English    Türkçe    فارسی   

3
2205-2254

  • آنچنانک از فقر می‌ترسند خلق ** زیر آب شور رفته تا به حلق 2205
  • گر بترسندی از آن فقرآفرین ** گنجهاشان کشف گشتی در زمین
  • جمله‌شان از خوف غم در عین غم ** در پی هستی فتاده در عدم
  • دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی
  • چون دقوقی آن قیامت را بدید ** رحم او جوشید و اشک او دوید
  • گفت یا رب منگر اندر فعلشان ** دستشان گیر ای شه نیکو نشان
  • خوش سلامتشان به ساحل با زبر ** ای رسیده دست تو در بحر و بر 2210
  • ای کریم و ای رحیم سرمدی ** در گذار از بدسگالان این بدی
  • ای بداده رایگان صد چشم و گوش ** بی ز رشوت بخش کرده عقل و هوش
  • پیش از استحقاق بخشیده عطا ** دیده از ما جمله کفران و خطا
  • ای عظیم از ما گناهان عظیم ** تو توانی عفو کردن در حریم
  • ما ز آز و حرص خود را سوختیم ** وین دعا را هم ز تو آموختیم 2215
  • حرمت آن که دعا آموختی ** در چنین ظلمت چراغ افروختی
  • همچنین می‌رفت بر لفظش دعا ** آن زمان چون مادران با وفا
  • اشک می‌رفت از دو چشمش و آن دعا ** بی خود از وی می بر آمد بر سما
  • آن دعای بی خودان خود دیگرست ** آن دعا زو نیست گفت داورست
  • آن دعا حق می‌کند چون او فناست ** آن دعا و آن اجابت از خداست 2220
  • واسطه‌ی مخلوق نه اندر میان ** بی‌خبر زان لابه کردن جسم و جان
  • بندگان حق رحیم و بردبار ** خوی حق دارند در اصلاح کار
  • مهربان بی‌رشوتان یاری‌گران ** در مقام سخت و در روز گران
  • هین بجو این قوم را ای مبتلا ** هین غنیمت دارشان پیش از بلا
  • رست کشتی از دم آن پهلوان ** واهل کشتی را بجهد خود گمان 2225
  • که مگر بازوی ایشان در حذر ** بر هدف انداخت تیری از هنر
  • پا رهاند روبهان را در شکار ** و آن زدم دانند روباهان غرار
  • عشقها با دم خود بازند کین ** می‌رهاند جان ما را در کمین
  • روبها پا را نگه دار از کلوخ ** پا چو نبود دم چه سود ای چشم‌شوخ
  • ما چو روباهان و پای ما کرام ** می‌رهاندمان ز صدگون انتقام 2230
  • حیله‌ی باریک ما چون دم ماست ** عشقها بازیم با دم چپ و راست
  • دم بجنبانیم ز استدلال و مکر ** تا که حیران ماند از ما زید و بکر
  • طالب حیرانی خلقان شدیم ** دست طمع اندر الوهیت زدیم
  • تا بافسون مالک دلها شویم ** این نمی‌بینیم ما کاندر گویم
  • در گوی و در چهی ای قلتبان ** دست وا دار از سبال دیگران 2235
  • چون به بستانی رسی زیبا و خوش ** بعد از آن دامان خلقان گیر و کش
  • ای مقیم حبس چار و پنج و شش ** نغز جایی دیگران را هم بکش
  • ای چو خربنده حریف کون خر ** بوسه گاهی یافتی ما را ببر
  • چون ندادت بندگی دوست دست ** میل شاهی از کجاات خاستست
  • در هوای آنک گویندت زهی ** بسته‌ای در گردن جانت زهی 2240
  • روبها این دم حیلت را بهل ** وقف کن دل بر خداوندان دل
  • در پناه شیر کم ناید کباب ** روبها تو سوی جیفه کم شتاب
  • تو دلا منظور حق آنگه شوی ** که چو جزوی سوی کل خود روی
  • حق همی‌گوید نظرمان در دلست ** نیست بر صورت که آن آب و گلست
  • تو همی‌گویی مرا دل نیز هست ** دل فراز عرش باشد نه به پست 2245
  • در گل تیره یقین هم آب هست ** لیک زان آبت نشاید آب‌دست
  • زانک گر آبست مغلوب گلست ** پس دل خود را مگو کین هم دلست
  • آن دلی کز آسمانها برترست ** آن دل ابدال یا پیغامبرست
  • پاک گشته آن ز گل صافی شده ** در فزونی آمده وافی شده
  • ترک گل کرده سوی بحر آمده ** رسته از زندان گل بحری شده 2250
  • آب ما محبوس گل ماندست هین ** بحر رحمت جذب کن ما را ز طین
  • بحر گوید من ترا در خود کشم ** لیک می‌لافی که من آب خوشم
  • لاف تو محروم می‌دارد ترا ** ترک آن پنداشت کن در من درآ
  • آب گل خواهد که در دریا رود ** گل گرفته پای آب و می‌کشد