English    Türkçe    فارسی   

3
1760-1809

  • جامع این ذره‌ها خورشید بود ** بی غذا اجزات را داند ربود 1760
  • آن زمانی که در آیی تو ز خواب ** هوش و حس رفته را خواند شتاب
  • تا بدانی کان ازو غایب نشد ** باز آید چون بفرماید که عد
  • اجتماع اجزای خر عزیر علیه السلام بعد از پوسیدن باذن الله و درهم مرکب شدن پیش چشم عزیر علیه السلام
  • هین عزیرا در نگر اندر خرت ** که بپوسیدست و ریزیده برت
  • پیش تو گرد آوریم اجزاش را ** آن سر و دم و دو گوش و پاش را
  • دست نه و جزو برهم می‌نهد ** پاره‌ها را اجتماعی می‌دهد 1765
  • در نگر در صنعت پاره‌زنی ** کو همی‌دوزد کهن بی سوزنی
  • ریسمان و سوزنی نه وقت خرز ** آنچنان دوزد که پیدا نیست درز
  • چشم بگشا حشر را پیدا ببین ** تا نماند شبهه‌ات در یوم دین
  • تا ببینی جامعی‌ام را تمام ** تا نلرزی وقت مردن ز اهتمام
  • همچنانک وقت خفتن آمنی ** از فوات جمله حسهای تنی 1770
  • بر حواس خود نلرزی وقت خواب ** گرچه می‌گردد پریشان و خراب
  • جزع ناکردن شیخی بر مرگ فرزندان خود
  • بود شیخی رهنمایی پیش ازین ** آسمانی شمع بر روی زمین
  • چون پیمبر درمیان امتان ** در گشای روضه‌ی دار الجنان
  • گفت پیغامبر که شیخ رفته پیش ** چون نبی باشد میان قوم خویش
  • یک صباحی گفتش اهل بیت او ** سخت‌دل چونی بگو ای نیک‌خو 1775
  • ماز مرگ و هجر فرزندان تو ** نوحه می‌داریم با پشت دوتو
  • تو نمی‌گریی نمی‌زاری چرا ** یا که رحمت نیست در دل ای کیا
  • چون ترا رحمی نباشد در درون ** پس چه اومیدست‌مان از تو کنون
  • ما به ا اومید تویم ای پیشوا ** که بسنگذاری تو مارا در فنا
  • چون بیارایند روز حشر تخت ** خود شفیع ما توی آن روز سخت 1780
  • درچنان روز و شب بی‌زینهار ** ما به اکرام تویم اومیدوار
  • دست ما و دامن تست آن زمان ** که نماند هیچ مجرم را امان
  • گفت پیغامبر که روز رستخیز ** کی گذارم مجرمان را اشک‌ریز
  • من شفیع عاصیان باشم بجان ** تا رهانمشان ز اشکنجه‌ی گران
  • عاصیان واهل کبایر را بجهد ** وا رهانم از عتاب نقض عهد 1785
  • صالحان امتم خود فارغ‌اند ** از شفاعتهای من روز گزند
  • بلک ایشان را شفاعتها بود ** گفتشان چون حکم نافذ می‌رود
  • هیچ وازر وزر غیری بر نداشت ** من نیم وازر خدایم بر فراشت
  • آنک بی وزرست شیخست ای جوان ** در قبول حق چواندر کف کمان
  • شیخ کی بود پیر یعنی مو سپید ** معنی این مو بدان ای کژ امید 1790
  • هست آن موی سیه هستی او ** تا ز هستی‌اش نماند تای مو
  • چونک هستی‌اش نماند پیر اوست ** گر سیه‌مو باشد او یا خود دوموست
  • هست آن موی سیه وصف بشر ** نیست آن مو موی ریش و موی سر
  • عیسی اندر مهد بر دارد نفیر ** که جوان ناگشته ما شیخیم و پیر
  • گر رهید از بعض اوصاف بشر ** شیخ نبود کهل باشد ای پسر 1795
  • چون یکی موی سیه کان وصف ماست ** نیست بر وی شیخ و مقبول خداست
  • چون بود مویش سپید ار با خودست ** او نه پیرست و نه خاص ایزدست
  • ور سر مویی ز وصفش باقیست ** او نه از عرش است او آفاقیست
  • عذر گفتن شیخ بهر ناگریستن بر فرزندان
  • شیخ گفت او را مپندار ای رفیق ** که ندارم رحم و مهر و دل شفیق
  • بر همه کفار ما را رحمتست ** گرچه جان جمله کافر نعمتست 1800
  • بر سگانم رحمت و بخشایش است ** که چرا از سنگهاشان مالش است
  • آن سگی که می‌گزد گویم دعا ** که ازین خو وا رهانش ای خدا
  • این سگان را هم در آن اندیشه دار ** که نباشند از خلایق سنگسار
  • زان بیاورد اولیا را بر زمین ** تا کندشان رحمة للعالمین
  • خلق را خواند سوی درگاه خاص ** حق را خواند که وافر کن خلاص 1805
  • جهد بنماید ازین سو بهر پند ** چون نشد گوید خدایا در مبند
  • رحمت جزوی بود مر عام را ** رحمت کلی بود همام را
  • رحمت جزوش قرین گشته بکل ** رحمت دریا بود هادی سبل
  • رحمت جزوی بکل پیوسته شو ** رحمت کل را تو هادی بین و رو