English    Türkçe    فارسی   

3
2649-2698

  • داند او خاصیت هر جوهری ** در بیان جوهر خود چون خری
  • که همی‌دانم یجوز و لایجوز ** خود ندانی تو یجوزی یا عجوز 2650
  • این روا و آن ناروا دانی ولیک ** تو روا یا ناروایی بین تو نیک
  • قیمت هر کاله می‌دانی که چیست ** قیمت خود را ندانی احمقیست
  • سعدها و نحسها دانسته‌ای ** ننگری سعدی تو یا ناشسته‌ای
  • جان جمله علمها اینست این ** که بدانی من کیم در یوم دین
  • آن اصول دین بدانستی ولیک ** بنگر اندر اصل خود گر هست نیک 2655
  • از اصولینت اصول خویش به ** که بدانی اصل خود ای مرد مه
  • صفت خرمی شهر اهل سبا و ناشکری ایشان
  • اصلشان بد بود آن اهل سبا ** می‌رمیدندی ز اسباب لقا
  • دادشان چندان ضیاع و باغ و راغ ** از چپ و از راست از بهر فراغ
  • بس که می‌افتاد از پری ثمار ** تنگ می‌شد معبر ره بر گذار
  • آن نثار میوه ره را می‌گرفت ** از پری میوه ره‌رو در شگفت 2660
  • سله بر سر در درختستانشان ** پر شدی ناخواست از میوه‌فشان
  • باد آن میوه فشاندی نه کسی ** پر شدی زان میوه دامنها بسی
  • خوشه‌های زفت تا زیر آمده ** بر سر و روی رونده می‌زده
  • مرد گلخن‌تاب از پری زر ** بسته بودی در میان زرین کمر
  • سگ کلیچه کوفتی در زیر پا ** تخمه بودی گرگ صحرا از نوا 2665
  • گشته آمن شهر و ده از دزد و گرگ ** بز نترسیدی هم از گرگ سترگ
  • گر بگویم شرح نعمتهای قوم ** که زیادت می‌شد آن یوما بیوم
  • مانع آید از سخنهای مهم ** انبیا بردند امر فاستقم
  • آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا
  • سیزده پیغامبر آنجا آمدند ** گم‌رهان را جمله رهبر می‌شدند
  • که هله نعمت فزون شد شکر کو ** مرکب شکر ار بخسپد حرکوا 2670
  • شکر منعم واجب آید در خرد ** ورنه بگشاید در خشم ابد
  • هین کرم بینید وین خود کس کند ** کز چنین نعمت به شکری بس کند
  • سر ببخشد شکر خواهد سجده‌ای ** پا ببخشد شکر خواهد قعده‌ای
  • قوم گفته شکر ما را برد غول ** ما شدیم از شکر و از نعمت ملول
  • ما چنان پژمرده گشتیم ازعطا ** که نه طاعتمان خوش آید نه خطا 2675
  • ما نمی‌خواهیم نعمتها و باغ ** ما نمی‌خواهیم اسباب و فراغ
  • انبیا گفتند در دل علتیست ** که از آن در حق‌شناسی آفتیست
  • نعمت از وی جملگی علت شود ** طعمه در بیمار کی قوت شود
  • چند خوش پیش تو آمد ای مصر ** جمله ناخوش گشت و صاف او کدر
  • تو عدو این خوشیها آمدی ** گشت ناخوش هر چه بر وی کف زدی 2680
  • هر که اوشد آشنا و یار تو ** شد حقیر و خوار در دیدار تو
  • هر که او بیگانه باشد با تو هم ** پیش تو او بس مه‌است و محترم
  • این هم از تاثیر آن بیماریست ** زهر او در جمله جفتان ساریست
  • دفع آن علت بباید کرد زود ** که شکر با آن حدث خواهد نمود
  • هر خوشی کاید به تو ناخوش شود ** آب حیوان گر رسد آتش شود 2685
  • کیمیای مرگ و جسکست آن صفت ** مرگ گردد زان حیاتت عاقبت
  • بس غدایی که ز وی دل زنده شد ** چون بیامد در تن تو گنده شد
  • بس عزیزی که بناز اشکار شد ** چون شکارت شد بر تو خوار شد
  • آشنایی عقل با عقل از صفا ** چون شود هر دم فزون باشد ولا
  • آشنایی نفس با هر نفس پست ** تو یقین می‌دان که دم دم کمترست 2690
  • زانک نفسش گرد علت می‌تند ** معرفت را زود فاسد می‌کند
  • گر نخواهی دوست را فردا نفیر ** دوستی با عاقل و با عقل گیر
  • از سموم نفس چون با علتی ** هر چه گیری تو مرض را آلتی
  • گر بگیری گوهری سنگی شود ** ور بگیری مهر دل جنگی شود
  • ور بگیری نکته‌ی بکری لطیف ** بعد درکت گشت بی‌ذوق و کثیف 2695
  • که من این را بس شنیدم کهنه شد ** چیز دیگر گو بجز آن ای عضد
  • چیز دیگر تازه و نو گفته گیر ** باز فردا زان شوی سیر و نفیر
  • دفع علت کن چو علت خو شود ** هرحدیثی کهنه پیشت نو شود