English    Türkçe    فارسی   

3
2632-2681

  • مرد دنیا مفلس است و ترسناک ** هیچ او را نیست از دزدانش باک
  • او برهنه آمد و عریان رود ** وز غم دزدش جگر خون می‌شود
  • وقت مرگش که بود صد نوحه بیش ** خنده آید جانش را زین ترس خویش
  • آن زمان داند غنی کش نیست زر ** هم ذکی داند که او بد بی‌هنر 2635
  • چون کنار کودکی پر از سفال ** کو بر آن لرزان بود چون رب مال
  • گر ستانی پاره‌ای گریان شود ** پاره گر بازش دهی خندان شود
  • چون نباشد طفل را دانش دثار ** گریه و خنده‌ش ندارد اعتبار
  • محتشم چون عاریت را ملک دید ** پس بر آن مال دروغین می‌طپید
  • خواب می‌بیند که او را هست مال ** ترسد از دزدی که برباید جوال 2640
  • چون ز خوابش بر جهاند گوش‌کش ** پس ز ترس خویش تسخر آیدش
  • همچنان لرزانی این عالمان ** که بودشان عقل و علم این جهان
  • از پی این عاقلان ذو فنون ** گفت ایزد در نبی لا یعلمون
  • هر یکی ترسان ز دزدی کسی ** خویشتن را علم پندارد بسی
  • گوید او که روزگارم می‌برند ** خود ندارد روزگار سودمند 2645
  • گوید از کارم بر آوردند خلق ** غرق بی‌کاریست جانش تابه حلق
  • عور ترسان که منم دامن کشان ** چون رهانم دامن از چنگالشان
  • صد هزاران فضل داند از علوم ** جان خود را می‌نداند آن ظلوم
  • داند او خاصیت هر جوهری ** در بیان جوهر خود چون خری
  • که همی‌دانم یجوز و لایجوز ** خود ندانی تو یجوزی یا عجوز 2650
  • این روا و آن ناروا دانی ولیک ** تو روا یا ناروایی بین تو نیک
  • قیمت هر کاله می‌دانی که چیست ** قیمت خود را ندانی احمقیست
  • سعدها و نحسها دانسته‌ای ** ننگری سعدی تو یا ناشسته‌ای
  • جان جمله علمها اینست این ** که بدانی من کیم در یوم دین
  • آن اصول دین بدانستی ولیک ** بنگر اندر اصل خود گر هست نیک 2655
  • از اصولینت اصول خویش به ** که بدانی اصل خود ای مرد مه
  • صفت خرمی شهر اهل سبا و ناشکری ایشان
  • اصلشان بد بود آن اهل سبا ** می‌رمیدندی ز اسباب لقا
  • دادشان چندان ضیاع و باغ و راغ ** از چپ و از راست از بهر فراغ
  • بس که می‌افتاد از پری ثمار ** تنگ می‌شد معبر ره بر گذار
  • آن نثار میوه ره را می‌گرفت ** از پری میوه ره‌رو در شگفت 2660
  • سله بر سر در درختستانشان ** پر شدی ناخواست از میوه‌فشان
  • باد آن میوه فشاندی نه کسی ** پر شدی زان میوه دامنها بسی
  • خوشه‌های زفت تا زیر آمده ** بر سر و روی رونده می‌زده
  • مرد گلخن‌تاب از پری زر ** بسته بودی در میان زرین کمر
  • سگ کلیچه کوفتی در زیر پا ** تخمه بودی گرگ صحرا از نوا 2665
  • گشته آمن شهر و ده از دزد و گرگ ** بز نترسیدی هم از گرگ سترگ
  • گر بگویم شرح نعمتهای قوم ** که زیادت می‌شد آن یوما بیوم
  • مانع آید از سخنهای مهم ** انبیا بردند امر فاستقم
  • آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا
  • سیزده پیغامبر آنجا آمدند ** گم‌رهان را جمله رهبر می‌شدند
  • که هله نعمت فزون شد شکر کو ** مرکب شکر ار بخسپد حرکوا 2670
  • شکر منعم واجب آید در خرد ** ورنه بگشاید در خشم ابد
  • هین کرم بینید وین خود کس کند ** کز چنین نعمت به شکری بس کند
  • سر ببخشد شکر خواهد سجده‌ای ** پا ببخشد شکر خواهد قعده‌ای
  • قوم گفته شکر ما را برد غول ** ما شدیم از شکر و از نعمت ملول
  • ما چنان پژمرده گشتیم ازعطا ** که نه طاعتمان خوش آید نه خطا 2675
  • ما نمی‌خواهیم نعمتها و باغ ** ما نمی‌خواهیم اسباب و فراغ
  • انبیا گفتند در دل علتیست ** که از آن در حق‌شناسی آفتیست
  • نعمت از وی جملگی علت شود ** طعمه در بیمار کی قوت شود
  • چند خوش پیش تو آمد ای مصر ** جمله ناخوش گشت و صاف او کدر
  • تو عدو این خوشیها آمدی ** گشت ناخوش هر چه بر وی کف زدی 2680
  • هر که اوشد آشنا و یار تو ** شد حقیر و خوار در دیدار تو