English    Türkçe    فارسی   

3
3146-3195

  • جمله را زان مشک او سیراب کرد ** اشتران و هر کسی زان آب خورد
  • راویه پر کرد و مشک از مشک او ** ابر گردون خیره ماند از رشک او
  • این کسی دیدست کز یک راویه ** سرد گردد سوز چندان هاویه
  • این کسی دیدست کز یک مشک آب ** گشت چندین مشک پر بی اضطراب
  • مشک خود روپوش بود و موج فضل ** می‌رسید از امر او از بحر اصل 3150
  • آب از جوشش همی‌گردد هوا ** و آن هوا گردد ز سردی آبها
  • بلک بی علت و بیرون زین حکم ** آب رویانید تکوین از عدم
  • تو ز طفلی چون سببها دیده‌ای ** در سبب از جهل بر چفسیده‌ای
  • با سببها از مسبب غافلی ** سوی این روپوشها زان مایلی
  • چون سببها رفت بر سر می‌زنی ** ربنا و ربناها می‌کنی 3155
  • رب می‌گوید برو سوی سبب ** چون ز صنعم یاد کردی ای عجب
  • گفت زین پس من ترا بینم همه ** ننگرم سوی سبب و آن دمدمه
  • گویدش ردوا لعادوا کار تست ** ای تو اندر توبه و میثاق سست
  • لیک من آن ننگرم رحمت کنم ** رحمتم پرست بر رحمت تنم
  • ننگرم عهد بدت بدهم عطا ** از کرم این دم چو می‌خوانی مرا 3160
  • قافله حیران شد اندر کار او ** یا محمد چیست این ای بحر خو
  • کرده‌ای روپوش مشک خرد را ** غرقه کردی هم عرب هم کرد را
  • مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی
  • ای غلام اکنون تو پر بین مشک خود ** تا نگویی درشکایت نیک و بد
  • آن سیه حیران شد از برهان او ** می‌دمید از لامکان ایمان او
  • چشمه‌ای دید از هوا ریزان شده ** مشک او روپوش فیض آن شده 3165
  • زان نظر روپوشها هم بر درید ** تا معین چشمه‌ی غیبی بدید
  • چشمها پر آب کرد آن دم غلام ** شد فراموشش ز خواجه وز مقام
  • دست و پایش ماند از رفتن به راه ** زلزله افکند در جانش اله
  • باز بهر مصلحت بازش کشید ** که به خویش آ باز رو ای مستفید
  • وقت حیرت نیست حیرت پیش تست ** این زمان در ره در آ چالاک و چست 3170
  • دستهای مصطفی بر رو نهاد ** بوسه‌های عاشقانه بس بداد
  • مصطفی دست مبارک بر رخش ** آن زمان مالید و کرد او فرخش
  • شد سپید آن زنگی و زاده‌ی حبش ** همچو بدر و روز روشن شد شبش
  • یوسفی شد در جمال و در دلال ** گفتش اکنون رو بده وا گوی حال
  • او همی‌شد بی سر و بی پای مست ** پای می‌نشناخت در رفتن ز دست 3175
  • پس بیامد با دو مشک پر روان ** سوی خواجه از نواحی کاروان
  • دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشته‌ای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت
  • خواجه از دورش بدید و خیره ماند ** از تحیر اهل آن ده را بخواند
  • راویه‌ی ما اشتر ما هست این ** پس کجا شد بنده‌ی زنگی‌جبین
  • این یکی بدریست می‌آید ز دور ** می‌زند بر نور روز از روش نور
  • کو غلام ما مگر سرگشته شد ** یا بدو گرگی رسید و کشته شد 3180
  • چون بیامد پیش گفتش کیستی ** از یمن زادی و یا ترکیستی
  • گو غلامم را چه کردی راست گو ** گر بکشتی وا نما حیلت مجو
  • گفت اگر کشتم بتو چون آمدم ** چون به پای خود درین خون آمدم
  • کو غلام من بگفت اینک منم ** کرد دست فضل یزدان روشنم
  • هی چه می‌گویی غلام من کجاست ** هین نخواهی رست از من جز براست 3185
  • گفت اسرار ترا با آن غلام ** جمله وا گویم یکایک من تمام
  • زان زمانی که خریدی تو مرا ** تا به اکنون باز گویم ماجرا
  • تا بدانی که همانم در وجود ** گرچه از شبدیز من صبحی گشود
  • رنگ دیگر شد ولیکن جان پاک ** فارغ از رنگست و از ارکان و خاک
  • تن‌شناسان زود ما را گم کنند ** آب‌نوشان ترک مشک و خم کنند 3190
  • جان‌شناسان از عددها فارغ‌اند ** غرقه‌ی دریای بی‌چونند و چند
  • جان شو و از راه جان جان را شناس ** یار بینش شو نه فرزند قیاس
  • چون ملک با عقل یک سررشته‌اند ** بهر حکمت را دو صورت گشته‌اند
  • آن ملک چون مرغ بال و پر گرفت ** وین خرد بگذاشت پر و فر گرفت
  • لاجرم هر دو مناصر آمدند ** هر دو خوش رو پشت همدیگر شدند 3195