English    Türkçe    فارسی   

3
1336-1385

  • تا که باقی تن نگردد زار ازو ** گرچه بود آن تو شو بیزار ازو
  • گفت بیزارم ز غیر ذات تو ** غیر نبود آنک او شد مات تو
  • تو همی دانی که چونم با تو من ** بیست چندانم که با باران چمن
  • زنده از تو شاد از تو عایلی ** مغتذی بی واسطه و بی حایلی
  • متصل نه منفصل نه ای کمال ** بلک بی چون و چگونه و اعتلال 1340
  • ماهیانیم و تو دریای حیات ** زنده‌ایم از لطفت ای نیکو صفات
  • تو نگنجی در کنار فکرتی ** نی به معلولی قرین چون علتی
  • پیش ازین طوفان و بعد این مرا ** تو مخاطب بوده‌ای در ماجرا
  • با تو می‌گفتم نه با ایشان سخن ** ای سخن‌بخش نو و آن کهن
  • نه که عاشق روز و شب گوید سخن ** گاه با اطلال و گاهی با دمن 1345
  • روی با اطلال کرده ظاهرا ** او کرا می‌گوید آن مدحت کرا
  • شکر طوفان را کنون بگماشتی ** واسطه‌ی اطلال را بر داشتی
  • زانک اطلال لیم و بد بدند ** نه ندایی نه صدایی می‌زدند
  • من چنان اطلال خواهم در خطاب ** کز صدا چون کوه واگوید جواب
  • تا مثنا بشنوم من نام تو ** عاشقم برنام جان آرام تو 1350
  • هرنبی زان دوست دارد کوه را ** تا مثنا بشنود نام ترا
  • آن که پست مثال سنگ لاخ ** موش را شاید نه ما را در مناخ
  • من بگویم او نگردد یار من ** بی صدا ماند دم گفتار من
  • با زمین آن به که هموارش کنی ** نیست همدم با قدم یارش کنی
  • گفت ای نوح ار تو خواهی جمله را ** حشر گردانم بر آرم از ثری 1355
  • بهر کنعانی دل تو نشکنم ** لیکت از احوال آگه می‌کنم
  • گفت نه نه راضیم که تو مرا ** هم کنی غرقه اگر باید ترا
  • هر زمانم غرقه می‌کن من خوشم ** حکم تو جانست چون جان می‌کشم
  • ننگرم کس را وگر هم بنگرم ** او بهانه باشد و تو منظرم
  • عاشق صنع توم در شکر و صبر ** عاشق مصنوع کی باشم چو گبر 1360
  • عاشق صنع خدا با فر بود ** عاشق مصنوع او کافر بود
  • توفیق میان این دو حدیث کی الرضا بالکفر کفر و حدیث دیگر من لم یرض بقضایی فلیطلب ربا سوای
  • دی سالی کرد سایل مر مرا ** زانک عاشق بود او بر ماجرا
  • گفت نکته‌ی الرضا بالکفر کفر ** این پیمبر گفت و گفت اوست مهر
  • باز فرمود او که اندر هر قضا ** مر مسلمان را رضا باید رضا
  • نه قضای حق بود کفر و نفاق ** گر بدین راضی شوم باشد شقاق 1365
  • ور نیم راضی بود آن هم زیان ** پس چه چاره باشدم اندر میان
  • گفتمش این کفر مقضی نه قضاست ** هست آثار قضا این کفر راست
  • پس قضا را خواجه از مقضی بدان ** تا شکالت دفع گردد در زمان
  • راضیم در کفر زان رو که قضاست ** نه ازین رو که نزاع و خبث ماست
  • کفر از روی قضا خود کفر نیست ** حق را کافر مخوان اینجا مه‌ایست 1370
  • کفر جهلست و قضای کفر علم ** هر دو کی یک باشد آخر حلم و خلم
  • زشتی خط زشتی نقاش نیست ** بلک از وی زشت را بنمودنیست
  • قوت نقاش باشد آنک او ** هم تواند زشت کردن هم نکو
  • گر کشانم بحث این را من بساز ** تا سال و تا جواب آید دراز
  • ذوق نکته‌ی عشق از من می‌رود ** نقش خدمت نقش دیگر می‌شود 1375
  • مثل در بیان آنک حیرت مانع بحث و فکرتست
  • آن یکی مرد دومو آمد شتاب ** پیش یک آیینه دار مستطاب
  • گفت از ریشم سپیدی کن جدا ** که عروس نو گزیدم ای فتی
  • ریش او ببرید و کل پیشش نهاد ** گفت تو بگزین مرا کاری فتاد
  • این سال وآن جوابست آن گزین ** که سر اینها ندارد درد دین
  • آن یکی زد سیلیی مر زید را ** حمله کرد او هم برای کید را 1380
  • گفت سیلی‌زن سالت می‌کنم ** پس جوابم گوی وانگه می‌زنم
  • بر قفای تو زدم آمد طراق ** یک سالی دارم اینجا در وفاق
  • این طراق از دست من بودست یا ** از قفاگاه تو ای فخر کیا
  • گفت از درد این فراغت نیستم ** که درین فکر و تفکر بیستم
  • تو که بی‌دردی همی اندیش این ** نیست صاحب‌درد را این فکر هین 1385
  • حکایت