان ** تو سواره ما پیاده می‌‌دوان‌‌
  • آن گهان بنگر تو بد کردار را ** صنعهای کاشف الاسرار را
  • گشت ساقی خواجه از آب حمیم ** مر غلامان را و خوردند آن ز بیم‌‌
  • بعد از آن می‌‌راندشان در دشتها ** می‌‌دویدندی میان کشتها 3595
  • قی در افتادند ایشان از عنا ** آب می‌‌آورد ز یشان میوه‌‌ها
  • چون که لقمان را در آمد قی ز ناف ** می‌‌برآمد از درونش آب صاف‌‌